Sunday, September 27, 2009

کنفدراسيونيسم نسخه جنگ داخلی برای ايران

RELATED ENGLISH ARTICLE
http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomiEng.htm


کنفدراسيونيسم نسخه جنگ داخلی برای ايران
سام قندچی
http://www.ghandchi.com/590-Confederationism.htm

نويسندگانی با اهداف مختلف کنفدراسيونيسم را بعنوان مدل حکومتي براي آينده ايران پيشنهاد ميکنند. برخي تصور ميکنند اين مدل راهي براي متحد نگهداشتن کشور ايران با احترام به تنوع قومی در ايران است. برخي ديگر نيز نظير تکه پاره هاي بازمانده احزاب چپي کومله ، دموکرات کردستان و مجموعه "کنگره مليتهای ايران فدرال،" کنفدراسيونيسم را با عنوان فدراليسم تبليغ ميکنند و مـتأسفانه در جنبش سياسي ايران برداشت غلطي از فدراليسم را باعث شده اند که گوئي حکومت قومي يا کنفدراسيونيسم است. در مورد نظريات فدراليسم قومي اين جريانات و خطرات چنان برنامه هايی براي جنبش دموکراسي خواهي ايران پيش از اين مفصل نوشته ام (1).

قبلاً هم بگويم که جريانات قومي تا توانسته اند با نام هاي مختلف به من حملات شخصي کرده اند. نه تنها از هر فوروم آزادي سوء استفاده کرده و هتاکی شخصي به من نموده اند بلکه ايميل که حريم خصوصي من است توسط اين جريانات مورد همه گونه حمله اينها بوده است. گوئي کل حزب هايشان و همه امکانات حزبي شان کافي نيست که نظراتشان را همه جا درج ميکنند بلکه بايد مخالفت با نظرات ايران براندازانه شان توسط يک شخص منفرد نظير من نيز انقدر به اينها احساس خطر دهد که دارو دسته هايشان اين کارها را ميکنند حتي وقتي در سايت هايشان مطلب نميگذارم هر جا مقالات من درج شود پيدايشان ميشود و در پاسخ هر بحث تئوريک انواع فتنه گري شخصي را راه مياندازند و ادعاي فروتني هم دارند. شک ندارم اگر قدرت در دست اينها بود امثال من را به راحتي تيرباران ميکردند. با يکي از رهبرانشان هم تماس گرفتم و گلايه کردم و در پاسخ گفت شما ما را فحش باران کرده ايد. به او گفتم من نظرات سياسي و تئوريکم را نوشتم اما عوامل شما در ايميل و فوروم هاي سياسي من را مورد حمله شخصي قرار داده اند و وقتي تروريستهاي اينترنتي شما به من باايميل و در تالارهای های بحث حمله شخصي کنند مطمئن باشيد که هميشه سکوت نخواهم کرد و نه تنها جوابشان را خواهم داد بلکه در کشورهاي دموکراتيک هم از دست آنها به مراجع قضائي بخاطر حمله هاي فردي شان و ترور شخصيت شکايت خواهم کرد. آمريکا و اروپا هم کوه هاي کردستان نيست که فکر کنيد بخواهيد هر فرد مخالف را هدف گلوله قرار دهيد و اسم آنرا هم بگذاريد آزاديخواهي. اينجا حکومت قانون برقرار است و شما هم يک عده گروه هاي تروريست هستيد که اگر به اين اعمال ادامه دهيد به زودي نه تنها مانند گروه هاي تروريست ديگر در ليست مناسب در اروپا و امريکا قرار خواهيد گرفت بلکه کمک هائي هم که از کشورهاي اروپايي و آمريکايي دريافت ميکنيد قطع خواهد شد. من به سهم خود کارهاي اين جريانات را به زبان انگليسي دقيقاً نوشته ام و درصورت ادامه حملاتشان عليه اين جريانات در مراجع قضايی آمريکا شکايت خواهم کرد و آن شخصي هم که عامل اين دارودسته است و بنام دکتر روانشناس مينويسد و ديگران را عقده اي و غيره خطاب ميکند ميتواند در دادگاه توضيح دهد به چه حقي وقتي بارها رسماً از او خواسته ام به من ايميل نفرستد و به شرکت اينترنتي او هم اطلاع داده ام که از او درخواست کرده ام برايم ايميل نفرستد دوباره اين کار را کرده است. بله ديگر نه فحشهاي عواملشان را پاسخ خواهم داد و نه با رهبرانشان تماس خواهم گرفت بلکه به مقامات قضايی از دست هردو دسته شان شکايت خواهم کرد. اينجا در غرب خوشبختانه حکومت قانون است و اين ها ميتوانند بروند همان کره شمالي که مدل فکري شان است زندگي کنند. نه آنکه در غرب باشند و براي کردستان ايران نسخه ساختن کره شمالي بپيچند. جاي بحث نظري، کارشان شده حملات شخصي. ديگر هم نميتوانند بگويند نميدانيم کي اين کارها را ميکند. من نام و مشخصات عواملشان را دارم و به رهبرانشان هم فرستاده ام. قدم بعدي هم در دادگاه هاي آمريکا و اروپا خواهد بود. اينجا ايران زمان کسروي نيست که يک نويسنده منفرد که ميخواست حرفهايش را بزند از حزب توده تا فدائيان اسلام ميخواستند خفه اش بکنند و امکانات تشکيلاتي شان را استفاده ميکردند تا فرديت را نابود کنند. نظرات من را دوست نداريد نخوانيد. به همين سادگي همانطور که من به حتي يک نوشته شما و عوامل تروريستتان اشاره نميکنم. اگر من اهميت ندارم چرا عواملتان را ميفرستيد فتنه گري کنند و با رديابي آي پي هم نشان دادم که حملات از کامپيوتر عامل شما بوده است. در نتيجه ديگر دروغ بس است. احمدي نژاد به اندازه کافي دروغ گفته است و نيازي به دروغ هاي شما کمونيستها نيست. حق نداريد کسانيکه بحث نظري ميکنند را مورد ايذا و اذيت، رعب و وحشت قرار دهيد. شما همان کساني هستيد که وقتي در سنندج قدرت را در دست داشتيد آزاديخواهاني که به شما ميگفتند حق نداريد پاسداران را شکنجه کنيد ميگفتيد فلاني جاش است و توجيه تان اين بود که اطلاعات مهم در جنگ را بايد به هر قيمت بدست آورد. خير کسي جاش نبود اين شما بوديد که بوئي از حقوق بشر در جنبش سياسي ايران نبرده بوديد و هنوز هم بعد از 30 سال که مدعي حقوق بشر و دموکراسي هستيد هنوز هم ميخواهيد مخالفينتان را مورد حمله شخصي قرار دهيد و همان احزاب استاليني هستيد که بوديد و بهمين علت هم 30 سال پيش لطمات جبران ناپيذيري به جنبش دموکراسي خواهي ايران زديد که بعد از شکست آن سالها در محاکمات آنزمان منعکس شد. بازهم درس نميگيريد و امروز به همان کارها ادامه ميدهيد و عواملتان را در اينترنت به اينطرف و آن طرف ميفرستيد که نويسندگان منفرد را با رعب و وحشت بترسانند؟ بس است. نوشتار من به زبان انگليسي در پانويس هست که از همه دوستانم تقاضا ميکنم به نيروهاي جنبش بين المللي ارسال کنند تا اين جريانات قومي کمونيستي فاشيستي بدانند که نيروهاي جنبش دموکراسي خواهي نوين ايران نميگذارند بعد از استبداد جمهوري اسلامي اين جريانات به ما زور بگويند (2).

اما بحث کنفدراسيونيسم. کنقدراسيونيسم نه تنها به شکل قومي آن کار نميکند بلکه حتي به شکل استاني هم در تجربه هاي مختلفي نظير آمريکا شکست خورده است. در واقع اينکه ايالت هاي جنوب آمريکا در جنگ داخلي آنقدر *سريع* شکست خوردند دقيقاً به اين خاطر بود که اتحادشان بر کنفدراسيونيسم متکي بود. کنفدراسيونيسم بطور خلاصه يعني دولت هاي ايالتي از نظر بيروني نيز مستقل هستند. برعکس، فدراليسم يعني از نظر بيروني دولت هاي ايالتي از طريق دولت مرکزي عمل ميکنند. اين تفاوت اصلي است. وگرنه مثلاً مديسون که دفترچه هاي فدراليسم را در آمريکا با هاميلتون نوشت، کسي بود که دقيقاً روش کنترل و توازن يا چکز و بالانس جان لاک را وارد عرصه مناسبت بين ايالات و دولت مرکزي کرد. يعني وجود ارگانهاي تکراري فدرال و ايالتي امکان کنترل و توازن متقابل را ميداد. در تئوري جان لاک، کنترل و توازن *فقط* بين سه قوه مقننه، مجريه، و قضائيه مطرح شده است و در نظرات وي حرفي از کنترل و توارن بين دولت مرکزي و ايالات نيست. براي مديسون روشن بود که وزارت خارجه، وزارت دفاع ايالات متحده و حتي بعداً بانک مرکزي از طريق دولت مرکزي عمل خواهند کرد (3).

اما کنفدراسيونيسم که در زمان جنگ داخلي در جنوب آمريکا برقرار شد با فدراليسم اساساً فرق داشت. اتفاقاً دقيقاً هم به همين دليل جنوب خيلي *زود* در مقابل شمال از هم پاشيد. درست است که برنامه آن ايالت ها که دفاع از برده داري بود ضد تاريخ بود ولي اتفاقاً آن برنامه را هم از اين زاويه مطرح ميکردند که به دولت مرکزي ربطي ندارد آنها ميخواهند برده داري را بپذيرند يا نه، چرا که خود را اتحادی از ايالاتی مستقل ميديدند. خلاصه همين اصل اساسي کنفدراسيونيسم بود که در برابر فدراليسم که اساساً موضوعش کنترل و توازن براي دموکراسي بيشتر است، عامل شکست خيلي *سريع* جنوب در جنگ داخلي آمريکا شد.

در ايران نيز کسانيکه تحت عنوان فدراليسم قومي از آذربايجان و کردستان بعنوان دو پايه اصلي نظراتشان حرف ميزنند از همين حالا کنفدراسيونيزم شان در هر بحثي که در مورد آذربايجان شرقي و مناطقي نظير اروميه ميکنند به گسست اتحادشان ميکشد، حال فکر کنيد که روزي واقعاً کنفدراسيوني تشکيل دهند. آنچه براي مردم ايران خواهد ماند يک جنگ داخلي است که در پايان هم اينها شکست خواهند خورد ولي خون هزاران نفر از مردم ايران را براي يک مشت افکار پوسيده و غلط قومي به باد خواهند داد.

البته نظريه کنفدراسيونيسم از سوي برخي ديگر و حتي پان ايرانيست ها هم براي ملحق کردن جمهوري آذربايجان و تاجيکستان و قفقاز و کردستان عراق و ترکيه و کشورهاي فلات ايران به ايران کنوني و يا براي کم کردن گلايه هاي قومي در ايران مطرح ميشود. آنها بيشتر نظرات اتوپيک هستند و اگر اتحادهائي در منطقه در آينده نظير اتحاديه اروپا شکل گيرد نه فدراليسم است و نه کنفدراسيونيسم و لازم نيست با بحث فرداليسم و کنفدراسيونيسم که طرح هائي تاريخي بوده اند و برخي موفق و برخي ناموفق بوده اند اشتباه کرد. گلايه هاي قومي نيز راهش مبارزه با تبعيض است و نه طرحي جغرافيائي. تا زمانيکه فدراليسم بويژه در مناطقي مانند کردستان نيز درک نشده باشد، اين شعار به ضرر جنبش ايران است و من از تبليغ آن خودداري ميکنم، چرا که نميخواهم در زير اين شعار فدراليسم قومي و کنفدراسيونيسم تبليغ شود که نابود کننده ايران خواهد بود. بحث هائي نظير سوئيس و بلژيک هم در مورد ايران غلط است. آنها کشورهاي عمده اروپا نيستند همانطور که مدلهاي حکومتي کشورهاي کوچک شيخ نشين خليج فارس براي کشورهاي بزرگ مانند ايران کار نميکند و در صورت تحميل چنين طرح هايی از سوي قدرت هاي جهان فقط از هم پاشيدگي نظير يوگسلاوي براي اينگونه کشورهاي بزرگ حاصل ميشود که به معني کشته شدن هزاران شهروند و نابودي اقتصادي کشوري بزرگ نظير ايران خواهد بود و اينبار بخاطر اهداف غلط قومي عده اي، همانگونه که 30 سال پيش بخاطر اهداف مذهبي عده اي ديگر ملتي به نابودي کشيده شد. اين موضوعات مانند بازي با کبريت در مقابل تانکري از بنزين است که اين گروه هاي قوم گرا ميتوانند به اين گونه ملتي را به نابودي بکشانند.

به اميد جمهوري آينده نگر دموکراتيک و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
پنجم مهرماه 1388
Sept 27, 2009

پانويس:

1. http://tinyurl.com/mb724f
2. http://tinyurl.com/qyg8vh
3. http://tinyurl.com/yepcumo

Friday, August 14, 2009

فهرست مطالب وبلاگ کردستان سام قندچي تا تاريخ 27 سپتامبر 2009











04. کردها در ايران مدرن-تا زمان نادر شاه
05. کردها در ايران مدرن-از نادر شاه تا مشروطيت
06. روحانيت تشيع در مشروطيت -يک توضيح مختصر
07. کردها در ايران مدرن-از مشروطيت تا رضا شاه
08. کردها در ايران مدرن-از رضا شاه تا جمهوري اسلام...
09. تئوري کردستان بزرگ
10. عشاير و روابط عشيرتي
11. گفتار پاياني
ضميمه 1-کشاورزي در کردستان
ضميمه 2-کومله و کردستان
ضميمه 3-آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ا...
ضميمه 4-فدراليسم درس 21 آذر است
ضميمه 5-يک لغزش: از پيشه وري تا مهتدي
ضميمه 6-فدراليسم حکومت قومي نيست
ضميمه 7-از حدکا نقد نکنيم تا فدراليسم را رد کنيم
ضميمه 8-آينده نگري و افسانه هاي دولت هاي ملي
مطالب مرتبط
Posts
Kurds & Formation of Central Government in Iran
00. Preface 2005
01. Mahd Dynasty to Arab Invasion
02. Arab Invasion to Moghol Invasion
03. Moghol Invasion to Downfall of Safavid Dynasty...
04. Kurds in Modern Iran-Till Nader Shah
05. Kurds in Modern Iran-Nader Shah-Mashrootiat
06. Shi'a Clergy in Mashrootiat-A Brief Note
07. Kurds in Modern Iran-Mashrootiat-Reza Shah
08. Kurds in Modern Iran-Reza Shah-IRI

Ethnic Federalism a Reactionary Plan for Iran's Future- Second Version http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomiEng.htm Persian Version متن فارسی

Align LeftEthnic Federalism a Reactionary Plan for Iran's Future- Second Version
http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomiEng.htm

Persian Version متن فارسی
http://www.ghandchi.com/555-FederalismeGhomi.htm

Again although I have repeatedly discussed these issues from a theoretical perspective (1) but I have to clearly state my political position although the political groups I am addressing here try character assassination and attack using pseudonames on the Internet without their leaders inside the remainders of Democratic Party of Iranian Kudistan (PDKI.org) and the remnants of Komala (komala.org) and the Congress of Nationalities for Federal Iran (iranfederal.org) who are at the helm of these destruction programs for Iran to take responsibility for such personal attacks. On one hand in their radio and TV front programs they pretend to be Iran lovers but on the other hand open criticism of their Iran-breaking platforms is met with character assassination under pseudonames so that they would not have to take direct responsibility for their destructive political positions towards Iran. Let me emphasize that my opposition to these groups and their programs to break up Iran in ethnic hatred has nothing to do with nationalism which I oppose as well (2).

The reality is that for decades the Islamist fundamentalist and Stalinist groups have lost any following in the more advanced parts of Iran among the political and human rights activists and nobody in the Iran's civil rights movement or in Iran's new political opposition has any relationship with such groups and noone in a democratic mindset would consider her/himself a sympathizer of such backward sects which still try to find following, just like the Islamic Republic, by boasting the number of martyrs they have had in the last 30 years ago and previous to that. But in some parts of Iran like Kurdistan there are still some civil rights activists who are afraid of these groups. When these groups try to use the civil rights movement of areas like Kurdistan as a front for themselves, and for their ethnic federalist platforms, these activists are intimidated to go along. One of the most recent examples of such efforts by these ethnic sects is the formation of a group called Iran Federal with a clear *ethnic* federalist mind set in facebook which I think should be boycotted because it tries to mislead people by using the word federalism when their platform is nothing more than ethnic division of Iran and their goal is *not* a non-ethnic administrative decentralization like American federalism.

Even Komala and PDKI today are divided into several pieces although they still go by their old names and are just like the Communist Party of Gus Hall in the United States when time and again in any presidential election, again Mr. Gus Hall is a candidate from the that Communist Party USA, for American presidency, a candidacy which is nothing more than a ridiculous game in the eyes of living political forces in the U.S., whether they are conservative or are at the opposite end of the political spectrum. Of course if Iran was a democracy and if these same groups showed up as humorous political realities in the open and were not using the atmosphere of secrecy in Iranian political life, to create the impression of an important force, there would be no need even to write about them as nobody in the US politics even talks about Gus Hall and his Communist Party. But in Iran too, in the 21st Century these sects that only resemble a ridiculous caricature of a historical Stalinist parties with backward programs have long lost any attractions in the regions they claim to have following, as the civil rights movement and modern political thinking is growing in those areas too but these groups try to use the hush hush of secrecy to draw a different picture of political reality of those regions.

Also those in other parts of Iran who do not know about these realities when they visit regions like Kurdistan are like someone who has left the urban areas for the countryside and in the first sight, the facade of strong non-religious organizations when seeing the office and facilities of these groups in the neighboring countries of Iran (in Iraq) impresses them as if these groups are more advanced than the political groups in other parts of Iran and imagine as if they are visiting a modern political party whereas for these sects, these days, only ethnicism has replaced their past Stalinist flag making them the twin of Khomeini's religionist politics, where they are both remnants of Iran's Medieval times, and surely they have nothing to do with Modernism.

Many activists who fled the Islamic Republic from Tehran and see the offices of some of these groups in neighboring country Iraq think that these sects are a powerful force in those regions. These sects by creating lobby groups in the U.S. and Europe and by receiving money from several countries in recent years and by forming relationships with neighboring countries are working just like the Ferghe Democrat of Azerbaijan and of Kurdistan lead by Pishevari and Ghazai Mohammad in the 1940's, when they created similar relations with the northern Azerbaijan Soviet Republic at the time of Stalin and were both destroyed in the aftermath of Stalin's pact with Iran's government in mid 1940's. Although the current remnants of those groups carrying the same name are nothing more thank a caricature of those groups of the 40's withno grassroots following in those regions but they work hard are to fool the honest political and civil rights activists of Iran and also endeavor to misrepresent themselves to some of the advisers of foreign governments who are not familiar with the realities of Iran's Kurdistan and this way they try to fool them to get money and weapons for themselves. Their political platform of these sects are like a Stalinist nightmare which weighs heavily on the body of Iranian political movement as they try to mislead Iran's prodemocracy movement towards ethnic hatred and civil war by advocating the breakup of Iran in an ethnic destruction. They are pushing platforms that, along with dark nightmares of Soviet influence, even among older activists of Iran, have long been discarded, and are looked at as part of a history which brought us nothing more than destruction, and finally an Islamic Republic which today is not much different from Stalin's Soviet Union. Today when our people say we want a secular republic it means we want a government which not only is not Islamic-oriented, but it is not ideology-oriented, and is not ethnicity-oriented. In other word we do not wabt to discard negation of secularism by a religious state, to accept negation of secularism by an ethnic state, which is another version of a nonsecular state, because it approves of ethnic apartheid, just as Soviet Union was another version of a nonsecular state by being ideology-oriented.

But if Khomeini's Islamists brought us the souvenir of a backward religious state in the 21st Century, these ethnicists want to bring back an ethnic state for our people, at the time of demise of Stalinism and Communism, and are dreaming of Iraq's Kurdistan (a wholly different situation in remnants of Ottoman Empire which I have extensively discussed in my book about Kurdistan that is used to mislead Iranian Kurds as a pretext for the so-called Theory of Greater Kurdistan). They are waiting for Iran's situation to change a little bit towards freedom, and instead of helping the prodemocracy movement of Iran, by misusing the efforts of Iran's prodemocracy activists to disintegrate Iran. They are so shameless that they talk as representative of Kurdish people about the post-June 12th demonstrations of Tehran and other parts of Iran and send message as if Kurdistan is a separate country and as if they are the representative of that country instead of participating in the current movement along with other prodemocracy activists as the people of Kemanshah did in the memorial ceremony of Kianoush Asa, in a movement which emphasizes secularism that negates both Islamism and Ethnicism.

Iran is a country which is neither coming out of a war nor is it just a collection of regions wishing to form a modern state to decide whether they want to choose a canton-style confederation model like Switzerland or follow the model of federalism of the former colonies of the America forming the United States. The reason that I have personally even suggested provincial federalism for Iran which resembles US federal system was not based on any ethnic division and was not because of any illusion as to think of country-making (so-called nation-building) but it was solely because the existing Iran has had a modern state, although not a democratic one, for over 100 years, and our provinces that are the result of the 100-year development may be able to use provincial federalism to help the **checks and balances** to further grow democracy in Iran, not to grow ethnic hatred. Basically provincial federalism means that all three branches of government are elected offices in every province and are not appointed offices from the center (3).

Otherwise to resolve issues of the ethnic rights, whether one adopts the provincial federal model or a central state, is related to citizen rights in Iran and has nothing to do with federalism, and thus ethnic state is not a solution to those issues. If we end up sliding in the slope of tribal government, I also like many other Iranian political activists, will drop federalism altogether from my suggested platform, because I do not want federalism to be used as an excuse to break up Iran and turn Iran into another Yugoslavia, which is only the wish of colonialists and reactionaries, and is not the desire of Iran's freedom loving people, and we in the Iran's political movement feel no proximity with such colonial backward schemes and condemn any such endeavors to break up Iran's territorial integrity.

Fundamentally our argument against ethnic federalism is not because of impracticality. The point is that an ethnic state in one province or two or a region or in the whole country is reactionary. Paying attention to the ethnic demands in the areas of language and culture has nothing to do with having an ethnic state (4). The same way that paying attention to the religious demands has nothing to do with accepting a religious government, and in fact, it is the reverse, and ethnic or religious states are themselves the cause of ethnic and religious discrimination.

Any personal insults, threats, etc. is not a response to my discussions. Modern government was formed in Iran for more than a century ago after the Constitutional Revolution and we are not at the beginning of state-making to define our borders, and such issues to become our preoccupation, as some of these sect leaders want to push us that way, is against the interests of Iranian people and no foreign government should help such efforts which are condemned by Iran's pro-democracy movement and is viewed not much different from the wron support of Khomeini by some Western countries in 1979 at the expense of Iran's secular opposition groups. Even if we predict a situation like Yugoslavia in Iran, what we have learned from the experience of Iran's 1979 Revolution is that we made a mistake when we assumed the supporters of a religious government to be progressive, and this time we will not view those who are dreaming of ethnic state for Iran, as progressive, and will clearly draw our line separating ourselves from them, from now.

What is from the distant past of Iran in the Iranian plateau namely countries such as former Soviet Azerbaijan, Tajikistan, and Uzbekistan if decide to join Iran, in a bigger region, such a union will neither be an ethnic federation nor a provincial federation but it will be a new thing like European Union and has nothing to do with these discussions, or with the ridiculous games of separatists, to justify the disintegration of Iran, when the result will not be the strengthening of democracy, and if not constant civil war, in the best case will be an ethnic state like the state of Ardalans in Kurdistan in Medieval Iran which more resembles the state of Farmanfarmaeian rule in Fars province at the end of Qajar Dynasty, where they both, just like the power of clergy, belong to the old world, and reviving them in any part of Iran, is regressive, and a return to the past, and not progress, the same way Khomeini brought back the rule of clergy 30 years ago, which was a return in history, and was not modernism and progress.

A particular mistake that some Kurdish political friends in Iran makeو is that the Iraqi Kurdistan regional government has become a source of going astray for them, and now they say Shi'ite and Sunni Kurds of Iran should unite or they call for linguistic unity among the Kurds to unite Kurdistan, East Azerbaijan, Ilam and Kermanshah provinces of Iran into one region, planning for a Kurdistan regional government in Iran, similar to Iraq. If Iraqi Kurdistan has now Kurdish new television programs, Soviet Azerbaijan had all these decades ago. The issue of Kurds and Azeri of Iran is not these things, why are these sect leaders trying to mislead people of Kurdistan with these words to separate them from the large pro-democracy movement of people of Iran. If the sect leaders again cause the blood of Iranian people to spill because of these nonsense of ethnic state, there is no difference between them and Khomeini who brought destruction for our people for 30 years, with a retrogressive platform of a non-secular state.

Ethnic makeup of different parts of Iran has been formed the way it is because of the wars with the Ottomans and Russia and in Iran's previous and later history (5). Iran not only now but in the past 100 years has not been in a country-making (nation-making) situation and even during the 1979 Revolution, the movement did not have such a goal in its outlook, which some remnants of Komala and PDKI and together in Congress of Nationalities for Federal Iran (iranfederal.org) are trying to push by the help of foreign powers, by combining some provinces they want to separate from Iran. Stop these breakup schemes for Iran. Those activists among them, who had some respect in the Iranian movement, were political activists in Aryamehr University in Tehran at the time of the Shah and were not some people trying to create ethnic state in Iran, and were considered as Iranian political activists, because they were prodemocracy activists for Iran, and not because of being after breaking up Iran for ethnicism. Not even anybody knew these friends were Kurdish in those days, let alone to be pro-ethnic separation, when working with them. Moreovere, today Iran's new political movement is not after a revolution and is for peaceful change and the armed operations of the likes of Jundullah and armed groups in Kurdistan only hurt the growth of this movement unless they want to achive their goals by starting a war with Iran which I will discuss below.

Those who are after military attack on Iran, and hope Iran to be attacked to make small countries out of Iran, will only get the wrath of Iranian people, and will be marked for betrayal, even by Kurds and Azeris of Iran, just like those who because of cooperation with Saddam Hussein, got the mark of treason by Iranian people, and have been isolated from the Iranian movement. The Congress of Nationalities for Federal Iran (iranfederal.org) and remnants of Komala and PDKI better take their shop somewhere else and instead of getting money from foreign countries, join the civil rights movement of Iran. Times of Comintern and the foreign states making decisions for Iran has long passed and this is why Iranian movement after so many years remembers Dr. Mossadegh with such reverence. Don't do something to get the label of treason and betrayal of Iran forever. If the mistake of Pishevari and Ghazi Mohammad in the era of dominance of Stalinism in the international progressive movement, was understandable, the actions of remnants of Komala, PDKI, and Congress of Nationalities for Federal Iran (iranfederal.org) are not only unjustifiable but will be the mark of shame on the forehead of their leaders.

Forces and individuals belonging to the prodemocracy movement of Iran that are not agents of foreign powers should separate their way from these groups and should clearly state that they are after democratization of Iran. Using the models of provincial federalism in existing country of Iran is not for breaking up Iran, but is to grow democracy in Iran, and that is all. Even if this model of provincial federalism becomes something for separatists to misuse, I personally am ready to remove federalism from my suggested political platform altogether, instead of allowing it to give rise to a civil war in Iran. The leaders of these ethnicists have heard all these several times but again they translate federalism to ethnic federalism. I do not want to have any part in such federalism and if that is what they are looking for, one should vote negative to any proposal for federalism in any founding parliament in any future state for Iran. I personally and specifically until these groups have not been dissolved, or until the majority of supporters of federalism have not distanced themselves from ethnic federalism, will not support the position of federal republic for Iran. Repeating again, the issue for Iran, is not country-making (nation-making), to allow the merging of the four provinces of Kurdistan to create a new Kurdistan, so that it can become part of the Greater Kurdistan schemes of PKK later (6). No we will resist any such schemes that are the start of Iran's breakup.

Such ethnicist views were followed by some people for Azerbaijan, and a generation was destroyed. This is a wrong road, let's not try it again. The problem is not whether it is practical or not, the problem is that it is a wrong way for any force in Iran's democratic movement, which wastes the movement's energy on ethnic hatred, rather than on the growth of democracy. PJAK party is a living example of this error in Turkey, and Iran does not even have the problems of Turkey, when the Iran's branch of PKK, the PJAK, or Komala or PDKI, or Congress of Nationalities for Federal Iran (iranfederal.org) are prescribing such paths of going astray for our people. Theseactions have nothing to do with the freedom movement of Iran and will only destroy the new secular and democratic movement of Iran.

Hoping for a Democratic and Secular Futurist Republic in Iran,

Sam Ghandchi, Publisher/Editor
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
August 14, 2009



Footnotes:

1. http://tinyurl.com/p3f3ab
2. http://tinyurl.com/q37ywu
3. http://tinyurl.com/p8bv9f
4. http://tinyurl.com/ppr75a
5. http://tinyurl.com/rceagk
6. http://tinyurl.com/qzqaor



-------------------------------------------------------
Web Site
http://tinyurl.com/q5ov94

All Articles
http://tinyurl.com/qr4mum







Web ghandchi.com

Sunday, May 10, 2009

فدراليسم قومي طرحي ارتجاعي براي آينده ايران-ويرايش دوم

http://ayandehnegar.blogspot.com/2009/08/blog-post_14.html

«کنگره مليتهای ايران فدرال» فرونتِ «حزب دموکرات کردستان»

http://ayandehnegar.blogspot.com/2009/04/blog-post.html

Sunday, December 07, 2008

فدراليسم درس 21 آذر است-ويرايش دوم


پيشگفتار هفتم آذر 1387 بيست و هفتم ماه نوامبر 2008

دوستان عزيز، با اينکه منظورم از فدراليسم براي ايران، فدراليسم استانی است و هرگونه حکومت اتنيکي در کل ايران با هر بخشي از ايران را واپسگرائي محض ديده و نظير حکومت مذهبي که امروز در ايران حاکم است، محکوم ميکنم، ولي از نظر من طرفداران حکومت مذهبي يا قومي يا حکومت متمرکز چه جمهوري و چه سلطنتي و يا هر نظر ديگري بايد هميشه ازاد باشند که نظرات خود را در جامعه بحث کنند. اين يعني آزادي عقيده و آزادي بيان. دقيقاً وقتي آزادي بيان سد شود، تنفر قومي يا تنفر مذهبي يا تنفر سياسي به خشونت ميکشد چه نيروئي در پوزيسيون باشد نظير جمهوري اسلامي چه در اپوزيسيون باشد نظير آنهائي که حتي در اينترنت با نام مستعار در ليستهاي ايميلي مخالفين فکري يا سياسي خود را ترور شخصيت ميکنند و اسم اين کار را ميگذارند مبارزه سياسي و وقتي با نام حقيقي حرف ميزنند درباره آنچه با نام مستعار خود و هوادراانشان ميکنند حرفي نميزنند و به دروغ ادعاي وحدت طلبي و دموکراسي خواهي ميکنند وقتي با نام مستعار خود و دوستانشان دست کمي از سعيد امامي ها ندارند که بخاطر اختلاف سياسي مخالفين خود را مستحق هر مجازاتي از جمله سلاخي ديدند. در سايت ايران گلوبال هميشه آزادي بيان وجود داشته است و آن دوستاني که با نام حقيقي در اين سايت حتي در مديريت سايت کمک کرده اند و نظراتشان را در هر زمان بيان داشته اند، شايسته تحسين هستند. هيچ کسي کامل نيست و وقتي کسي قانع شد موضعي غلط بوده و جسارت آن را داشت که با همان نام حقيقي تغيير موضع خود را اعلام کند مايه افتخار است. اگر هم کساني در موضع مخالف اکثر خوانندگان بوده و در مديريت هستند و روشن هم نام حقيقي خود را نوشته اند و هم مواضع سياسي شان را گفته اند، اتفاقاً کمترين لطمه را به يک سايت يا مجله ميزنند و شايسته تقدير هستند. يک ژورناليست واقعي چعندر نيست که موضعي نداشته باشد. اتفاقاً هنر آن است که موضع خود را روشن بگويد ولي بتواند منصفانه در کارهاي مديريت و اديتوري انجام وظيفه کند. لطفاً نخواهيم که کساني در مديريت سايت باشند که نظراتشان جنجال برانگيز نباشد يا به اصطلاح به دروغ بي نظر باشند ولي در عمل همه گونه اجحافي به مخالفين خود بکنند هرچند با ظاهر بي نظري. حتي در صورت واقعيت بي نظري و داشتن سايتي مثل مجله دانشمند، يک سايت بي خطر و در عين حال کسالت آور خواهيم داشت. البته از نظر من بهتر است که مديران سايت با نام واقعي باشند چرا که حق خوانندگان است که بدانند اطلاعات خصوصي تر آنها را چه کساني دريافت ميکنند. اينکه مواضع سياسي مديران يا اديتور ها روشن باشد الزامي نبايد باشد ولي اگر مايل باشند اعلام کنند مفيد است ولي به هر حال تصميم شخصي هر فرد در مديريت است. در رابطه با کنگره ايران فدرال نيز ، قبلاً هم نوشته ام، که بنظر من آن جريان به تنفر قومي دامن زده، و به طرح و رشد نظريه اداره کشور ايران به شکل فدرالي نه تنها کمک نکرده است بلکه ضرر هاي جبران ناپذيري زده است؛ و اميدوارم که تشکيلات قوم گرا ي ايران فدرال تا ضرر بيشتري نزده و به تنفر قومي در جنبش سياسي ما بيشتر دامن نزده است، هر چه زودتر منحل شود. به هر حال ايران گلوبال مسؤل آن جريان و سايت نيست و اگر ايران گلوبال آگهي از آنها قبول کرده است به معني تأييد مواضع آن تشکيلات نبوده و نيست. به اصل مقاله برگرديم... با احترام و خسته نباشيد به همه دوستان.
سام قندچي
7 آذر 1387
27 نوامبر 2008

***

بيش از نيم قرن است که در سالروز 21 آذر، دو بخش سياسي متخاصم ايرانيان، وقايع سالهاي 1324-25 در آذربايجان و کردستان ايران را بخاطر مياورند، و تمرکزگرايان خودمختاري گرايان را تجزيه طلب ميخوانند، و خودمختاري گرايان هم تمرکزگرايان را قاتل و ديکتاتور خطاب ميکنند.

تمرکز گرايان، وقتي که از قتل عام خودمختاري گرايان توسط ارتش شاه در 21 آذر ميگويند، تصور ميکنند که خود ميهن پرستان واقعي هستند، و در مقابل از نظر خودمختاري گرايان، تمرکزگرايان از انسانيت بوئي نبرده اند، که اينگونه قسي القلب از زندگي هاي نابود شده در آن وقايع سخن ميگويند.

همچنين خود مختاري گرايان تصور ميکنند که تمرکزگرايان بي عاطفه هستند، که نياز و حقوق مناطق و گروه هاي قومي و ملي ايران را درک نميکنند، و در مقابل تمرکزگرايان هم خود مختاري گرايان را، به عنوان تجزيه طلباني مينگرند که ميخواهند مناطق مختلف ايران را به نيروهاي خارجي تسليم کنند.

نيم قرن گذشته است و ما هنوز اين شعائر و رسومات شنيع را هر سال مشاهده ميکنيم. اين تقسيم بي معني ايرانيان که در صبحگاه قرن بيست و يکم تنها مايه تأسف است، بويژه وقتي که ادامه يافتن آن فقط بعلت ناداني است.

عده اي سعي ميکنند اين تصوررا القا کنند که خط فاصل بر مبناي ناسيوناليسم در برابر کمونيسم ترسيم شده است، و مرتب سعي ميکنند که نام پيشه وري را در اين رابطه تکرار کنند، تا که که تحليل خود را موجه جلوه دهند. در صورتيکه اين مسأله در ايران مدرن، به زمان طرح انجمن هاي ايالتي و ولايتي در قانون اساسي مشروطيت بر ميگردد.

عده اي ديگر هم سعي ميکنند خط فاصل را بر مبناي استبداد پارس و ملت هاي ستمديده ترسيم کنند، در صورتيکه مدل تمرکزگرا، آن مدلي است که در دوران مشروطيت، بر مبناي مدل تمرکز گراي فرانسه از دولت مدرن برگزيده شده است، بجاي آنکه از مدل هاي ديگر دولت مدرن، نظير مدل فدرال آمريکا براي ايران مدرن الهام گرفته شود.

اين يک حقيقت غير قابل کتمان است، که پشتيبانان دولت تمرکز گرا در ايران، منحصر به سلطنت طلبان نبوده اند، و در واقع چپ گرايان و ناسيوناليستهاي جبهه ملي ايران نيز اساسأ پشتيبانان سيستم تمرکزگرا بوده اند، که ارثيه مشروطيت، در انتخاب مدل فرانسوي دولت مدرن است، و همگي اينان، از طريق يک ناسيوناليسم کور ( http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm )، بيش از يک قرن است که فدراليسم را نفي کرده اند. البته نيروهاي غير سلطنت طلب، دولت تمرکز گراي خود را ميخواستند بنياد گذارند، و نه دولت شاه را.

از سوي ديگر، آنها که از خود مختاري گرائي پشتيباني کرده اند، به چپي ها يا ناسيوناليستهاي قومي محدود نبوده اند. در واقع بسياري از نيروهاي طرفدار سلطنت در کردستان، در 26 سال گذشته، خود مختاري گرا بوده اند، مثلأ در کامياران کردستان در سال 1359، مردم وقتي با جمهوري اسلامي ميجنگيدند، شعارشان "يا شاه يا صديق کمانگر" بود. صديق کمانگر از رهبران آنزمان کومله بود، که بعدأ در جنگي با جمهوري اسلامي کشته شد.

حال با اين زمينه تاريخي، از خود بپرسيم که موضوع مناقشه دراين جا چيست؟

واقعيت ايران اين است که حتي تحت امپراطوري پارس، ساتراپ ها بيشتر به يک سيستم فدرال شبيه بوده اند، تا به يک سلطنت تمرکزگرا، و امپراطوري پارس يک سيستم تمرکز گرا نظير سلطنت فرانسه قبل از انقلاب نبوده است. پس چرا سلطنت طلبان و جمهوري خواهان ايران، ناسيوناليستها و چپي ها، و حتي متفکرين مذهبي، نميتوانند اين واقعيت ايران را بپذيرند، و از برنامه هاي دولت تمرکزگراي خود براي ايران دست بردارند؟ بنظر من علت ناداني و ترس است.

نه تمرکز گرائي و نه تجزيه طلبي، پاسخ به مسأله ملي در ايران نيست، و حتي در زمان مشروطيت، ما ميبايست که يک مدل نظير سيستم فدرال آمريکا را انتخاب ميکرديم، و نه مدل فرانسه را، که بعدأ با انجمن هاي ايالتي و ولايتي تعديل کرديم، که هيچگاه هم کار نکرد. و تا آنجا هم که به دخالت دولتهاي خارجي مربوط شود، هر دو مدل قابل سؤ استفاده بوده و هستند.

سياستمداران ما ميترسيدند که اگر دولت فدرال را برگزينند، ايالات مختلف هر يک براه خود بروند، و از بقيه ايران جدا شوند. حقيقت اين است که در اين عصر و زمان، اگر دولت مرکزي نيازهاي ايالات مجزا را برسميت نشناسد، نتيجه نهائي ميتواند آنچيزي شود که مروجين دولت تمرکزگرا از آن بيشترين ترس را دارند، يعني اقليت هاي ملي جدائي را انتخاب کنند، همانگونه که در يوگسلاوي کردند، و تهديد و ناميدن آنها بعنوان تجزيه طلب، حرکت آنها را کند نخواهد کرد، و در واقع آنها را براي دستيابي به جدائي سريعتر مصمم تر ميکند.

تصور کنيد که فردا کردستان عراق، دولت خود را درست کند، با منابع نفتي فراوانش، و تصور کنيد ايران هنوز در بند يک دولت ديکتاتوري، نظير تئوکراسي جمهوري اسلامي کنوني باشد، آيا سخت است درک کنيم يک کرد ايراني در چنان شرايطي بخواهد به آن دولت ملحق شود؟ البته، همانگونه که قبلأ نوشته ام، کردستان ايران تاريخ مجزاي خود را از چهار بخش ديگر کردستان، که بخشي از امپراطوري عثماني بوده اند، داشته است، و کردستان ايران همراه بقيه ايران توسعه يافته است، و نه با کردستان عثماني. اما امروزه روز، براي فرار از ديکتاتوري، مردم به نقاطي حتي به دوري آمريکا، که در آنجا زبان و فرهنگ مشترکي هم ندارند، مهاجرت ميکنند، تا که در آزادي براي جستجوي خوشبختي زندگي کنند، پس نبايستي تعجب کرد که شخصي براي کشور همسايه تمايل داشته باشد، اگر که آن کشور آزادي و ترقي بيشتر از خانه را ارائه دهد.

بخاطر مياورم يک فرد عادي وقتي وضع هواپيماهاي روسي و استفاده از سوخت پهن گاو در سالهاي آخر شوروي را ميديد از من پرسيد اين توده اي ها چطور آنقدر احمق بودند که نميديدند چه چيزي ميخواستند براي مردم ايران به ارمغان بياورند. به عبارت ديگر مردم عادي خيلي از روشنفکران، که بر مبناي يک سري سيستم هاي فکري، دنبال يک ايدئولوژي را ميگيرند، سريعتر حرکت ميکنند، حال آن ايدئولوژي روشنفکران سلطنت باشد، يا ناسيوناليسم يا کمونيسم. مردم به شرايط زندگي واقعي همسايگان ايران نگاه ميکنند و تصميم ميگيرند. به اصل بحث برگردم.

اينکه چرا من مثال عراق را ذکر کردم، به اين خاطر است که نشان دهم فدراليسم، به اين معني نيست که مليت هاي ايران به جدائي فکر نخواهند کرد. برعکس، عدم وجود سيستم فدرالي، انتخاب مردم را به دو انتخاب ميرساند، ماندن و زجر کشيدن، يا جدائي و "آزاد" شدن. اين امر بضرر هردو طرف است. من از زاويه تاريخي و تئوريک اين موضوع را در چند رساله خود در گذشته بحث کرده ام. در يک مطالعه توسعه دولت مرکزي در ايران، با عطف توجه به کردستان هم (http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm)، من نشان دادم که فدراليسم از هر طرح ديگري بيشتربراي ايران معني ميدهد، نه فقط براي پاسخ به معضلات کردستان، بلکه براي آزادي و دموکراسي براي همه ايران.

همچنين من موضوع تقدم حقوق را در سيستم فدرالي به گونه طرح شده توسط مديسون بحث کردم (http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm). مثلأ نشان دادم که يک ايالت معين، نميتواند تصميم بگيرد منطقه خود را، در وضع تحت کنترل قدرت بيگانه قرار دهد، يا نيروهاي واپس گرا را در منطقه خود تقويت کند، چرا که حقوق بشر بر حقوق ايالت تقدم دارد، همانگونه که ايالات جنوب در آمريکا، نتوانستند برده داري در ايالت خود را بر مبناي حقوق ايالت حفظ کنند، چرا که برده داري واپس گرا بود، و در تضاد با اصل تقدم حقوق بشر بر حقوق ايالات بود ( http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm ).

من فکر ميکنم يک علت ضديت روشنفکران ايران با فدراليسم در گذشته، جدا از سلطنت طلب بودن يا ناسيوناليست يا کمونيست بودن، به اين خاطر بوده است که همه آنها در ايدئولوژي هاي خود بسيار مونيست بوده اند. در مقايسه خوشبختانه يک ويژگي اپوزيسيون ايران امروز، اين است که همه آنها پلوراليستي تر ميانديشند تا مونيستي تر، و پلوراليسم ( http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm ) ميتواند عامل مثبتي براي کمک به همه ما براي دستيابي به يک برنامه فدرالي براي ايران باشد.

مضافأ آنکه، همانگونه که در "گلوباليسم و فدراليسم" ( http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm) توضيح دادم، توسعه هاي کنوني جهان، براي يک مدل فدرال بسيار بيش از مدل تمرکزگرا مناسب است، و آنها که در عصر کنوني، نظير صرب ها و روس ها، سعي در تحميل مدل تمرکزگرا کردند، به نتيجه معکوس رسيدند و دولت هاي سابقشان کاملأ از هم پاشيد، و هنوز هم از نتايج مخرب روش ديکتاتوري خود در مسأله ملي، در مشقت هستند.

ديگر زمان آن رسيده است که ما ايرانيان، درس واقعي 21 آذر را بياموزيم، و ببينيم که نه دولت تمرکزگرا، و نه تجزيه طلبي، پاسخ براي ايران نيستند، و اينکه ايران به يک دولت فدرال واقعي نياز دارد، تا که به خواستهاي دموکراتيک مردم ايران جامه عمل پوشاند. برخي ميپرسند که آيا در صورت داشتن دولت فدرال، ريسک جدائي بخش هائي از ايران وجود دارد يا نه؟ پاسخ من اين است که نداشتن فدراليسم ريسک بزرگتري است، و اين بحث دوباره نظير همه جنبه هاي ديگر دموکراسي است، که حاکمان با قبول دموکراسي، در واقع ريسک بيشتر از دست دادن قدرت را ميپذيرند، اما در عين حال، آزادي به اين معني است که مردم با آنها، از روي انتخاب ميمانند، و نه از روي ترس، و اينگونه گزينش، چيزي است که ثابت شده است رابطه پايدارتري بوجود مياورد.

در اين عهد و زمان، هيچکس و ملتي، نميتواند مدت خيلي زيادي، با زور در درون هيچ دولتي نگه داشته شود. اگر چنين نبود، رژيم هائي نظير شوروي، اروپاي شرقي، ديکتاتوري هاي آمريکاي لاتين، طالبان و صدام، و امروز ايران و سوريه، يکي پس از ديگري سقوط نميکردند. دوران ما، يک آينده فدرال براي ايران را فرا ميخواند، و مايه تأسف بسيار است که اکثريت روشنفکران ما، چه سلطنت طلب، چه چپ گرا، چه ناسيوناليست هاي جبهه ملي ايران، همه در پشتيباني از يک برنامه فدرالي براي ايران تعلل ميکنند، و وقت خود را با شعائر تفرقه افکنانه 21 آذر تلف ميکنند، بحاي آنکه در جستجوي اتحاد فدرالي براي آينده ما باشند.

به اميد جمهوری دوم آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
21 اسفند 1383
March 11, 2005



مطالب مرتبط:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/index-Page16.html

--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

Sunday, November 09, 2008

مدينه فاضله قومي-ويرايش دوم

مدينه فاضله قومي-ويرايش دوم
سام قندچي

https://newsecul.ipower.com/Ghandchi/111008-Ethno-Utopia.htm

دو هفته پيش، در نوشتار «چرا تجزيه طلبي را محکوم بايد کرد» توضيح دادم که چگونه تجزيه طلبان، در تبليغ نظرات خود، با تحريف و سوء استفاده از اصطلاح «فدراليسم»، به طرح «فدراليسم استاني» در ايران لطمه مي زنند و مي کوشند تا معناي «فدراليسم استاني» (1) را با نظرات تجزيه طلبانه اي نظير «فدراليسم قومي» و «خودمختاري» يکي کرده و آن را مخدوش کنند.
در عرض دو هفتۀ گذشته، جريانات تجزيه طلب موجود در جنبش کردستان بار ديگر دست به تحريف بحث من زدند و اين بار، شعبده بازانه، بجاي مراجعه به نکات مندرج در مقالۀ و اشاره به نکات مندرج در آن، پس از ذکر نام من، به سخناني از آقاي مهندس کورش زعيم، که در گفتگوئي با «ادوار نيوز» بيان شده بود، برخورد کردند.
آقاي مهندس زعيم، نظير بسياري ديگر از افراد متعلق به جنبش سياسي ايران، با توجه به اينکه مي بينند «طرح فدراليسم» بدينگونه دستخوش تحريف و سوء استفادهء تجزيه طلبان مي شود و در راستاي اهداف آنان بکار مي رود، با کل فدراليسم مخالفت کرده و هر گونه فدراليسم را مساوي تجزيه طلبي مي گيرند و آن را طرد مي کنند. من اما، همانگونه که سال ها است توضيح داده ام، و در نامه سرگشاده ام به جبهه ملي هم به روشني بحث کرده ام (2)، با اين نظر موافق نيستم و «فدراليسم استاني» را همرديف و همسان «تجزيه طلبي» نمي دانم و اعتقاد دارم، همانگونه که سوء استفادۀ جمهوري اسلامي از «طرح جمهوري» براي تثبيت «حکومت اسلامي» را محکوم مي کنم، سوء استفادۀ آنهائي را نيز که از فدراليسم براي تبليغ حکومت قومي و تجزيه طلبي سود مي برند، مضموم و محکوم مي دانم.
اما وضعيت کنوني مرا به اين انديشه رهنمون شده که اگر نيروهائي نظير حزب دموکرات کردستان و کومله به روشني تمام بر عليه «حکومت قومي» و «تجزيه طلبي» (نظير برنامۀ احزابي همچون «پژاک») موضع نگيرند و آنها نيز بخواهند با تحريف مفهوم فدراليسم و به بهانۀ آن همکاري خود با تشکيلات موسوم به «کنگره ايران فدرال» ادامه دهند (کنگره اي که بين فدراليسم با حکومت قومي و تجزيه طلبي خط فاصلي نمي گذارد)، آنگاه لازم است که جنبش سراسري ايران با حذف طرح فدراليسم، از آنان جدائي بگيرد، چرا که اينگونه تشکيلات پسله کار با چنين مواضع و حرکاتي نه تنها موجوديت ايران را به خطر مي اندازند بلکه، همانطور که در دو هفته پيش نيز توضيح دادم (3)، در تحليل نهائي، يک جريان واپس روندهيۀ قوم گرا را در مقابل جنبش مترقي سياسي و مدني ايران علم مي کنند که خطري برابر با حضور جريان اسلاميست ها در انقلاب 57 دارد.
سردمداران تجزيه طلبان ادعا مي کنند که آنها بوده اند که از ابتدا «طرح فدراليسم» را مطرح کرده اند. من فکر مي کنم که اهميت قضيه در اين نيست که چه کسي مطرح کنندۀ اين طرح است. (4) اما اين تجزيه طلبان که حالا قباي فدراليسم را به تن کرده اند نمي گويند که در چه سالي و با چه نامي و در چه تشکيلاتي اين طرح را ارائه داده اند. من، در درون جنبش سياسي ايران، اين افراد را که در اينترنت اينگونه ادعا ها را مطرح مي کنند به خاطر نمي آورم و نمي شناسم و نکتۀ قطعي آن است که سر و کلۀ آنها نخستين بار در نشست پاريس پيدا شد و بعنوان آمدگان از سوئد مطرح شد و، بنظرم مي رسد که در آنجا هم آنها با مأموريتي مشخص آمده بودند تا باعث از هم پاشيدن نشست پاريس بر سر مسأله تماميت ارضي شوند.
به هر حال، تک تک اين افراد اهميت خاصي ندارند اما رهبري احزاب دموکرات کردستان و کومله واجد اهميت ند و ضروري است که مواضع خود را در مورد «تجزيه طلبي» و «حکومت قومي» آشکار کنند، وگرنه پيش بيني مي کنم که جنبش سراسري مجبور خواهد شد که کل طرح فدراليسم را کنار بگذارد. در صورت وقوع چنين حادثه اي، مسؤليت آن نه بر عهدۀ تجزيه طلبان که با آنهائي است که نشسته در مسند رهبري احزاب کردستان با سکوت و شرکت در تشکلاتي همچون «کنگرۀ ايران فدرال» اجازه مي دهند که اينان، به نام فدراليسم، اهداف تجزيه طلبانۀ خود را تبليغ کنند.
کساني که دوست دارند در کردستان ايران کشوري بنام کردستان بوجود آيد بايد بدانند اين کار مشکل تر از آن است که طي رفراندومي بخواهند کل ايران را «کشور کردستان» بخوانند. اين دومي مسلماً سهل الوصول تر است! هرچند که اگر کسي پيشنهاد کند که نام ايران را فارسستان يا پارس يا پرسيا هم بگذارند، من يکي به اين پيشنهاد رأي منفي مي دهم. از نظر من نام ايران اصلاً به معني آريائي و غيره نيست و از نظر نژادي خنثي است ولي اگر کسي چنين برداشتي دارد، مشکلي با عوض کردن نام کشورمان در هر رفراندومي ندارم. مثلاً، دوستي مي گفت که «ايالات متحده گل و بلبل» کلاً خنثي است و نامي نژادي نيست و خيلي هم با طروات است!
آخر تا کي بايد به اينگونه بحث هاي کودکانه که «من دوست دارم کشوري بنام کردستان در دنيا وجود داشته باشد» ادامه داد؟ مگر کشوري بنام «آسور» در دنيا هست؟ اما آسوري ها راحت زندگي مي کنند هر چند در تاريخ زماني بزرگترين امپراطوري بنام آشور بوده است. کشوري بنام فارس يا پارس هم ديگر در دنيا وجود ندارد و براي من اصلاً فارس هم اينکه کشوري به اين نام وجود ندارد موضوع با اهميت نيست. اين بحث ها فقط وقت و جان و مال مردم را تلف مي کنند.
مسئله و مشکل مردم کردستان هم اين حرف هاي کودکانه نيست. اين حرف ها به يک عده آدمي تعلق دارد که اگر کردستان عراق هم مستقل شود حاضر نيستند در آن زندگي کنند و بي شک اروپا و آمريکا را ترجيح خواهند داد. اين ادعاها ناشي از تب است، همانطور که زماني تب کمونيسم همه را گرفته بود، ولي وقتي اين تبمداران از ايران فرار کردند هيچ کدام به کشورهاي کمونيستي، مثل ويتنام و شوروي و کره و چين، نرفتند؛ بلکه به آمريکا و اروپا آمدند. دليلش هم واضح است: دموکراسي و امکانات مدرن در غرب بيشتر است!
ولي آنها که نتوانستند از ايران بگريزند به آتش همان تب مدينۀ فاضلۀ کمونيستي سوختند. اين يکي تب نيز چنين خواهد کرد. اينها با زندگي مردم بازي مي کنند و تصورشان آن است که مشغول خدمت به مردم اند. «کنگرۀ ايران فدرال» يک حرکت ارتجاعي نظير «طرح ولايت فقيه» است و بايد کوشيد تا پيش از خطرآفريني واقعي منحل شود. (5)
من البته همين حرف را دربارۀ آريائي پرستان فارس هم مي زنم حتي اگر آن نژادپرستان مرا تکفير کنند. پاسخ به حکومت اسلامي، يعني حکومتي که مشروعيت خود را در 1400 سال پيش مي جويد، بازگشت به دو هزار سال پيش ـ آن هم نه در جستجوي گوهر انساني فرهنگي بزرگ، که براي يافتن مدلي سياسي بر اساس برتري خواهي هاي قومي و سلطه طلبانه ـ نيست. هيچ ملتي نمي تواند و نبايد ارزش هاي بزرگ فرهنگي و انساني مردان و زنان بزرگ تاريخ خود را فراموش کند و همواره بايد براي تأکيد بر هويت متمدن خود به آنان رجوع نمايد.

اما تفاخر نژادي و قومي، و من آنم که رستم جوانمرد بود دامچاله اي است که آبي تلخ در آن گرد آمده. يک دوره روشنفکران ما گرفتار تخيلات مدينه فاضله کمونيستي شدند و نسلي را تباه کردند، حق نيست که اين بار با «مدينۀ فاضلۀ قومي» نسل ديگري را تباه کنيم. بجاي الهام گرفتن از انديشه هاي تابناک گذشتگان انديشمند و واقع بين همه اقوام روي زمين و، در عين حال، آموختن از پيشرفت هاي علمي قرن بيست و يکم، بيراهه است که وقت جوانان مان را با اين حرف هاي بيهوده تلف کنيم و عاقبت پا در همان راهي بگذاريم که سال ها است اسلام گرايان در آن رفته و زندگي نسلي را بر باد داده اند.
حزب دموکرات کردستان و کنگره ايران فدرال و همۀ احزاب قومي، آشکارا نژادپرستي را رشد مي دهند و راهشان در زمان قاضي محمد هم غلط بود و اکنون نيز به بيراهه مي روند. حزب سياسي بر مبناي قوميت و يا مذهب عاقبت به فاشيسم ميرسد؛ چه طرفداران اين احزاب در راه آرمان هاي خود فداکاري کنند چه نکنند؛ و چه قاضي محمد آزاديخواه و فرزند صادق مردم ايران در گذشته بوده باشد و چه ديگراني امروز نظير چهرگاني در آذربايجان که عامل همسايه شمالي علي اوف هستند! راه آيندۀ ايران از اين سو نيست. اين راه نابود کنندۀ مردم کردستان و بقيۀ مردم ايران اشت و تنفر قومي را توسعه مي دهد.
بحث درست شکلي روشن دارد: احزاب و سازمان هاي سياسي بايد بر مبناي پلاتفرم سياسي پديد آيند و نه بر مبناي قوميت يا مذهب. لذا خواست نيروهاي مترقي چيزي کمتر از انحلال آن دسته از تشکلات سياسي که بر مبناي قوميت و مذهب ساخته مي شوند نمي تواند باشد.
قوم گرايان نژادپرست آزادند که نظرات خود را داشته باشند، همانطور که در آمريکا «کوکلاکس کلان» ها آزادند، تا زماني که نظراتشان و اجتماعاتشان صلح آميز است، وجود داشته باشند و همچنان اصرار بورزند که زمين صاف است. اما نيروهاي مترقي نبايد وقت خود را براي اثبات مجدد اينکه زمين گرد است تلف کنند. معناي آزادي آن است که هر کس هر حرف بي اهميتي را مي تواند بزند، ولي نمي تواند ديگران را وادار کند که وقتشان را با همان حرف هاي بي اهميت تلف کنند و هرگونه اتحاد عمل و همکاري با چنين نيروهائي هم هيچ سودي براي جنبش سراسري سياسي و مدني ايران ندارد.

تنها لازم است مردم از تبار گروه هاي اتنيکي مختلف کرد، آذري، عرب و بلوچ (6) را آگاه کرد که فريب احزاب سياسي قومي را نخورند، همانگونه که بايد به سفيد پوستان در آمريکا گفت فريب کوکلاکس کلان ها را نخورند و به سياه پوستان بايد هشدار داد فريب جرياناتي نظير «لوئيس فرخوان» (7) را نخورند که برنامه نژادپرستانه خود را در پشت مبارزه با تبعيض عليه سياهان مخفي ميکنند.

ما در دوران فترت بين قاجاريه و پهلوي نيستيم و خطر تجزيه هم چندان جدي نيست و، بنظر من، اگر سياست بين المللي به مدد تجزيه طلبان نيايد بحث هاي بيمعني آنها، چه در ميان مردم ايران، چه در کردستان، و چه نقاط ديگر، به جائي نمي رسد.

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
20 آبان 1387
November 10, 2008
پانويس:1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/535-FederalismeOstani.htm
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/435-JebheMelli.htm 3. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/541-Separatists.htm 4. من خود طرح فدراليسم را در سال 1360 طرح کردم.5. در مقاله زير همين نکته را توضيح داده ام و عده اي از نژادپرستان کرد از بابت آن ناراحت شده اند:http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2007/06/blog-post.html
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/495-HaleMasalehMeli.htm 7. لوئيس فرخوان راسيست سيده پوست در آمريکا http://en.wikipedia.org/wiki/Louis_Farrakhan مطالب ديگر:نوشداروي کردستان بزرگhttp://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2007/06/blog-post_22.html کتاب کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايرانhttps://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm Kurds & Central Government in Iran Bookhttp://kurdeayandehnegar.blogspot.com/

--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

Monday, October 27, 2008

چرا تجزيه طلبي را محکوم بايد کرد

تجزيه طلبي و تجاوز طلبي(1) موضوعاتي سياسي اند و، در نتيجه، با «جرم» هائی نظير قتل و دزدي متفاوت اند و جرم شمردن اين مطالبات تنها بر پيچيدگی های اين موضوع می افزايد.

برای روشن شدن اين مطلب بد نيست لحظه ای به تاريخ استقلال آمريکا بنگريم. هنگامی که 56 نفر از رهبران سياسی جامعهء آمريکا، که مستعمرهء بريتانيا محسوب می شد، بيانيۀ استقلال آمريکا را امضاء کردند، دولت انگلستان آنها را به خيانت ـ که «جرم» بزرگی محسوب می شد ـ متهم کرد. و اگر انقلاب آمريکا شکست خورده بود مجازات «خيانت» آنها چنين می بود: وارد کردن حداکثر زجر از طريق استفاده از چوبه دار و، بعد قبل از مردن، پاره کردن طناب و سپس درآوردن روده هاي آنان.

اما تاريخ آمريکا، هم در آن زمان و هم امروز، به آن 56 نفر بعنوان قهرمانان اين کشور نگاه مي کند. و اين نکته نشانهء آن است که بين «عمل سياسی» و «جرم» تفاوتی ماهوی دارد و اگرچه ممکن است در جائی از تاريخ کسی را بخاطر عمل سياسی اش محکوم به مجازاتی مشابه مجازات جرائم کنند اما ممکن است زمانی فرا رسد که آن «عمل سياسی» کاری قهرمانانه محسوب شود؛ حال آنکه جرم هائی همچون قتل يا دزدي هميشه و همه جا جرم اند و ماهيتشان قابل تغيير نيست. يعنی، «جرم سياسي» تنها در يک برههء معين از تاريخ بشر و به لحاظ شکل گيری «دولت هاي ملي» نام «خيانت» بخود می گيرد.


در عين حال، باز همين نمونۀ آمريکا نشان می دهد که برای تجزيه طلبی نيازی به توسل به بحث های قوميتی و نژادی و زیانی و غيره نيست. مثلاً، می توان پرسيد که آيا آمريکائي ها با انگليس ها تفاوت اتنيکي داشتند؟ جواب منفی است. درست است که آمريکا مستعمره بود ولي هم آمريکا و هم کانادا ادامهء انگليس محسوب می شدند و اين خود اروپائيان بودند که به آمريکا آمده و در آنجا سکنی گزيده بودند. آمريکا نظير هندوستان نبود که يک اقليت اروپائي، کشوري با قوميتی ديگر را تحت سلطه خود داشته باشد. در نتيجه، در جدائي آمريکا از انگلستان، اصلاً موضوع اختلاف اتنيکي مطرح نبود.


همچنين می توان پرسيد که آيا فاصلهء جغرافيائی بين انگليس و آمريکا ميل به تجزيه را ايجاد کرده بود؟ پاسخ اين پرسش نيز منفی است چرا که می دانيم کانادا، که هم از نظر ترکيب جمعيتي مثل آمريکا بود و هم از نظر جغرافيائي در قاره اي ديگر قرار داشت، اين راه را نرفت.


پس دليل تجزيه طلبی اروپائی های ساکن آمريکا چه بود؟ جفرسون در خود بيانيۀ استقلال توضيح مي دهد که چگونه موضوع مرکزي ناعادلانه بودن پرداخت ماليات بدون داشتن نمايندگي در قدرت(2) بارها با دولت مرکزي در انگلستان طرح شده بود و چون به نتيجه ای نرسيد، بالاخره به اين تصميم رسيدند که بايد جدا شوند. جالب است که امضاء کنندگان بيانيه هم يک عده انقلابي حرفه اي نبودند و اکثراً هم افرادي ثروتمند و با ريشه و اصل و نسب انگليسي بودند(3).


در واقع، تجزيه طلبي زماني در آمريکا مطرح شد که پيشروان «جامعۀ نو» به اين نتيجه رسيدند که برنامه اي به مراتب مترقي تر از انگليس دارند و هيچ اميدي هم به تغيير و تحول اساسي در خود انگليس وجود ندارد. پس به مبارزهء خود ادامه دادند و پيش از پيروزی، طبعاً از جانب بريتانيا به «خيانت» متهم شدند. با شروع روند تجزيه، از يکسو انقلابيون آمريکا با دشمن انگليس يعني فرانسه متحد شدند و، از سوی ديگر، مردم بريتانيا در پشت سر دولت خود و عليه انقلابيون آمريکا متحد گشتند و، کار بجائی کشيد که حتي کساني که در پارلمان بريتانيا دوست آمريکائي ها شناخته می شدند، در مظان اتهامات گوناگون ـ تا حد خيانت ـ قرار گرفتند و اين روحيهء ضد آمريکائی تا سال ها پس از پيروزي انقلاب آمريکا و برقراری روابط بين اين کشور و بريتانيا، وجود داشت.


تجزيه طلبي در آمريکا کاری آگاهانه بود و امثال جفرسون و واشنگتن طرحي بسيار پيشرفته را در نظر داشتند که در آن زمان، انگليس قادر به تحقق آن نبود. تاريخ هم نشان داده است که سياست استعماری بريتانيا حتي قرن ها بعد نيز در اساس تغيير چنداني نکرد، هر چند که نوع روابط آن با «مستعمرات» و، سپس، «کشورهاي مشترک المنافع»، تا به امروز تعديلات مختلف يافته است.


می خواهم نتيجه بگيرم که تجزيه طلبی، در يک مقياس تاريخی، در صورتی درست و مهم است که بخش تجزيه شونده از بخش اصلی دارای آينده نگری و برنامه های مترقی تری باشد و الا نتيجه ای جز وخيم تر کردن زندگی مردم نقاط تجزيه شده با خود نخواهد داشت. من اين را يک قاعدهء اساسی در بحث های مربوط به تجزيه طلبی می دانم.بنظر من، تجزيه طلبي، بخودي خود، نشانگر وجود يک نيروي پيشروتر نيست. مثلاً، بسياري از نيروهاي خانخاني طلب در سراسر تاريخ دنياي مدرن با خواست تجزيهء دولت هاي ملي پيش آمده و به نتايج هولناکی رسيده اند.


***
حال اجازه دهيد همين قاعده را در مورد کشور خودمان و ادعاهای گوناگون تجزيه طلبانه ای که مطرح است بکار بريم. بنظر من، خواست های نيروهای تجزيه طلب ـ فعلاً ـ «ايرانی» از خواست های جنبش سراسري مدني و سياسي ايران عقب تر اند و، در نتيجه، در تجزيه طلبی شان بوی ترقي خواهي برای مردم به مشام نمی رسد(4).


اما خواست های جنبش سراسري مدني و سياسي ايران چيستند و چرا تجزيه طلبان از آن عقب افتاده اند؟ بنظر من، جنبش ايران مدت هاست که به سکولاريسمی تحول يابنده و گسترنده رسيده است که از عهد انقلاب مشروطه تا کنون، به بيان ها و اشکال مختلف، خواستار جدائي قوميت و مذهب و ايدئولوژی از ساختار سازمان هاي مدني و سياسي شده است.


اين در وضعيتی است که، از همان تاريخ تا کنون، تجزيه طلبان ما، بجاي ايجاد تشکلاتي که به قوم و مذهب معيني متعلق نباشند، همواره قوم گرائي را تشويق کرده اند. مثلاً، در کردستان، «اسماعيل آقا سيميتکو» يک مستبد قوم گرا بود و هيچ برنامه مدرنی، حتي در حد مدرنيسم رضا شاهی، در ديدگاه هاي خود نداشت و ايل «شکاک»، برهبري او، با قتل عام آسوريان و ارامنه در خوي و سلماس منتهاي قساوت را اعمال کرد. اما می دانيم که حرکت او در نزد جريانات تجزيه طلب به يک نماد مبارزاتی تبديل شده است و برخي از تجزيه طلبان افسوس مي خورند، که چرا اسماعيل آقا نتوانست در درگيری هايش با رضا شاه او را به قتل رساند. اما مسلم است که، اگر چنين می شد، يک رژيم استبدادي و نژادپرست ماقبل مشروطه با قوميت کردي و متشکل از نيروهائي که در زمان مشروطيت هم ضد مشروطه خواهان عمل کرده بودند در نواحي کردستان ايجاد می شد. کسروي دربارۀ پرچم باصطلاح «آزادي کردستان» سيميتکو مينويسد:


«اکنون سيميتکو آماده باش گرديده و بيرق افراشته "آزادي کردستان" مي خواهد. چه کار مي کند؟ آيا کنفرانس داده کردان را براي زندگاني آزاد و سر رشته داري آماده مي سازد؟ ... آيا قانون اساسي براي کردستان مي نويسد؟ ... آيا به برداشتن پراکندگي هائی که در ميان کردان است مي کوشد؟... نه! "آزادي کردستان" که با اينها نيست. پس چه کار مي کند؟... ديه ها را تاراج مي کند، کشت ها را لگدمال مي گرداند، بمردم تاراج ديده و بينواي لکستان پيام فرستاده پول مي خواهد ... اينست معني "آزادي کردستان"؛ همين است نتيجه اي که سياستگران اروپا مي خواستند...» [احمد کسروي، تاريخ هجده ساله آذربايجان، ص 831]


توجه کنيم که همين بازگشت به ماقبل مشروطيت اکنون جزو نويد های تجزيه طلبان کنوني حزب پژاک براي مردم ايران است؛ و همه قساوت هائي که جمهوري اسلامي در برابر آنها از خود نشان می دهد، نمی تواند اين برنامه هاي ارتجاعي را ذره اي به بيانيهء جفرسون براي جدائي نزديک کند. و در عين حال، همانگونه که سيميتکو در دوران هاي مختلف توسط جناح هاي گوناگون دولت انگلستان حمايت مي شد تا چاه هاي نفت موصل را برايشان حفاظت کند، امروز نيز اين ها آلت دست نيروهاي بيگانهء ديگرند و، نظير سيميتکو، به جنبش دموکراسي خواهي ايران لطمه مي زنند ـ بجاي آنکه به آن ياري رسانند.


در پيام آنها نه تنها نويد جامعۀ بهتري وجود ندارد بلکه، با سوء استفاده از احساسات پاک کرد هاي آزاديخواه، برنامه شان را بر مدار بازگشت به قرون وسطاي يک جامعۀ قومي و مذهبي تنظيم کرده اند و بس.


حزب دموکرات کردستان و حزب کومله نيز که سال هاست اشتباه خود در ايجاد حزب بر مبناي قوميت را تصحيح نکرده اند، با عدم اتخاذ موضع روشن بر سر تجزيه طلبي، در ميان جوانان کرد به همان گمراهۀ حزب پژاک دامن مي زنند، چرا که وحشت دارند حمايت کساني را که با احساسات تجزيه طلبانه به صفوف آنها پيوسته اند از دست بدهند.


عده اي نيز تحت لواي دفاع از فدراليسم به اين جريانات تجزيه طلب کمک مي کنند. آنها از يکسو مي نويسند که تجزيه طلب نيستند و، از سوي ديگر، از بحرين و افغانستان به عنوان مناطقي برآمده از اجرای طرح های موفقی در جدائي از ايران ياد مي کنند. اين پسله کاران، اقلاً صداقت تجزيه طلبان پژاک را هم ندارند و موضع واقعي خود را اعلام نمی کنند و با شرکت در نشست هائي مانند نشست پاريس، باعث شکست آنها می شوند، چرا که آنها در ظاهر چيزی می گويند و چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند و به تجزيه طلبي دامن ميزنند.


اين جريانات حتی نسبت به جريانات پس از جنگ دوم نيز عقب افتاده اند؛ چرا که، مثلاً، در دوران قاضي محمد و پيشه وري بهانهء تجزيه طلبی پيوستن به اردوگاه کمونيسم بود که با وعده های دروغين و فريبندۀ خود در ميان روشنفکران جهان جذابيتی داشت. جذابيتی که سالهاست ماهيت دگرگون آن بر همه آشکار و پروندۀ آن کلاً بسته شده است. اما حرکات تجزيه طلبانه کنونی ديگر از سر مفتون شدن به «آيندهء درخشان کمونيستی» هم نيست و راه شکست خورده اي بشمار می رود که جز لطمه زدن به جنبش عمومي دموکراسي خواهي سکولار ايران نتيجۀ ديگري نخواهد داشت.


پنهان کردن مطامع تجزيه طلبانهء عقب افتاده در پشت ظاهر طرفداری از فدراليسم کار بسيار خطرناک و خسران باری است که روزگاری قاضي محمد و محمد جعفر پيشه وري هم با مطرح کردن اصطلاحاتي نظير «خودمختاري» انجام دادند، حال آنکه هدف آنان نيز تجزيه طلبی بود. من اين مردان را عوامل شوروي ندانسته و آنها را جزو نيروهاي مردمي ايران می دانم که دچار اشتباه سياسي شده و جان خود را نيز در توافق هاي نيروهاي بيگانه از دست دادند. اما اين نکته دليل آن نمی شود که آنها را تجزيه طلب گمراه ندانم. فقط کافي است فکر کنيم که چگونه ممکن است در يکی از استان های يک کشور پادشاهي يک حاکميت جمهوري بوجود آيد. و آيا همين يک نمونه برای تجزيه طلب خواندن آنها کافی نيست؟


امروز نيز حزب دموکرات از اصطلاحاتي همچون خودمختاري استفاده نموده و حتي، با آگاهی تمام، فدراليسم را به خود مختاري معني مي کند. حال آنکه فدراليسم مورد مطالبهء آن چيزي نيست جز تجزيه طلبي که در پشت اصطلاح فدراليسم پنهان شده است.


فدراليسم يک شيوۀ ادارۀ کشور است و با طرح های قومي نسبتی ندارد و نبايد گذاشت که از آن بصورت پوششي براي مقاصد تجزيه طلبان استفاده شده و جنبش دموکراسي خواهي را از اين طرح درست منزجر کند(5) .


نمونهء تجزيه طلبی در بلوچستان از اين هم وحشتناک تر است. کار گروه «ريگي» به آنجا کشيده که گردن زدن مخالفين را بعنوان عملی دموکراتيک معني ميکند. آيا اين چيزی جز عقب رفتن حتي از دوران پيش از مشروطيت نيست؟ آن هم در زمانی که جنبش سياسي و مدني ايران در پي دموکراسي قرن بيست و يکمی است. در ارتجاعی بودن، اين جريانات صد ها برابر از جنبش خميني خطرناک ترند و ـ درست مثل او ـ می کوشند تا با سوء استفاده از خواست هاي اتنيکي بخش هاي مختلف مردم ايران، براي اهدافي قرون وسطائي لشکر گيری کنند.


اگر حزب دموکرات و کومله احزاب مدرن بودند می بايستي در آموزش هاي تشکيلاتي خود پلاتفرم سياسي را مرکز توجه قرار دهند و نه مواضع قومي را. و اگرچه، بخاطر سابقۀ روند شکل گيري تشکيلاتي شان، نواحي معيني از ايران عرصه فعاليت آنها شده است حق اين بوده است که اکنون از حالت حزب اتنيکي در آيند و حتي در همان مناطق هم از همۀ پيشينه هاي اتنيکي و مذهبي عضوگيری کنند نه آنکه حتي در خارج کشور هم بصورت يک جريان قومی معين عمل نمايند.


همانگونه که در آغاز اين مقاله نشان دادم، در کار تشکيلات سياسی تکيه بر قوميت و زبان و مذهب نمی تواند هيچگونه ترقي خواهي را در پيش رو نداشته و احزاب اتنيکي آينده اي قرون وسطائي را براي سرزمين هائي که ميخواهند در تحت قدرت خود در آورند، نويد ميدهند .


و، در عين حال، اگر اين تشکيلات ها خود را سازماني مدني براي احقاق حقوق اتنيکي کردها مي شناسند، ديگر حق نيست که خود را يک «حزب سياسي» اعلام کنند؛ چرا که يک «حزب سياسي قومي» هيچ فرقي با يک حزب فاشيست ندارد. حزب مدرن نبايد بر مبناي قوميت يا مذهب تشکيل شود چرا که هر قدر هم پايه گذران آن افراد صادقي باشند، با در گذشت آنها، هيچ يک از احزاب قومي و مذهبي نمی توانند حامل مدرنيسم و دموکراسي باشند(6).


اين حرف ها دشمني با مردم کردستان نيست. اين ها پيشگيري از رويداد مشابهي است که 30 سال پيش از طريق تشکيلاتهاي سياسي مذهبي شکل گرفت و مردم ايران را گرفتار رژيم قرون وسطائي خميني کرد. ما نبايد دوباره همان اشتباه را، اين بار به شکل قومي اش، تجديد کنيم. در اين مورد روشنفکران کرد و آذري و بلوچ و عرب ايران وطيفۀ دو چنداني دارند تا اجازه ندهند که احساسات بحق بخش هائی از مردم ايران براي ايجاد حرکت هاي فاشيستي قومي مورد سوء استفاده قرار گيرد. اين البته که کار سختی است. همانگونه که در زمان خيزش خميني هم مخالفت با آن جريان سخت بود و محبوبيت نمي آورد. ولی اکنون آن تجربه نشان داده است که مخالفت در آن هنگامه کاري درست بود و اگر اکثريت روشنفکران ما چنان کرده بودند شايد در سراسر اين سي ساله افسوس نمي خوردند که چرا چنان اشتباهي را سي سال پيش مرتکب شدند و نتوانستند جريان مدرن را از جريان قرون وسطائي تميز دهند.


در عين حال، عده اي در جنبش سياسي ايران هستند که مي گويند آماده اند تا در برابر جريان تجزيه طلبي و تجاوز طلبي در کنار جمهوري اسلامي قرار بگيرند. بنظر من، اگرچه شنيدن اين سخن براي آزاديخواهان ايران بسيار ناگوار است اما، اگر از ديدگاه جامعه شناسی به ماجرا بنگريم، چاره ای نخواهيم داشت که بپذيريم چنين اتفاقی خود محصول تجزيه طلبي آنهائی است که ايران را پاره پاره می خواهند و موجب می شوند که نه تنها اين گويندگان که اکثريتی از مردم ايران با رژيم سمت گيري کنند. و آنگاه، بازندۀ اصلی جنبش دموکرسي خواهي سکولار ايران خواهد بود.


مناطق مختلف ايران يک سلسله جمهوري مستقل نيستند که بتوان از طريق جدا کردن و تجزيه شان در آنها تحول مدرن و دموکراتيک را سامان داد. هم اکنون کل ايران، با همۀ رنگارنگی هايش، در روند تحول بسوی دموکراسي و سکولاريسم در حرکت است و جريانات تجزيه طلب قومي در مقابل اين حرکت مدرن بيراهه اي بيش بشمار نمی آيند که نتيجۀ کارشان چيزی جز سنگ اندازی در راه اين راهيمائی اميدوار کننده نيست.


دز اين ميان، برخي فکر مي کنند که شرايط ايران نظير اتحاد شوروي است که با فروپاشی آن جمهوري هاي بلوک شرق از مدار شوروي خارج شده و هم خود بسوی آزادی و دموکراسی حرکت می کنند و هم موجب تقويت جنبش دموکراسي خواهي در داخل روسيه خواهند شد. اين هم يکي ديگر از توهماتي است که به جنبش سياسي و مدني درون ايران بيشتر لطمه می زند تا کمکي باشد(7).
اگر کشور ما اکنون در معرض و آستانهء فروپاشی قرار گرفته، علت را بايد در وجود يک حکومت استبدادی مذهبي يافت که تر و خشک را با هم مي سوزاند و همهء مذاهب و قوميت ها را سرکوب می کند. همين وحدت در سرکوب ايجاب می کند که همهء قوميت ها و مذاهب ايران نيز بر وحدت عمل خود برای تحقق سکولاريسم در ايران بيافزايند(8) نه اينکه آن را دليلی برای تجزيه ای بيابند که حاصلی جز سياه روزی مردم ما نخواهد داشت.


به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
6 آبان 1387
October 27, 2008

پانويس ها:
1. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/536-Asking-for-War.htm
2. Taxation without representation
3. حتي اکثراً بنيانگذران آمريکا فراماسون بودند که در نوشته زير مفصلاً توضيح داده ام:
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/328-Referendum.htm
4. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/352-taraghikhahi.htm
5. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/535-FederalismeOstani.htm
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/529-MadinehFazeleh.htm
7. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/534-OppositionAbroad.htm
8. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/510-KongerehAvval.htm

مطلب مرتبط:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm

Sunday, September 07, 2008

«فدراليسم استاني» و روند دموکراتيزه کردن ساختار قدرت

«فدراليسم استاني» و روند دموکراتيزه کردن ساختار قدرت
سام قندچي

«فدراليسم» در جمع ما ايرانيان، و بخصوص ميان آن دسته از ما که در برابر افکار و اقدامات تجزيه طلبان حساسيت دارند، به درستي تبديل به اصطلاح «غلط اندازي» شده است و ما اغلب دو معناي کاملاً متفاوت اين اصطلاح را با هم اشتباه مي گيريم. من اين دو معناي متفاوت را بصورت «فدراليسم استاني» و «فدراليسم قومي» مطرح کرده و بارها کوشيده ام تا تفاوت هاي آنها را توضيح دهم و بگويم چرا يکي راه به وحدت و ديگري راه به تجزيه مي دهد و چراست که من بر ضرورت حياتي «فدراليسم استاني» در ايران آينده تأکيد مي کنم و «فدراليسم قومي» را نسخه اي کشنده بر کشورمان مي دانم. اما از آنجا که بنظرم مي رسد که به اينگونه توضيحات توجه کافي نشده است؛ در اين مقاله مي کوشم آنها و تفاوت هايشان را توضيح دهم. (1)
البته شک دارم اين توضيحات کساني را که معتقدند اساساً استفاده از اين اصطلاح کاري تجزيه طلبانه است و ميهن دوستان بايد بکل از استفاده از آن دست بردارند قانع کند. يعني، اگر قرار بر اينگونه «تحريم» ها باشد، لابد از اين پس بايد تصميم بگيرم که از اصطلاح «جمهوري» هم استفاده نکنم چون سي سال است که اسلامگرايان در ايران از اين اصطلاح سوء استفاده کرده اند. نيز لابد بايد از اصطلاح «دموکراسي» هم چشم پوشي کنيم چون اصلاح طلبان اسلامي از آن سوء استفاده کرده اند، در حالي که در نظرشان سلب حقوق سکولارها براي شرکت در مجلس و دولت با دموکراسي مورد نظر آنها تناقضي نداشته است. پس اينگونه اعتراضات و تحريم ها را کناري نهاده و به روشن کردن و دقيق نمودن اين اصطلاح مي پردازم.
در عين حال، لازم مي دانم که توضيح دهم که «فدراليسم» اساساً بحثي دربارهء کنترل و توازن قدرت است که به روند دموکراتيزه کردن ساختار حکومتي مربوط مي شود (2) و، از نظر من، از يکسو هيچ ربطي به مسائل قومي ـ اتنيکي در ايران ندارد (3) و، از سوي ديگر، مي توان آن را مستقلاً مطرح کرد و وارد مباحثي کناري نشد ـ مباحثي همچون تحولات ساختار قدرت در تاريخ ايران (4)، وضعيت دولت ملي در عصر گلوباليسم و همچنين موقعيت آيندهء دولت هاي ملي از ديدگاه آينده نگري (5)، «گلوباليسم و فدراليسم» (6) و نيز «ارتباط با ناسيوناليسم» ـ به معني آن ايدئولوژي عصر مدرن که با جنگ هاي ناپلئون سمبليزه شده (7) که بکلي با احساسات ملي متفاوت است (8) .
باري، هدف من در اين نوشتار توضيح اين مهم است که «فدراليسم استاني» نه تنها به دموکراتيزه کردن ساختار سياسي ايران ياري ميرساند بلکه يگانه راه حفظ وحدت ملي در ايران آينده است و اتفاقاً در اين مورد «فدراليسم استاني» نه تنها براي مناطقي که گروه هاي اتنيکي مختلف ايران در آن سکني دارند، بلکه براي مناطق باصطلاح فارس نشين نيز سخت مورد نياز است تا وحدت کشور را با توسعه دموکراسي حفظ کند. و چرا؟
بنظر من، مشکل کشور ما از زمان مشروطيت (9) تا کنون اين بوده است که ايالات آن نتواسته اند نقش شايستهء خود را در ساختار سياسي ايران ايفا کنند. در ساختار سياسي برآمده از انقلاب مشروطه، انجمن هاي ايالتي و ولايتي توصيه شد و در زمان انقلاب اسلامي نيز آيت الله طالقاني آنها را حتي «شورا» ناميد و سعي کرد بالاخره به اين ايده آل جنبش مشروطه جامهء عمل بپوشاند و ارگان هاي سياسي مربوط به آن را ايجاد کند. اما، در واقعيت، هر دوي اين تجربه ها شکست خوردند و فقط دولت مرکزي بجاي ماند و مجلس. و چرا؟
بنظر من، به اين دليل که «طرح» از اساس غلط بود و نقش ارگان هاي پيش بيني شده نيز نقشي مشورتي بود که در عمل، اگر بوجود مي آمدند هم، تأثيري نداشتند. نکته در اين است که «ايالات» (يا به زبان اداري پس از مشروطيت، استان ها) بايد ارگان هائي داشته باشند که، نسبت به دولت مرکزي، داراي قدرت قانون گذاري و اجرائي خودگردان و انتخابي باشند نه اينکه استاندار با حکم وزارت کشور منصوب شود و کار دستگاه قانونگزاري و اجرائي هم صرفاً مشورت دادن به دولت مرکزي باشد. اسم ها مطرح نيستند، مهم آن است که دولت هاي محلي ايالتي و استاني داراي قدرت واقعي باشند؛ درست همانگونه که در فدراليسم آمريکا وجود دارد.
در آمريکا هر ايالت (يا استان) داراي فرماندار (يا استاندار) ي است که بوسيله شهروندان مقيم آن ايالت (استان) انتخاب مي شود. معلوم نيست که چرا در فارسي بجاي استاندار ايالات آمريکا، اصطلاح فرماندار انتخاب شده است. در هر استان، شهرها نيز هر يک داراي شهرداري انتخابي هستند. قدرت فرمانداران ايالات آمريکا قدرتي حقيقي و جدي است و در سطح ايالت حکم قدرت رئيس جمهور را دارد. به همين خاطر هم هست که مي بينيم بسياري از رئيس جمهورهاي آمريکا (نظير ريگان يا کلينتون) قبلاً فرماندار يک ايالت بوده اند.
در ايران اما حتي در سطح استان هم کمتر کسي اسم استاندار را مي داند ولي نام وزير کشور اغلب شناخته شده است. در آمريکا برعکس، فرماندار هر ايالت از وزير کشور (که «وزير داخله» خوانده مي شود) سرشناس تر است. در صورتيکه وزير امور خارجه يا وزير دفاع را همهء آمريکائي ها مي شناسند چرا که کار وي آن چيزي است که از دولت مرکزي انتظار مي رود. منظور من از «فدراليسم استاني» يک چنين مدلي است که در عرصهء قوهء مجريه اش به ظهور «استاندار انتخابي» راه مي دهد. (10)
حال اگر، در همهء استان ها، نه تنها استاندار که مجلس استاني هم انتخابي باشد، آنگاه استان ها مي توانند نوعي نقش کنترل و توازن را در ارتباط با دولت مرکزي ايفا کنند. در اينجا اگرچه اين نکته درست است که در خيلي از موارد نقش ها تکراري خواهند بود اما همين تکراري بودن باعث مي شود که کنترل و توازن شکل گيرد و جامعه دموکراتيزه شود. همين روند در ارگان هاي قضائي نيز جاري خواهد بود.
اميدوارم توانسته باشم که نشان دهم که اينگونه بحث ها ربطي به جريان «تجزيهء قومي» ندارد. وحشت آنها که فکر مي کنند اين طرح يعني تجزيه، نظير وحشت آنهائي است که فکر مي کنند آزادي يعني بي بندو باري و نابود کردن جامعه. اين طرح اجازه مي دهد که مفهوم «انتخابي بودن» مقامات مملکتي از کوچک ترين واحد ها تا کل کشور، در فرهنگ سياسي جامعه بيشتر رشد کند. آنگاه ديگر چنين نخواهد بود که عده اي در «مرکز» بنشينند و اراده و تصميمات خود را به ايالات ديکته کنند. اين طرح اجازه مي دهد که ايالات رشد کنند و حتي از مرکز بهتر شوند ـ همآنگونه که در آمريکا بسياري از ايالات از منطقه پايتخت رشد يافته تر شده اند.
مسئلهء مهم، تعيين خطوط تقسيمات کشوري است که داراي ويژگي ها و اصول خاص خويش است و باز هم ـ بخصوص در عصر مهاجرت هاي دائمي و در هم شدگي جمعيت هاي انساني ـ ربطي به زبان و قوميت و مذهب و نظاير آن ندارند و بيشتر مسائل اقتصادي، جغرافيائي و سوق الجيشي تعيين کنندهء آنها هستند. در اينجا استفاده از واژهء استان ها به معناي استان هاي فعلي کشور نيست و در آينده با استفاده از تکنيک هاي هوشمند و خردمدار مي توان در تعداد و حدود و ثغور آنها تغييراتي داد. بنظر من، شايد در آينده به سمتي برويم که لازم شود تعداد استان هاي ايران از آنچه امروز هست نيز بيشتر شود. کم و زياد شدني اينگونه هيچ مسأله اي براي اين طرح بوجود نخواهد آورد.
براستي اينکه در يک منطقه، مثلاً، بلوچ ها تعداد بيشتري دارند چه فرقي در صورت مسئلهء «فدراليسم استاني» خواهد داشت؟ چرا بايد تکثرگرائي انساني را، که مادر دموکراتيسم است، از يک استان گرفت؟ اتفاقاً بلوچ هاي ساکن در يک استان فدرال نسبت به بلوچ هاي کشور هاي همسايه خوشحالتر نيز خواهند بود چرا که در يک جامعهء دموکراتيک تر زندگي مي کنند. اگر کل کشور دموکراتيزه شود آنها چرا بايد بخواهند جدا شده و ديگربار خود را اسير استبدادهاي قومي کنند ـ که لزوماً به انواع ايدئولوژي هم آلوده خواهد بود؟
اينگونه است که اعتقاد دارم اين مدل از ساختار قدرت، ربطي به مسأله اتنيکي ندارد. آنها که مرتباً دستور مي دهند کسي از اين بحث هاي درباره فدراليسم نکند مثل همان کساني هستند که در زمان قاجاريه مي گفتند حرف از برداشتن چادر زن ها نزنيد که جامعه از هم مي پاشد. در واقع، اين «تحريم کنندگان» از جمهوري اسلامي هم عقب مانده ترند و با دست کم گرفتن جامعه ايران کارشان صبح تا شب به ترساندن مردم از فدراليسم تبديل شده است.
در پايان اضافه کنم که بنطر من، از هم اکنون و با وجود همين جمهوري اسلامي، همه نيروهاي مدني و دموکرات بايد، در راستاي دموکراتيزه کردن ساختار حکومتي کشور، خواست «فدراليسم استاني» را بعنوان يکي از مهمترين خواست هاي جنبش مدني ايران مطرح و آن را کنار ديگر مبارزات مدني همچون مبارزه براي حقوق زنان بنشانند.
در واقع، حتي اگر همين جمهوري اسلامي وادار شود که مقام استاندار را براي همهء استانها انتخابي کند و نيز به همهء استان ها اجازه انتخاب مجلس استاني و ديوان عالي قضائي استاني بدهد، گامي مهم در راستاي دموکراتيزه کردن جامعهء ايران برداشته شده است. هرچند که از اين امامزاده داشتن توقع چنين معجزي به خواب و خيال بيشتر شبيه باشد.
به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،،
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
16مرداد 1387
Sept 6, 2008

پانويس ها:

1. در واقع شايد من از اولين کساني باشم که بحث فدراليسم را در جنبش سياسي ايران مطرح کرده اند اما هنوز بسياري فکر مي کنند که منظور من از فدراليسم «حکومت قومي» است، هر چند بارها نوشته ام که چنين نيست:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/429-FederalismNotEthnic.htm
حتي بارها به روشني نوشته ام که نه تنها با تجزيه طلبي مخالفم بلکه با فدراليسم قومي يا اتنيکي هم مخالفم :
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/529-MadinehFazeleh.htm
و شکل دادن احزاب بر مبناي قوميت و هرگونه دولت اتنيکي را هم محکوم مي کنم:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/520-NoEthnicState.htm
در نتيجه، به تصور خودم، جاي هيچ شک و شبهه اي در اين باره باقي نگذاشته ام. اما باز هم اينگونه نظرات به من نسبت داده مي شود. البته شايد برخي از روي غرض نظرات مرا تحريف ميکنند:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/513-doghotb.htm
بعضي ديگر نيز البته مطلب را دقيق نخوانده و تصور ناصحيحي از مطالب دارند.
2. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/411-FuturistRepublic.htm
3. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/495-HaleMasalehMeli.htm
4. کساني که بخواهند بحث هاي مرا دربارهء تاريخ ايران و ساختار قدرت مطالعه کنند مي توانند به کتابي که دربارهء شکل گيري دولت در ايران نوشته ام مراجعه کنند:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm
5. کسانيکه علاقمند باشند که بحث هاي تئوريک مرا در مورد جايگاه فدراليسم در عصر گلوباليسم و نيز ارتباط موضوع با مسئلهء دولت ملي را مطالعه کنند، مي توانند به مقالهء «آينده نگري و افسانه هاي دولت هاي ملي» مراجعه کنند:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/434-NationStates.htm
6. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/310-GlobalFed.htm
7. https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/530-NejatSecularism.htm
8. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/342-KurdFed.htm
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/401-FuturistVision.htm
9. https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/443-mashrootiat.htm
10. حالا دوباره يک عده نيايند بحث کنند که آمريکا با ايران فرق دارد و غيره. همهء اين مثال من براي روشن شدن بحثم است و نه آنکه بگويم ايران مثل آمريکا است. اتفاقاً من در گذشته «حقوق شهروندي» را مفصل توضيح داده ام و هدفم از بحث ايالات به معني الويت دادن به حقوق ايالات نيست.
https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/362-FederalismRights.htm

Monday, July 21, 2008

مدينه فاضله قومي

http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2008/11/blog-post.html

Monday, June 09, 2008

چرا هر گونه دولت اتنيکی را محکوم ميکنم

چرا هر گونه دولت اتنيکی را محکوم ميکنم
سام قندچي

با وجود آنکه از نظر من دفاع از حقوق اتنيکي، نظير دفاع ار حقوق زنان، يکي از مهمترين فعاليت هاي جنبش دموکراسي خواهي ايران است، و از مبارزه براي حقوق شهروندي جدا نيست، ولي هر گونه کوشش براي ايجاد دولت هاي اتنيکي، چه به شکل مذهبي، چه به شکل قومي، چه به هر شکل ديگر، را به ضرر مردم ايران می دانم.

بسياري فوراً ميگويند پس چرا در اروپاي شرقي پس از سقوط کمونيسم دولت هاي اتنيکي در يوگسلاوي سابق يا در چکسلواکي سابق و امثالهم شکل گرفت. پاسخ من اين است که حتي در آن نقاط نيز اين تحول سمبل موفقيت جنبش دموکراسي خواهي آن جوامع در عرصهء حقوق اتنيکي نبوده بلکه دليل شکست اين جنبش بوده است. حتي در مورد کشوري به پيشرفتگي مانند بلژيک نيز مطرح شدن فکر جدائي همچنان دليل ناموفق بودن آن کشور در طرح دموکراتيک حقوق اتنيکي مردم است.

در واقع، در کشورهاي تازه تأسيس بالکان نيز، که خود از دل اين انشعابات بيرون آمده اند، بايستي مبارزه کرد تا دولت هاي آنها از حالت اتنيکي خود بدر آيند و در آن جهت حرکت کنند که حقوق اقليت هاي اتنيک در درون اين کشورهاي نوپا، مثلاً حقوق اقليت آلبانيائي در داخل تک تک آنها، مورد تضييق قرار نگيرد. چرا که هيچ دولت اتنيکی را نمی توان يافت که بر ملتی از لحاظ اتنيکی «خالص» حکومت کند.

دولت اتنيکی بر جاده ای پوشيده از خون حرکت می کند. در همين شرق اروپا، مثلاً در يوگسلاوي سابق، که اينگونه موضوعات، در مقايسه با خاورميانه، حکم مواد منفجرهء آمادهء انفجار را ندارند، ما شاهد سال ها کشت و کشتار بوده ايم. و اگر هم اين آتش عاقبت خاموش شد، امتيازش را بايد به قدرت اروپاي غربي داد که قرن هاست دوران جنگ هاي اتنيکی را پشت سر گذاشته و قادر است بصورت نيروئی قوي و متحد کننده عمل کند. اگر اروپاي غربي در حالتي نظير دوران ناپلئون قرار داشت، مطمئناً آتشي که در کشورهاي بالکان در چند سالهء بعد از سقوط شوروي برپا شد، ميتوانست به جنگ جهاني تازه اي منجر شود.

در همسايگي ايران، اگر دولت کردستان عراق بيشتر و بيشتر بصورت مستقل در آيد، حقوق آسوري ها در مناطق تحت حاکميتشان يکي از اولين موضوعات مورد توجه خواهد بود و البته تضييق حقوق عرب هاي ساکن آن مناطق نيز از همين حالا مسئله شده است.

نتيجهء منطقی اينکه «دولت» بايد از حالت قومي در آيد وگرنه دست آوردهای دموکراسي خواهي به راحتي به پيدايش نهادهاي فاشيستي بدل خواهند شد.در مقايسه با اروپای شرقی، ايجاد دولت هاي اتنيکي در خاورميانه بسيار خظرناک تر است. نيم قرن کشمکش اعراب و اسرائيل بهترين گواه اين موضوع است. هنوز اسرائيل بعنوان دولت يهودي ناميده مي شود. واژهء «يهودي»، چه بيان کنندهء يک «قوميت» باشد و چه مفهوم «مذهب» از آن مستفاد شود، در اين واقعيت تفاوتي ايجاد نميکند که اين واژه بنياد غلطي براي مشروعيت يک دولت مدرن فراهم می کند. بخصوص که حتي اگر راه حل دو دولت اسرائيلي و فلسطيني دنبال شود، دولت فلسطيني نيز يک دولت اتنيکي خواهد بود. هم اکنون شاهد ظهور دولت مستقل حماس در نوار غزه هستيم که دولتي «مذهبي ـ قومی» از فلسطينيان سني مذهب است. حزب الله لبنان هم به دنبال ساختن نوع شيعهء همين پديده در بخشي از لبنان است؛ هرچند که فعلاً مجبور به عقب نشيني شده باشد.

همهء اين «دولت سازي هاي اتنيکي» مداوماً و هرچه بيشتر، بصورت عمل و عکس العمل، به انحطاط و جنگ هاي مذهبي و قومي در خاورميانه دامن ميزنند و کساني که در اين ميانه ضرر ميکنند مردم خاورميانه هستند.

در واقع، در حاليکه اروپا عصر دولت ها و جنگ هاي ملي را سال ها ست که پشت سر نهاده و دولت هاي ملي آن ديگر رنگ «ملي ـ اتنيکی ـ مذهبی» خود را از دست داده و بر مبناي حقوق شهروندي عمل ميکنند و «اتحاد اروپا»، با ايجاد قانون اساسي و واحد پولي مشترک، هدفي است که بصورت واقعي در اروپاي غربي دنبال مي شود، خاورميانه، در آسيا و قسمت هائي از افريقا، بسيار بيشتر از هر نقطهء ديگر جهان در معرض حرکت بر مبناي تناقضات ملي است.

در نتيجه، بنظر من، در خاورميانه و مشخصاً در ايران، ضرورت دارد که ما بصورت جدي در برابر حرکت هائي که دنبال برقراری حکومت هاي مذهبي، قومي يا هر شکل ديگر حکومت اتنيکي هستند بايستيم. بنظر من اين وظيفهء همهء دموکراسی خواهان است که از جرياناتي نظير «کنگرهء ايران فدرال» بخواهند که با فدراليسم ـ به معني اداري آن که حرکت درستي است ـ سمت گيري کرده و به روشني خطوط خود را از حرکت هائي که دنبال تجزيهء اتنيکي ايران هستند روشن کنند؛ و اگر چنين نکردند لازم است که نسبت به اينگونه جريانات موضع گيري شده، حرکات آنها محکوم و انحلال آنها درخواست شود. من با بحث هائي که مي گويند جريانات تجزيه طلب عامل بيگانه هستند کاري ندارم. از نظر من برنامهء تقسيم اتنيکي و ايجاد دولت هاي اتنيکي حاصلی جز نابودی ايران و بقيهء خاورميانه ندارد. و از اين منظر که بنگريم، ديگر مهم نيست که ايجاد دولت های اتنيکی حاصل تصميم گيری مستقل خود مردم باشد يا توطئه بيگانه. براستی مگر حکومت اسلامي خميني کشورمان را در آستائهء نابودی قرار نداده است؟ حال اينکه در اين برنامه چه بخش مهمي از نيروهاي ملي ايران در گير بوده اند غلط نابود کنندهء آن را موجه نمی کند.

من شديداً گروه «پژاک» در کردستان ايران را که به تنفر قومي دامن ميزند محکوم کرده و از همه آزاديخواهاني که در دام اين گونه برنامه هاي نابود کننده مردم ايران افتاده اند تقاضا مي کنم، جدا از هر تعلق اتنيکي که دارند، به اين واقعيت نگاه کرده و نگذارند آنچه با قبول برنامه حکومت مذهبي در ايران در سال 1357 اتفاق افتاد اين بار با برنامهء حکومت هاي قومي تکرار شود.

دولت فدرال براي آينده ايران راه درست است و ما نبايد خود را با ميراث انقلاب مشروطه و دنبال کردن مدل قانون اساسي فرانسه که از طريق بلژيک گرفتيم، محدود کنيم. تجربهء تاريخی نشان داده است که حکومت متمرکز به نفع مردم ما نيست. استان هاي ايران بايد استاندار و مجلس استاني و قوهء قضائي استاني را مستقيماً انتخاب کنند. اين ربطي به اتنيسيته، قوميت، و يا مذهب مردم ندارد و تنها به معني برقراری کنترل و توازن بيشتر بين دولت مرکزي (دولت فدرال) و استان هاست.

در عين حال، و به همان اندازه با اهميت، دفاع از حقوق اتنيکي مردم ايران است که ربطي به تقسيم کردن قومي کشور ندارد. دفاع از حقوق اتنيکي مردم ايران، نظير دفاع از حقوق زنان، به اين معني است که «تبعيض بر مبناي قوميت، مذهب و غيره»، بايد در ايران از بين برود در صورتيکه حکومت قومي يا حکومت مذهبي يا هر حکومت اتنيکي ديگر چيزی نخواهد بود جز نهادينه کردن اين تبعيضات.
به اميد ايجاد جمهوری آينده نگر ، فدرال، سکولار و دموکراتيک در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
20 خرداد 1387
June 9, 2008

مقالات مرتبط
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/

کتاب کردها و شکل گيري دو.لت مرکزي در ايران
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm

Kurds & Central Government in Iran Book
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/


--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

Friday, May 30, 2008

کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان

http://iraneayandehnegar.blogspot.com/2006/05/06.html


ENGLISH VERSION
http://iraneayandehnegar.blogspot.com/2006/05/06-kurdistan-federalism-and-iranian.html

Sunday, May 11, 2008

نامه سرگشاده به رهبران جبهه ملي درباره فدراليسم


نامه سرگشاده به رهبران جبهه ملي درباره فدراليسم
سام قندچي

دوستان عزيز،

تجزيه طلب پاسيو آندسته از رهبران سياسي ايران هستند که اولاً هنوز نفهميده اند گلوباليسم يعني چه و به همين دليل هم هنوز از ترس گلوباليسم سالهاست که متحد جمهوري اسلامي شده اند و ثانياً در گذشته و حال نيز با خشک مغزي خود نسبت به خواست هاي قومي در ايران و با خواندن مخالفان بعنوان تجزيه طلب، همين ها ايران را به مرز تجزيه برده اند. چند بار ديگر بايد مقاله نوشت که فدراليسم حکومت قومي نيست. چند بار ديگر بايد نوشت که دفاع از حقوق اتنيکي به معني تجزيه طلبي نيست. چند بار ديگر بايد توضيح داد که ديگر امروز معناي «ملت» و بحث هاي راجع به دولت ملي با بحث هاي 50 سال پيش تفاوت اساسي دارد:

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/434-NationStates.htm

برعکس ادعاهاي کساني که ميگويند بحث فدراليسم از زمان حمله آمريکا به عراق باب شده است، ابداً چنين نيست. شايد اين افراد خود از زمان حمله آمريکا به عراق دوباره پس از خواب چندين ساله به ياد جنبش سياسي ايران افتاده اند و فکر ميکنند که رهبر اين جنبش هستند و به سازمان هاي سياسي کرد توهين ميکنند و به آنها ميگويند که نماينده مردم کرد نيستند وقتي فکر ميکنند خود نماينده کل مردم ايرانند.

فدراليسم اقلاً در 20 سال گذشته بصورت فعال در محافل سياسي ايران مورد بحث بوده است. در اينجا نميخواهم همه بحث هاي تاريخي و سياسي در اين مورد را تکرار کنم چرا که براي آنها که صادقانه علاقمند به مطالعه اين مبحث هستند تاکنون به اندازه کافي توضيحات نوشته شده است [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm] و آنها هم که نخوانده فقط موضع عداوت و تحريف اين بحث ها را دارند، و با ارائه بخث هاي نامربوط تاريخي ميخواهند ناسيوناليسم افراطي پان ايرانيستي خود را به کرسي نشانند، با تکرار من سعي نخواهند کرد که دقيق و بدون غرض ورزي بحث هاي فدراليسم را بخوانند.

چرا؟ به آن خاطر که اينان دنبال سوء استفاده از بحث واقعي ساختمان سياسي آينده ايران، براي اهداف شخصي خود هستند، و ميخواهند از اين نمط کلاهي براي خود بدوزند، و به رياست و صدارت در جنبشي برسند که سالها با آن کاري نداشته اند، و به يکباره که ميبينند جنبش فعال شده است سر و کله شان پيدا شده است، و بدنبال مقام و جاه و جلال براي خود هستند، و نه مسأله شان سختي هاي مردم کردستان است و نه مردم بقيه ايران، و اگر دوباره جنبش آرام شود اين آقايان به کار و کاسبي شان برميگردند.

مردم ايران هم ديگر آن مردم 30 سال پيش نيستند که گول امثال اين ها را بخورند که با هرکسي مخالف بودند در گوشي به اين و آن مشکوک ميخواندند و دروغ پردازي ميکردند و به جاي بحث علمي انشاء و قصه مينوشتند، ولي اينان نيز آزادند مثل هر کس ديگري امروز در جنبش سياسي ايران فعال شوند، و هر آنچه دل تنگشان ميخواهد بگويند، و افراد و گروه هاي سياسي اي را که اين سالها از پاي ننشستند و در اوج سرکوب مردم کردستان و نقاط ديگر ايران از هيچ فدا کاري مضايقه نکردند را هدف حملات بي شرمانه خود قرار دهند، تا مگر براي خود که در اين سالها در خواب بودند با کوچک کردن فعالين واقعي اين سالهااعتباري بسازند، و مطرح شوند. سخن من با اينان نيست و وقتم را هم با پلميک با امثال اين فرصت طلبان صرف نميکنم.

بحث من در اينجا با اکثريت رهبران جبهه ملي ايران است که دوباره دارند اشتباهي را ميکنند که در رابطه با برنامه جمهوري در ايران مرتکب شدند، و براي چندين دهه از حمهوريت دفاع نکردند، و حتي کساني از صفوف خود نظير دکتر حسين فاطمي را که از طرح جمهوري دفاع ميکرد در مقابل اتهامات کمونيست بودن و امثالهم تنها گذاشتند، در عين انکه دست آخر وقتي خميني شعار جمهوري را بدست گرفت، پشت سر خمنيي رفتند، و فقط در دوران جمهوري اسلامي که جمهوري بوسيله ملايان مسخ شده است، محکم پشت شعار جمهوري ايستاده اند، بجاي آنکه سالهاي پيش از آن از شعار جمهوري سکولار بروشني پشتيباني کنند، که پيش برنده طرح جمهوريت ليبرال و سکولار در ايران شوند، و نه آنکه امروز از طرف طرفداران جمهوري اسلامي مورد سؤ استفاده قرار گيرند.

در 20 سال اخير نيز حالت مشابهي درباره برنامه فدراليسم بوجود آمده است و بخش مهمي از جريانات سياسي ايران از نيروهاي ليبرال دموکرات، چپ، و آينده نگر گرفته تا نيروهاي سلطنت طلب، اسلامي و حتي بخش هائي از رژيم موجود پي برده اند که راه حل داشتن يک ايران يک پارچه فدراليسمي است نظير آمريکا، و نه حکومت متمرکز مدل فرانسه، که ما از زمان انقلاب مشروطيت دنبال کرده ايم. (اجازه دهيد براي آنها که ملانقطي از ذکر فرانسه بجاي بلژيک از من ايراد ميگيرند بگويم که مدل اساسي دولت متمرکز در جامعه صنعتي را انقلاب فرانسه تدوين کرد هرچند بسياري رژيم هاي پادشاهي اروپائي نظير بلژيک که براي اجتناب از انقلابي نظير فرانسه سيستم خود را تعديل کردند، از برنامه فرانسه قرض گرفتند، و قانون اساسي ايران هم که مدل بلژيک را بخاطر پادشاهي بودن ايران الگوي خود قرار داد، در واقع همان مدل دولت متمرکز فرانسه را دنبال کرده است). به هر حال دوباره منتظر نشويم تا برنامه فدراليسم را رژيم موجود يا طرفداران سلطنت درک کنند و پياده کنند و بعد طرفدارش شويم. دوباره منتظر نشويم که اين برنامه ليبرالي نظير برنامه ليبرالي *جمهوري*، توسط نيروهاي ديگر، اول به جامعه ايران ارائه شود، بجاي آنکه نيروي اصلي اي که ادعاي طرفداري از ليبراليسم و سکولاريسم را دارد، پيش قراول ارائه آن به جامعه ايران شود.

سالها پيش وقتي درباره ارتجاعي بودن انقلاب اسلامي 1357 و بعد ها وقتي درباره اصلاح طلباني که دنبال ترقي ايران نبودند بحث ميکردم [http://www.ghandchi.com/355-Iran1357.htm] کمتر کسي حاضر بود بشنود و به انواع مختلف من را سانسور کردند که چرا اينگونه به جريان اسلامگراو اصلاح طلبان اسلامي بخاطر عدم ترقي خواهي آنها ميتازم، اما امروز بر همه واقعيت آشکار و اکثريت نيروهاي مترقي ايران بروشني از سکولاريسم دفاع ميکنند. دوباره دنبال شعارهاي اشرافيت ليبرال ايران که "شاه سلطنت کند و نه حکومت" بجاي طرح همه جانبه ليبراليسم و سکولاريسم نباشيم، و دوباره اين بار هر عدم تمرکزي را بمثابه "تجزيه طلبي" نخوانيم، که در بهترين حالت برنامه اشرافيت ليبرال ايران است که حتي آنها هم ديگر جمهوري خواه شده اند و بزودي فدراليسم را هم خواهند پذيرفت. يعني من تعجب نخواهم کرد اگر رژيم جمهوري اسلامي خودش زودتر به کارائي برنامه فدراليسم براي ايران پي برد، همانگونه که از برنامه *جمهوريت* زودتر از نيروهاي ليبرال ايران پي برد و از آن استفاده کرد و بروشني از جمهوريت در برهه تاريخي تعيين کننده انقلاب سود جست، و حکومت اسلامي خود را با استفاده از اين برنامه مترقي برقرار کرد، وقتي که تا آخرين لحظه انقلاب، جبهه ملي از دادن شعار روشن در دفاع از جمهوريت امتناع ميکرد.

پشتيباني از فدراليسم حمايت از اتحاد ايران است و آنهائي که طرح فدراليسم را تجزيه طلبي مينامند در واقع با فشار آوردن به بخشهائي از ايران که از تعصبات دولت مرکزي بستوه آمده اند، باعث بخطر افتادن استقلال ايران، و ازهم پاشيدن ايران ميشوند، همانگونه که افغانستان يک زمان از ايران جدا شد، و اينگونه جدائي ها امروز آسان تر ميتوانند صورت پذيرند، تا زمان جدائي افغانستان.

https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/310-GlobalFed.htm

و چنين جدائي ها به ايجاد کشورهاي فقير بيشتري مانند افغانستان در منطفه خواهد انجاميد، ولي تقصير هم بر گردن آنهائي خواهد بود که با فدراليسم مخالفت ميکنند و هم مقصر آنهائي خواهند بود که بخاطر خسته شدن از ناسيوناليسم افراطي پان ايرانيست، جدائي از ايران را که بقيمت ايجاد کشورهاي فقيري نظير افغانستان است، دنبال ميکنند.


به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
14 بهمن 1384
February 3, 2006

متن مقاله به زبان انگليسي:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/435-JebheMelliEng.htm

مطالب مرتبط:
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2007/06/blog-post_22.html
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/495-HaleMasalehMeli.htm
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/500-FuturistIran.htm


-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

Open Letter to Jebhe Melli Leaders about Federalism
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/435-JebheMelli-plus.htm

Dear Friends,

Nothing is farther from the truth than the claims of those who say discussion of federalism has become fashion among Iranian political circles since the U.S. invasion of Iraq. Perhaps these people themselves have suddenly woken up from their long sleep at the time of U.S. invasion of Iraq, and think they are the leaders of this movement and insult the Kurdish groups that they are not representatives of the Kurdish people, as as if they themselves are the representatives of all the people of Iran.

At least in the last 20 years, federalism has been in discussion in the political circles of Iran. I am not going to repeat all the historical and political discussions about the topic in here because for those who sincerely are interested to study this topic, there has already been enough explanations written [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm] and others who without reading, have the position of animosity and misinterpretations of these discussions, repeating the discussions will not get them to read with attention and without bias.

Why? The reason is because their goal is to misuse the real discussions of the future political structure of Iran for their own personal gains and as in the Persian expression, they want to make a wardrobe for themselves out of this available cloth, to get to the magistrate positions of power and leadership in the movement, that they did not have anything to do with all these years, and suddenly that the movement has become active, they have showed up, and are after the glory and position for themselves, and do not care for the hardships of Kurdish people or people of other parts of Iran, and if the movement quiets down again, these gentlemen will go back to their own business again.

Iranian people are not the same as the people of 30 years ago and will not be deceived by the likes of these people and these gentlemen are free just like anybody else to become active in Iranian movement and say whatever they wish and they can attack political groups that did not sit down all these years, and during the toughest suppression of the Kurdish people, and the people of other parts of Iran did not spare of any sacrifices, to make a credit for themselves who were sleep all these years and today are trying to become important and be discussed. My word is not with these people and will not waste my time to do polemics with them.

My discussion here is with the majority of the leaders of Jebhe Melli (Iran National Front INF) who are making the same mistake they made with respect to the program of *republic* in Iran when for decades did not support republicanism and even did not back those in the INF's own ranks, those like Dr. Hossein Fatemi who supported the plan of a republic and was attacked with charges of being a Communist, etc. Nonethess, at the end, majority of Jenhe Melli leaders went behind Khomeini, when Khomeini raised the flag of republicanism, and only during the era of Islamic Republic, when the republic itself has been metamorphosed, Iran National Front has been standing firmly with this program, instead of clearly supporting a secular republic years before the Islamic Republic, to become the leader of a liberal and secular plan of a republic for Iran, and not as it is now, being easily misused by the Islamic Republic for the regime's purposes.

In the last 20 years, there has been a similar situation with respect to the program of federalism and a major part of Iranian political currents, where there are individual and groups from all shades of Iranian political spectrum, from the liberal democrats to the left and futurists, to the forces of monarchy, Islamic reformers, and even parts of the IRI regime itself, who have been seeing that a solution of an undivided Iran is a federalism like the United States, and not a centralized government like France, the model that we have followed since the Constitutional Movement [To clarify a misunderstanding that some try to create by noting that Iran's 1906 constitution is modeled after Belgium, let me note that Belgium and other monarchies in Europe to avoid a revolution like France modified their constitution accordingly and basically French Constitution is a model of centralized state in Modern Times.] Again let's not wait till this program to be first understood by the supporters of current Islamist regime or supporters of monarchy, to be implemented, and then become its supporter. Let's not wait again that this liberal program like the liberal program of *republic* to be first offered and metamorphosed by other forces of Iran, instead of the main force of Iran claiming to be the supporter of liberalism and secularism, be the first to offer it to Iran.

Next week is the 27th anniversary of the 1979 Iranian Revolution. When years ago I was writing about this retrogressive revolution and Islamic reformists who were not after Iran's progress, it was not listened to by many [http://www.ghandchi.com/355-Iran1357Eng.htm] and in many ways they tried to censor me telling me not to address the Islamist reformists about retrogression, but today the reality is clear to all and the overwhelming majority of Iranian progressive movement openly supports secularism. Let's not again follow the slogans of Iran's liberal aristocracy that "Shah should be a sovereign not a ruler" and let's go for thorough liberalism and secularism of a futurist republic, and again this time not to call any demand for decentralization as "separatism", which is at best a liberal aristocratic position when even the aristocrats themselves have become republicans and will soon accept federalism. In other words I will not be surprised that if the Islamic Republic itself understands the effectiveness of a federal program for Iran, the same way they found out about the effectiveness of *republican* program for Iran, sooner than the liberal forces, and used it clearly at the decisive moment of history, and established their own Islamic state by taking advantage of the progressive program of republicanism, when till the last minutes of the revolution, Jebhe Melli avoided to make a clear call for a republic in Iran.

Support of federalism is the support for the unity of Iran and those who call the federalist plan as separatism are actually helping the disintegration of Iran and are jeopardizing the independence of Iran by pushing away the parts of Iran that are the most dissatisfied with the discriminations of the central government, the same way Afghanistan was once separated from Iran, and such separations are easer today than the time Afghanistan separated from Iran [http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm], and such separations will end up in more poor countries like Afghanistan in the region, but the blame is both on those who oppose federalism and also those who just want separation because of being tired of dealing with Pan-Iranist nationalist extremism, even at the cost of creating another poor state like Afghanistan in the region.

Hoping for a Federal, Democratic, and Secular Futurist Republic in Iran,

Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
February 3, 2006

Related Articles:
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm



-------------------
Theoretical Articles
http://www.ghandchi.com

All Articles
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

Friday, April 25, 2008

دو قطب گفتمان ملي


دو قطب گفتمان ملي
سام قندچي

در 30 سال گذشته بحث هاي مفصلي درباره مسأله ملي در ايران و راه کارهاي برخورد به آن مطرح شده است. از مبارزات مدني براي کسب حقوق اتنيکي گرفته تا بحث هاي سياسي درباره سيستم اداره کشور که ادامه دولت متمرکز تا انواع مختلف فدراليسم اداري يا قومي تا نظرياتي مبني بر تجزيه ايران را شامل ميشود. اين مباحث گاه آنقدر با احساسات ميهني در آميخته هستند که گفت و گوي منطقي در اين عرصه را بسيار مشکل ميکند. همه گونه دلائل سياسي يا تاريخي يا سوق الجيشي نيز ذکر ميشوند و از دخالت هاي خارجي تا نمونه هاي رويدادهاي تاريخي نظير 21 آذر 1324 در آذربايجان و کردستان به بحث کشيده ميشوند و تحريک احساسات گاهي اجازه نميدهد واقعيت کنوني که پيش رو است بتواند در يک ديالوگي سالم مورد بررسي قرار گيرد.

بنظرم بهتر است که نظرات دو سوي گفتمان را يک بار بدون ترس، واقعاً مورد بازخواني قرار دهيم، و آنهم نه در شکل تعديل يافته، بلکه در واقعيت کامل دو قطب اصلي، تا بتوانيم ببينيم که واقعاً نگراني دو سوي قضيه چيست. اگر روش اسلامگرايان را پيشه کنيم و نقطه مقابل خود را مرتد و شايسته نابود شدن فرض کنيم و حاضر نشويم به نظراتش توجه کنيم، نتيجه کار هم مثل کشمکش اسلام گرايان با جامعه مدرن ميشود، که هر روز به خشونت بيشتر گرائيده و در مقابل چشمان بهت زده جهانيان فاجعه يازدهم سپتامبر 2001 در نيويورک روي ميدهد که هنوز براي بشريت قابل درک نيست که چگونه توانسته است اين شکاف دو ديدگاه به چنين ابعاد دهشتناکي برسد.

اميدوارم که معضل اتنيکي ايران به چنان سطحي سقوط نکند و بتوانيم فضاي گفتمان را بين نظراتي که از هم فاصله بسيار دوري دارند برقرار کنيم باشد که بشود از انرژي حاصل از تلاش براي حقوق اتنيکي موتور ديگري براي توسعه حقوق بشر در ايران آينده براي دستيابي به زندگي مدرن تر حاصل شود (1) و نه آنکه به قهقراي جنگ هاي قومي و نابودي ايران سقوط کنيم.

در ابتدا نگاهي بياندازيم به يکي از نظراتي که بطور روشن از دولت مرکزي و مدلي که مدرنيسم ايران تحت حکومت رضا شاه بخود گرفت، حمايت ميکند. آقاي بهروز صور اسرافيل و خانم شيرين نشاط در مصاحبه تلويزيوني زير چنين ديدگاهي را بطور روشن و شفاف ارائه کرده اند که دفاع از یکپارچگی ارضی ایران را فرآیندي ابدی ميبيند که ارتباطی به برهم خوردن موازنه قدرت و آمدن و رفتن این و یا آن حکومت ندارد و تجزيه سرزمين ايران را گناهي نابخشودني محسوب ميکند که مجازات آن بايستي نابودي تجزيه طلبان باشد، چه بشود اين حکم را امروز به اجرا گذاشت و چه مجبور شد براي اجراي آن منتظر فردا شد:

http://www.sarbazan.com/AntiSeparatism.asp

http://www.youtube.com/watch?v=yjfiVqsVVJs
http://www.youtube.com/watch?v=6HnE2I34x3g
http://www.youtube.com/watch?v=BWd1VRePmco

از سوي ديگر نگاهي کنيم به نوشته آقاي ايوب رحماني که به روشني خواستار تجزيه کردستان ايران و پيوستن آن به کردستان عراق و ترکيه شده و ايجاد کشور کردستان بزرگ را توصيه ميکند:

http://www.rojhelatpres.com/june-07/21-15.htm

البته شخصاً نظرم را درباره مقاله بالا نوشته ام هر چند نظر من يکي از دو قطب اصلي متضاد گفتمان مسأله ملي در ايران نيست:

http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2007/06/blog-post_22.html

سؤال اين است که آيا ميشود بين دو قطب اصلي بحث ديالوگي برقرار کرد و آيا از چنان ديالوگي ميشود انتظار نتيجه اي داشت. اجازه دهيد به مورد مشابهي نگاه کنيم و آنهم مسأله مذهب است. اگر يکطرف کاملاً مذهبي بوده و فکر کند هر نافي مذهب و مرتدي مستوجب قتل است و سوي ديگر کسي باشد که نافي هر مذهبي باشد، آيا آنها ميتوانند با هم ديالوگي برقرار کنند و آيا چنان ديالوگي نتيجه اي خواهد داشت.

قبل از اينکه بشود به همه اين سؤالات پاسخ داد بهتر است ديدگاه هر دو طرف را که در بالا هر دو بطور روشن آمده است، دقيقاً مورد توجه قرار دهيم تا که بعداً بتواينم به اين موضوع بيشتر بپردازيم.

به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
6 ارديبهشت 1387
April 25, 2008

پانويس:
(1) http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2006/05/3_25.html


مقالات مرتبط
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/495-HaleMasalehMeli.htm
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/

کتاب کردها و شکل گيري دو.لت مرکزي در ايران
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/700-KurdsIran.htm

Kurds & Central Government in Iran Book
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/


-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/

فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html

Tuesday, January 08, 2008

راه حل مسأله ملي در ايران

راه حل مسأله ملي در ايران
سام قندچي

بنظر من دولت آينده ايران بايستي يک جمهوری آينده نگرفدرال، دموکراتيک، و سکولار باشد (1).

آيا با دستيابي به چنين دولت مترقي، مسأله زنان، کردها، بهائي ها، مرتدان ديني، يا همجنس بازان حل ميشود؟ هر چند بستگي به خصوصيات دولت مترقي آينده پيشرفت در اين عرصه ها نيز به درجات مختلف تسهيل خواهد شد، ولي اساساً خير اين مسائل با تغيير دولت حل نخواهند شد.

چرا؟ چون حل اين مسائل هم به دولت و هم به جامعه مرتبط هستند.

اين حقيقت مهمي است که جنبش فمينيستي ايران 28 سال پيش در اولين تظاهرات بعد از انقلاب وقتي هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حقوق زنان را ناديده گرفتند، آموخت، و سالها اين جنبش تخطئه هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون که حتي لغت فمينيسم را بد ميدانستند، تحمل کرد، تا امروز هم جمهوري اسلامي و هم اپوزيسيون نه تنها به جنبش فمينيستي احترام ميگذارند، بلکه خواستهاي آن را خيلي جدي ميگيرند، و هم دولت کنوني و هم مناديان دولت فردا ياد گرفته اند که آنها هستند که بايد به خواستهاي جنبش فمينيستي گوش فرا دهند و نه آنکه جنبش فمينيستي آنان را راضي کند.

جنبش هاي ملي در ايران نيز وضعيت مشابهي دارند. اين جنبش ها درباره احساسات ملي هستند (2).

علت حرکت هاي مردم در نقاطي مانند کردستان بعد از تأسيس جمهوري اسلامي نه تجزيه طلبي بود و نه مهاجرت عده اي کمونيست از تهران به آن نقاط و برداشتن اسلحه، و اصلاً ويژگي اين جنبش ها مسلحانه بودن آنها نبود، هر چند مقاومت مردم در اين مناطق در مقابل سرکوب نظامي در خواست هاي اتنيک مردم در آن نقاط در سال 1359 شکل مسلحانه گرفت. جنبش مردم در آذربايجان نيز در اعتراض به توهين به آيت الله شريعتمداري در واقع بر سر حمله دولت جديد به ويژگي هاي اتنيک وضع مشابهي بود، و هنوز هم بعد از 28 سال اين مبارزات ادامه دارد و ويژيگي آنها هم نه تجزيه طلبي است و نه مسلحانه بودن (3) .

جالب است که حتي دولت جمهوري اسلامي نيز در سالهاي اول انقلاب هنگام سرکوب نظامي در کردستان مسأله تجزيه طلبي را از سوي اين جنبش مطرح نميکرد. بحث تجزيه طلبي به دوران 21 آذر سال 1324 بازميگردد و در زمانهاي مختلف بخاطر دخالت هاي خارجي در ايران مطرح شده است ولي ربطي به جنبش اتنيسيستي مردم ندارد و فقط کوششي در سوء استفاده از آن است (4).

فدرال بودن دولت نظير سکولار بودن دولت يا دموکراتيک بودن آن به جنبش زنان يا به جنبش هاي ملي کمک ميکند ولي اصلاً هيچکدام از اين خصوصيات دولت مسائل ملي در جامعه را حل نميکند، بويژه آنکه ديگر در عصر گلوباليسم مسأله ملي اساساً مسأله اتنيک است و نه آنکه مثل قرن هجدهم مسأله ساختن دولتهاي ملي باشد (5).

سؤال ميشود پس چرا بعد از سقوط شوروي در اروپاي شرقي مسأله ملي بصورت ايجاد دولتهاي ملي طرح شد. پاسخ اين است که در اروپاي شرقي مسأله ديکتاتوري رژيم شوروي و دولت هاي تابع آن به همراه اجحافات شديد ملي در ميان خود مردم در اين کشورها هم زمان براي سالهاي متمادي ادامه داشته است و جنبش مدني اتنيک نيز در اين جوامع رشدي نداشته است و به همين علت فروپاشي ديکتاتوري شوروي به چنين نتيجه اي در اين عصر گلوباليسم، با وجود آنکه اساساً دوران شکل گيري دولت هاي ملي سالهاست سپري شده است و مسأله ملي به مسأله اي اتنيک تبديل شده است، منجر شده است.

در ايران هردو اين شرايط وجود ندارد. نه اجحافات شديد ملي در ميان مردم ريشه چنداني دارد و نه آنکه جنبش مدني اتنيک غايب است. در واقع اگر ايران مانند کشورهاي اروپاي شرقي بود، بعد از سقوط رژيم تجربه در کردستان ميبايست فارس کشي در آن خطه ميبود و نه همکاري نيروهاي مترقي فارس و کرد و ترک در برابر سرکوب رژيم جمهوري اسلامي (6).
يکي از نتايج درک غلط تحولات ملي در اروپاي شرقي بعد از سقوط شوروي و دولت هاي بلوک شرق درميان دو دسته متضاد از ناسيوناليست هاي افراطي ايران اين بوده است که دسته اول به اين تصور برسند که گوئي بعد از آزادي ايران از جمهوري اسلامي مسأله ايران تجزيه طلبي است و دسته ديگري نيز در قطب مخالف فکر ميکنند که جدا شدن و استقلال بخش هائي از ايران راه حل خواهد بود (7).
متأسفانه دعواي اتنيک به غلط به بحث بر سر فدراليسم در ايران مبدل شده است وقتي که اصلاً درستي يا نادرستي فدراليسم براي ايران ربطي به مسأله اتنيک ندارد. دوران دولت ملي ساختن سپري شده است (8) .
فعاليت براي انتخابات استاني و شهري و شکل دادن سيستم فدرالي وظيفه و بحث گروه هاي سياسي است و خواهد بود و نبايد محدود به گروه هاي سياسي اي شود که خود را بيشتر با خواستهاي اتنيک نزديک ميبينند. در واقع گروه هاي سياسي بايستي خود را با پلاتفرم سياسي و عقيدتي تعريف کنند و نه با خواستهاي اتنيک. به هر حال همانطور که گروه هاي سياسي در رابطه با مسأله زنان نظرات خاص خود را خواهند داشت در رابطه با مسائل اتنيک هم خواهند داشت ولي جنبش اتنيسيتي نظير جنبش فمينيستي با گروه هاي سياسي تعريف نميشود.
جنبش اتنيسيستي ايران خواستهاي زباني و فرهنگي خود را هر چه روشن تر در جامعه طرح کرده و ميکند و منتظر گروه هاي سياسي مختلف و موافقت يا مخالفت آنها نيست. اين خواستها شامل اضافه کردن خط آذري، کردي، بلوچي، عربي به مدارکي که مردم استفاده ميکنند، ميباشد. در آمريکا امروز مثلاً در بسياري ادارت نه تنها خط اسپانيولي و چيني بلکه حتي خط فارسي هم براي بسياري از مطالب در ادارات اضافه شده است.
همچنين فراهم آوردن امکانات تحصيلي به زبان هاي مختلفي که در ايران تکلم ميشود بايستي در ايران گسترش يابد. تأمين بودجه براي تشکيلاتهاي فرهنگي و سياسي به همين زبانها و نه فقط در آذربايجان و کردستان و بلوچستان بلکه در همه ايران. اتفاقاً فراهم کردن اينگونه امکانات در اين عصر تکنولوژي هاي پيشرفته بسيار ساده است و نبايستي از پاسخ به اين درخواست هاي اتنيک سرباز زد.
امروز دوران 200 سال پيش تأسيس آمريکا نيست که جامعه مجبور بود يونيفورم کردن اتنيک را براي امکانپذير کردن پيشرفت در پيش بگيرد و نه تنها رشد تنوع اتنيکي امکانپذير است بلکه به نفع جامعه است و نبايستي به اين خواستهاي بحق مردم انگ تجزيه طلبي زد. به هر حال انگ ها به جنبش اتنيسيستي همانگونه که به جنبش فمينيستي زده شد، زده خواهد شد، ولي اين جنبش راه آينده در ايران است و چه امروز در ايران تحت سيطره جمهوري اسلامي و چه در رژيمي مترقي در آينده، اين جنبش سيماي آينده ايران را رقم خواهد زد.
جنبش اتنيسيستي ايران از هم اکنون در نقاطي مثل سنندج سالهاست که برنامه آدم برفي را اجرا کرده است و در آذربايجان سالگرد بابک خرمدين را جشن گرفته است و و در تهران انجمن هاي کرد ها و آدربايجاني ها سالهاست که فعالند و همه اين ها بيان کوششهاي مختلف جنبش اتنيسيستي چند دهه گذشته در ايران است.
با اميد موفقيت هاي بيشتر براي جنبش اتنيسيستي ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
18 دي 1386
January 8, 2008



پاورقي ها:

1. http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic-plus.htm
2. http://www.ghandchi.com/342-KurdFed-plus.htm
3. http://www.ghandchi.com/444-azerbaijan-plus.htm
4. http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists-plus.htm
5. http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm
6. http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights-plus.htm
7. http://www.ghandchi.com/478-GreaterKurdistanPanacea.htm
8. http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic-plus.htm

کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

Kurds & Formation of Central Government in Iran
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm

Friday, June 22, 2007

نوشداروي کردستان بزرگ

نوشداروي کردستان بزرگ
سام قندچي

امروز نامه زير را دريافت کردم که در سايت بروسکه (روژه لات) هم چاپ شده است:

http://www.rojhelatpres.com/june-07/21-15.htm

من را به ياد نوشته هاي برخي از يهودياني انداخت که بيش از نيم قرن پيش طرح ايجاد دولت اسرائيل را با دلائل باصطلاح تاريخي بمثابه راه سعادت براي يهوديان در همه نقاط جهان ارائه ميکردند. چقدر مايه تأسف است که از تاريخ نياموزيم که هنوز بعد از نيم قرن آنچه يهوديان در هر جاي دنيا را خوشبخت تر کرده است سطح فعاليت و دستاوردهاي دموکراتيک در کشوري است که در آن زندگي ميکنند، و دولت سازي در اسرائيل جز افزودن بر مشقات يهوديان در دنيا ثمر ديگري نداشته است. به هر حال امروز اسرائيل مانند هر کشور ديگري يک واقعيت است و بايستي که آنجا هم نظير هر نقطه ديگر جهان براي حقوق مدني فلسطينيان و يهوديان و همه مردم آن کشور فعاليت کرد وليکن از اين نجربه بايد آموخت.

بسياري از اقوام کهن نظير آسوريان در نقاط مختلف دنيا زندگي کرده و ميکنند، بدون آنکه دولتي به آن نام امروز وجود داشته باشد، و چيزي هم از کسي کم ندارند، در صورتيکه آنها هم ميتوانند مانند نويسنده اين مقاله از تاريخ چند هزار ساله و زبان و خط آسوريان بنويسند تا که احساسات قومي کور را براي هدفي مرگبار تهييج کنند. من به اندزه کافي در دو نوشته اخيرم درباره فاجعه بار بودن اينگونه نظريات نوشته ام و ديگر تکرار نميکنم. در واقع نظريه کردستان بزرگ حرف تازه اي نيست و من در کتاب خودم 25 سال پيش به آن پاسخ داده ام :

http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm#09

ديگر هم متأسفانه فرصت پرداختن به اين بحث ها را ندارم و اميدوارم که دوستاني که اينگونه بي مسؤليت به اين حرفها دامن ميزنند به عواقب آنهم بيانديشند. از هم اکنون همين بحث ها لطمه شديدي به موضع فدراليسم در جنبش ايران زده است و فدراليسم اداري که من همواره از آن طرفداري کرده و ميکنم بخاطر اين بحث هاي افراطيون قومي به غلط از سوي افراطيون فارس بمثابه تجزيه طلبي تبليغ شده و منفرد ميشود و گناهش هم همين بحث هاي غلطي است که افراد مختلف با مقاصد مختلف در جنبش کردستان در اين چند ماهه طرح کرده اند و دودش هم به چشم همه مردم ايران ميرود همانگونه که در سال 1324 اين افراط ها به همه ايرانيان لطمه زد.

من هميشه گفته ام که فدراليسم حکومت قومي نيست بلکه به کنترل و توازن checks and balances بيشتر در جامعه ياري ميرساند همانطور که مديسون در زمان انقلاب آمريکا توضيح داده است و ربطي هم فدراليسم اداري به جکومت قومي و امثالهم ندارد. در واقع مسأله ايران مثل دوران جنبش مدني در آمريکا حل تبعيض نژادي در يک دولت مدرن نيست، بلکه خود ايجاد دولت مدرن دموکراتيک، سکولار، فدرال و آينده نگر در ايران همزمان با مبارزه با تبعيضات قومي و مذهبي نياز جامعه است. اما تقسيم ايران به چند حکومت قومي حل مسأله نبوده بلکه نتيجه اش عملاً ساختن شش دولت ديکتاتوري غير سکولار متمرکز بجاي يک دولت ديکتاتوري غير سکولار متمرکز خواهد بود.

http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm

هدف فدراليسم اداري ايجاد کنترل و توازن موازي بيشتر در جامعه براي بسط دموکراسي در جامعه است در صورتيکه حکومت قومي هدفش راضي کردن احساسات قومي است که نظير حکومت هاي مذهبي دردي از دموکراسي دوا نميکند و در واقع مسأله تبعيضات قومي براي اقوام ديگر که در همان نقاط زندگي ميکنند را بوجود مياورد همانگونه که از همين حالا تبعيصات نسبت به عرب ها در کردستان عراق مسأله شده است.

ولي کجاست گوش شنوا که افراطي گري قومي آنرا کر کرده است و ميخواهد آنرا براي ايران از عراق به ارمغان آورد و قادسيه تازه اي بيافريند که وقتي ناجيان همسايه ديگري به بخشي از مردم ايران قول رهائي ميدهند.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
1 تير 1386
June 22, 2007
پاورقي 1-
تخيلات درباره کردستان بزرگ نظير ايران بزرگ پان ايرانيست هاو عربستان بزرگ پان عربيست ها است. در عمل همانطور که استقلال کشورهاي عربي به معني يک کشور متحد نشد و از اردن فقير تا عربستان ثروتمند همه کشور عربي هستند، در صورت تجزيه کردها نيز در عراق دستکم کردستان بارزاني و کردستان اتحاديه ميهني و در ايران کردستان کومله و کردستان حزب دموکرات و يک کردستان کوچکتر هم براي پژاک خواهيد داشت که البته اين آخري بيش از همه از کردستان بزرگ حرف خواهد زد ولي اقلاً در ايران و عراق سهم آن از همه کمتر خواهد بود و در ترکيه هم فعلاً که نتيجه کارپژاک پس از سالها فقط تروريسم و آنتي تروريسم بوده و بس. واقعيات با تخيلات خيلي فاصله دارد ببينيم کشمکش هاي مذهبي در عراق چه به روز آن کشور اورده است، فردا به آن کشمکش هاي قومي هم اضافه ميشود و متأسفانه نه کرد ها و نه فارس ها برنده نخواهند بود و فقط نيروهاي استعماري نان ادامه عقب ماندگي ما را خواهند خورد، و آنهم بدتر از آنچه بيش از نيم قرن فلسطين با آن سر در گريبان است يعني زندگي روزمره در خشونت، اين است آن چيزي است که تئوري غلط کردستان بزرگ نويد ميدهد، همانگونه که بيش از 20 سال پيش در کتابم خاطر نشان کردم. مشکل مردم ايران کرد و فارس نيست. مشکل ما نقض حقوق انساني و مدني است.

پاورقي 2-
چرا من با حزب قومي مخالفم ولي در عين حال نه جهان وطني و حزب سياسي براي ايران. درست است من فکر ميکنم بايستي احزاب سياسي آينده نگر، ليبرال دموکرات، سوسيال دموکرات، سلطنت طلب، اصلاح طلب، کمونيست، مشروطه خواه، جمهوريخواه، دموکرات، ملي، و غيره براي کل ايران بوجود آيند و نه جهان وطني. چرا؟ چون هنوز دولت ملي ايران وجود دارد. آيا هدف من تقويت دولت هاي ملي در جهان است؟ خير برنامه حزبي که من از آن پشتيباني ميکنم، هدفش رشد نهادهاي گلوبال در جهان است و نه رشد دادن دولت هاي ملي. نه تنها در ايران بلکه در هر نقطه جهان حزب آينده نگر هدفش رشد دادن نهادهاي گلوبلا بايد باشد و زوال دولت هاي ملي روند آينده است همانگونه که بارها توضيح داده ام . يعني اگر فردا هم مثلاً کردستان عراق يک کشور مسقل شد، بنظر من درست است که در آن کشور شهروندان آن حزب آينده نگر براي آنکشور دست کنند، ولي دنبال کشور سازي آنهم بقيمت تشديد کشمکش هاي قومي، غلط ترين کاري است که کسي ميتواند در اين عصر بکند. ببينيد مثلاً من فکر نميکنم که ساختن کشوري بنام اسرائيل برنامه درستي بوده است. ولي حالا که آن کشور وجود دارد، من نميگويم که هدف بايد نابود کردن آن باشد. ميگويم در اسرائيل حزبي با برنامه درست بايد ساخت و هدف رشد نهادهاي گلوبال بايد باشد و در طي زمان همين دولت هاي ملي هم که هستند محو خواهند شد. اين موضع من است. هدف من براي جهان به اين معني نيست که جهان گلوبال امروز در آنجا که هدف من است، قرار دارد. همانطور که ذکر شد تجزيه ايران برمبناي قومي غلط است و باعث درگيري هاي قومي و نابودي ايران ميشود و در نتيجه هر حزبي که بدنبال آن است و عمل حزب قومي ساختن بر ضد منافع ايران است. به همين علت بنظر من بايستي احزاب بر مبناي پلاتفرم سياسي ساخته شوند. و اگر حزب بر مبناي پلاتفرم سياسي است دليلي ندارد که منطقه اي باشد يا مختص يک قوم باشد. در واقع قومي شدنش اهدف سياسي را تابع منافع قومي ميکند که به نفع برنامه هيچ حزبي نيست. فدراليسم قومي هم همانطور که مفصلاً توضيح دادم غلط است و نتيجه اش همان تشديد افراط گرائي فارس و رد شدن فدرالسيم در برنامه سياسي احزاب ايران خواهد شد.

مطلب مرتبط به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm#09
http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm
http://www.ghandchi.com/446-IraqPartitionEng.htm
http://www.ghandchi.com/465-IRI-IsraelWarEng.htm
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm


مطالب مرتبط به زبان فارسي
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm#09
http://www.ghandchi.com/477-PishevariMohtadi.htm
http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists.htm
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

Saturday, June 16, 2007

يک لغزش: از پيشه وري تا مهتدي

يک لغزش: از پيشه وري تا مهتدي
سام قندچي
http://www.ghandchi.com/477-PishevariMohtadi.htm


من اين مقاله را با اندوه زياد مينويسم. با همانقدر اندوه که روزي درباره وقايع 21 آذر 1324 نوشتم.

امروزه بسياري پيشه وري را بخاطر همکاري کلي با استالين و نيز بخاطر همکاري با استالين جهت جدا کردن آذربايجان از ايران محکوم ميکنند و يک خائن ميخوانند، در صورتيکه بنظر من وي فرد شريفي بوده است هرچند در يک برهه مهم در تاريخ ايران اشتباهي کرد که حتي بيش از بسياري از خائنين و نوکران نيروهاي استعماري به ايران، مردم آذربايجان، و خود وي لطمه زد. در واقع تا آنجا که به همکاري کلي در آن سالها با استالين و شوروي مربوط ميشود اکثر نيروهاي مترقي در ايران و نقاط ديگر جهان در آن سالها نظير وي عمل کردند و تا آنجا هم که مربوط به برنامه استالين براي جدا کردن آذربايجان از ايران بوده است، امروز با اسناد بدست آمده از شوروي سابق، اين واقعيت شوم تاريخي مستدل است، ولي هيچ دليلي در دست نيست که پيشه وري از آن طرح مطلع بوده است. وليکن من پيشه وري را سرزنش ميکنم نه به اين خاطر که آگاهانه در طرح استالين شرکت داشته است بلکه به اين خاطر که در يک لحظه تاريخي نتوانست تشخيص دهد که برنامه او براي آذربايجان در عمل به نفع ايران نبود و در برابر جنبش مردم ايران بوده و باعث شکاف در جنبش سياسي ايران شده و بعوض بنفع يک دولت خارجي بود، هرچند که آن دولت کعبه آمال او و بسياري ديگر در آنزمان تلقي ميشود، اما بازهم دولتي خارجي بود با منافع خود و پيشه وري آنرا درک نکرد که او بخشي از جنبش سياسي ايران بود، و در نتيجه وي بسياري از فعالين سياسي آذري و مردم آذربايجان را به خاطر اين لغزش در آن برهه مهم تاريخ ايران به نابودي کشاند. دست آخر هم که خودش به آذربايجان شوروي فرار کرد و بدست مأمورين استالين کشته شد، چرا که ديگر پس از امضاء توافق قوام السطنه و استالين، شوروي را سياستي ديگر بود که نه تنها اجازه داد فرقه دموکرات آذربايجان در داخل ايران توسط نيروهاي ارتش شاه قلع و قم شود بلکه در خارج ايران هم کساني نظير شخص پيشه وري که در عين وفاداري به استالين، آدمي نبودند که بدون چون و چرا سياستهاي شوروي را دنبال کند، ديگر تاريخ مصرفش براي روسها به پايان رسيده بود و از ميان برداشته شد. او را سرزنش نميکنم که استالينيسم و طرح هاي شوروي را در آنزمان تشخيص نداد ولي سرزنش ميکنم که چرا کل جنبش سياسي ايران را با برنامه قوم گرايانه ترک کرد و جنبش آذربايجان را از بقيه نقاط ايران منفرد کرد و اجازه داد فعالين آذربايجان براحتي پشتيباني جنبش سياسي بقيه ايران را از دست بدهد. من نميگويم وي بخاطر خيانت بسياري از بهترين فرزندان ايران را براي هيچ به کشتن داد بلکه ميگويم بخاطر يک اشتباه، يک لغزش، در يک لحظه حساس تاريخي باعث اين نابودي شد. نيروهاي ملي ايران هم که امروز نقش قوام السطنه را در سال 1331 همکار انگليس و خائن به ايران ميشمارند کماکان از عمل احمد قوام در سال 1324 براي حفظ تماميت ارضي ايران پشتيباني ميکنند. در واقع در آنزمان با اشتباه قوم گرائي پيشه وري دو بخش مهم جنش سياسي ايران در برابر هم قرار گرفتند و هنوز هم در ارتباط با آن رويداد چنين است.

آيا پيشه وري هميشه اينگونه ميانديشيد؟ خير. پيشه وري مانند بسياري ديگر از روشنفکران ايران سالهاي بعد از حکومت رضا شاه، چپ بود و از فعالين حزب کمونيست ايران بود، وليکن اين حرف ابداً به اين معني نبود که بخواهد ايران را مستعمره شوروي کند. آنروز ها چپي هاي مستقل انديش ايران در حزب کمونيست ايران بودند. حتي فعاليت او در آنسالها محدود به آذربايجان نبود و پس از سقوط رضا شاه هم در سالهاي بين 1320 و 1324 که اکثريت چپ ايران در حزب توده بودند، پيشه وري روزنامه آژير را منتشر ميکرد که بيشتر به نشريات عصر روشنگري دوران مشروطيت ايران نظير صور اسرافيل شباهت داشت تا نشريات احزاب برادر دوران بعد از انقلاب اکتبر شوروي. اما در يک لحظه تاريخي پيشه وري که از فعالين سياسي کل ايران بود به خطا رفت و به تنگ نظري قومي افتاد. او ميتوانست بخاطر مخالفت با حزب توده، حتي حزب چپي ديگري بسازد ولي بر مبناي برنامه سياسي و اقتصادي و نه حزبي قومي. اما به عوض برنامه قومي را به جاي برنامه حزبي نشاند و اينگونه فرقه دموکرات به انزواي فعالين سياسي آذربايجان از بقيه جنبش سياسي ايران کامل شد و از يکسو در مدت کوتاهي توانست با استفاده غلط از احساسات قومي سريعاً رشد کند ولي بعداً هم بخاطر همين پاشنه آشيل سريعاً سقوط کرد و با از دست دادن کمک شوروي بعد از توافق قوام و استالين، در برابر حمله دولت مرکزي به راحتي نابود شد.

بله احساسات قومي ميتواند بسيار فريبنده باشد. آذربايجان که يک جمهوري آذربايجاني در شمال ايران وجود دارد را فراموش کنيد. حتي آسوريهاي ايران يا عراق يا کشورهاي ديگر ميتوانند تهييج شوند اگر در نقطه اي از جهان کشوري بنام آن قوميت بوجود آيد. آسوريها زبان دارند، خط بسيار تکامل يافته دارند تاريخي طولاني دارند ولي دولت آسوري صدها سال است که وجود نداشته است. آيا افق يک کشور آسوري نه تنها براي آسوريان ايران يا عراق بلکه حتي براي يک آسوري در آمريکا نميتواند فريبنده باشد؟ آيا حتي يک گيلکي مقيم آمريکا دوست ندارد جمهوري گيلاني بود تا او ميتوانست وقتي ميخواهد تعلق قومي خود را به ديگران يا به بجه اش توضيح دهد بگويد کشوري اين چنين در نقطه اي از جهان هست همانگونه که ارامنه ايران يا ارامنه مقيم لوس انجلس ممکن است کشور ارمنستان را به عنوان مثالي درباره قوميت خود در دنيا ذکر کنند. در واقع جمهوري گيلان هم زماني در ايران در دوران ميرزا کوچک خان در پيش از رضا شاه مدت کوتاهي وجود داشته است. بنابراين چنين احساسات قومي براي هر قوميتي قابل درک است بويژه آنها که نظير آسوريان زبان و خط و تاريخ کهني دارند. ولي آيا چنين برنامه دولت سازي بنفع هيچيک از قوميت هاي ايران هست؟ بنظر من نه. تاريخ ايران نشان داده است که امتزاج قومي در شکل گيري دولت مرکزي در ايران بسيار قوي است، گرچه برخي اقوام کمتر در اين ساختار دولتي بوده اند. اما مهمتر آنکه امتزاج قومي در جامعه ايران آنقدر قوي است که به ضرر هر کدام از قوميت هاي ايران است که راه جدائي را در پيش گيرند که نتيجه اي هم جز تشديد تشنج هاي قومي نخواهد بود. هرچند ترکيب قومي برخي نقاط تک قومي تر است ، اما شهرهائي نظير اروميه آشکارا اين امتزاج قومي و راه يابي درست ايران را نشان ميدهند که هم کرد و هم ترک و هم فارس و هم آسوري و هم ارمني در کنار هم زندگي ميکنند. در نتيجه کسانيکه از حق تعيين سرنوشت ميگويند و از آن حق جدائي آذربايجان و کردستان را نتيجه ميگيرند مثل آنست که کسي فکر کند ارامنه در اصفهان يا آسوريان در کردستان بايد دولت جداگانه درست کنند تا به حقوقشان احترام گذاشته شود. اينجا بحث حق نيست، بحث استراتژي معين براي ايران است و بحث حق فقط استفاده کور از احساسات قومي است.

من در مقاله اي دو هفته پيش در اين باره هشداري به فعالين سياسي کرد نوشتم. به عوض توجه برخي رهبران دستور دادند و مأمورينشان شروع به حمله شخصي و راسيستي کردند. من تجربه مشابهي با يکي دو جريان ديگر در جنبش سياسي ايران داشته ام که رهبران خيلي پاکيزه مينشينند و مأمورين حمله شخصي ميکنند و وقتي من از خود دفاع کنم، آن رهبران ديپلماتيک و زيبا صحبت ميکنند. من اين بازي ها را به اندازه کافي ديده ام که بدانم چيست و جنبش سياسي ما هم نيز اين بازي ها را ميشناسد و ممکن است اول توجه ها منحرف شود ولي بعداً همه دوباره به اصل بحث خواهند پرداخت.

اين مأمورين ابتدا خيلي مودبانه به من خطاب کردند ولي در عين حال نژادپرستانه و راسيستي گفتند که من حق ندارم درباره کردستان بنويسم. من نوشته بودم که از اولين کساني هستم که در کتاب درباره کردستان گفته ام دولت مرکزي در ايران از امتزاج اقوام گوناگون تشکيل شده. فوري مأمورين نوشتند که شايد در ميان فارس ها شما اول بوديد. اصلا انگار بحث من درباره مسابقه بوده آنهم مسابقه راسيستي . اگر به مقاله من رجوع کنيد من اين حرف را در برابر کسانيکه از امتزاج اقوام ضديت با فدراليسم را مطرح ميکنند بيان کردم و گفتم که اينها اين بحث را حالا ميکنند در صورتيکه من سالهاست کرده ام و منظور بحثم اين بود که اين تحليل دليل بر *رد* فدراليسم *نيست*. در نتيجه مشخص است که اين مأمورين حتي درست نخوانده اند که منظور من از اين جمله چه بوده است. به همين شکل هم وقتي من درباره عثماني بعنوان کشور مادر کردستان عثماني نوشته ام منظورم روشن است که مقايسه بيش از 500 سال جدائي آن بخش کردستان از کردستان ايران در برابر جدا بودن جهار بخش کردستان عثماني سابق است که کمتر از صد سال است از هم جدا هستند و همه اين ها در کتاب من روشن نوشته شده است و اين مأمورين فقط دوست دارند احساسات قومي بر انگيزند که گويا علم تاريخ هم قومي است.

مأمور ديگرشان در پاسخ مقاله قبلي من در همين مورد در عکس العمل به نوشته من يادداشت کرده که «من نان به نرخ روز ميخورم» چرا که گفته ام قوم گرائي امروز خطري براي ايران است وقتي درباره دولت منطقه اي کردستان در عراق در همسايگي ايران و حالت مشابه آن با جمهوري آذربايجان در زمان 1324 نوشتم و گفتم اشتباه پيشه وري را نکنيم. من کي نان به نرخ روز خوردم، من که سالها ست هميشه گفته ام فدراليسم حکومت قومي *نيست* و دارم همين را حالا هم ميگويم و هشدار دادم که با علم کردن فدراليسم قومي توسط افراطيون کرد، باعث رشد افراطي گري متقابل نشويم که در جنبش سياسي ايران مخالفت با فدراليسم اداري را دامن بزنيم. در پاسخ مأمور اول مينويسد جمهوري آذربايجان يا بحرين که از ايران جدا شدند چه عيبي دارند. اولاً بالکانيزه کردن ايران در صورت موفقيت از کردستان ايران از کردستان کشوري فقيري نظير افغانستان خواهد ساخت و نه بحرين که به عنوان ايده آل اين تجزيه طلبان خجالتي به ما وعده داده ميشود. ثانياً جمهوري موروثي علي اوف آذربايجان و استبدادش دست کمي از جمهوري اسلامي ما ندارد. ثالثاً کي گفته کردستان ايران در صورت جدائي بحرين ميشود. بحرين يا حتي جمهوري آذربايجان نفت دارند. کردستان عراق هم نفت دارد و دعواي سر کرکوک با بخش عرب هم به آن خاطر است. ولي کردستان ايران چطور؟ آيا در عمل سناريوي تجزيه ايران که اين مأمور با اين مثال تجويز ميکند، کردستان ايران را وابسته به کردستان عراق نميکند. شما فکر ميکنيد وابستگي به دولتي هم قوم بهتر است؟ به فلسطينيان و اردني ها نگاه کنيد. همه اين کشورهاي عرب که هستند. آيا وابسته بودن يک کشور عربي به عربستان سعودي بهتر است يا وابستگي به کشوري غير عرب مطبوع تر است؟ آخر اين حرفها چيست؟ مشکل کردها و آذري ها و بقيه مردم ايران حقوق مدني است و نه اينکه دولتشان کرد باشد يا فارس. آيا همين اخيراً در کردستان عراق سنگسار دختري بنام دعا را نديديم؟ عقب ماندگي و استبداد که کرد و عرب و فارس ندارد؟

به من حمله راسيستي (نژادپرستانه) ميکنند که فارس هستم و درباره کردستان نظر ميدهم. کردستان بخشي از ايران است و من درباره نقطه اي از ايران نظر ميدهم و هنوز تجزيه طلبان جدايش نکرده اند که اينگونه بنويسند. ولي اين راسيسم، فردا گريبان خودتان را ميگيرد. من از انفراد جنبش کردستان بخاطر اين ديدگاه هاي غلط نقد کردم و بجاي گوش کردن، من را هم بطور نژاد پرستانه مورد حمله قرار دادند. سالها من با راسيسم فارسهائي که اينگونه به کردها برخورد ميکردند مبارزه کرده ام. من با راسيسم کردها هم مبارزه خواهم کرد. برخي در آمريکا تحت عنوان اينکه سياه پوستان در آمريکا ستم ديده هستند، راسيسم سياه پوستاني نظير فراخان Farakhan که بصورت راسيستي به سفيدپوستان برخورد ميکند را توجيه ميکنند . من فراخان را به اندازه کوکلاکس کلان ها محکوم ميکنم. بنظر من هيچ توجيهي بعنوان ملت تحت ستم و ستمگر درست نيست. راسيسم غلط است. بنظر من فعالين کرد هم بايستي درباره جنش سياسي در نقاط ديگر ايران نظر دهند و درتشکيلاتهائي که از لحاظ پلاتفرم قبول دارند فعال باشند نه آنکه با تشکيلاتهاي قوم گرايانه خود را از بقيه ايران منفرد کنند.

حزب کومله و حزب دموکرات بعنوان احزاب قومي غلط هستند. حزب سياسي بايستي بر مبناي برنامه سياسي اش تعريف شود و نه قوميتش.

اينها ست که باعث سؤء استفاده از احساسات قومي ميشود که نويسنده دوباره بطور راسيستي فارس ها را براي قتل قاسملو و شرفکندي محکوم ميکند وقتي که من ميگويم که متحد جنبش کردستان، جنبش مردم ايران در نقاط ديگر ايران است، و نه دولت کردستان عراق. امروز دولت کردستان عراق محبوب است همانگونه که دوراني دولت آذربايجان شوروي و خود شوروي در ميان اکثريت روشنفکران ما محبوب بود. دوباره اشتباه پيشه وري را نکنيم. چرا اين حمله راسيستي به فارس ها؟ مگر بختيار هم ترور نشد؟ تازه حزب دموکرات تصميم گرفت با جمهوري اسلامي مذاکرات مخفي داشته باشد و اين چه ربطي به جنبش سياسي نقاط ديگر ايران دارد که فارس ها را محکوم ميکنيم. حزب دموکرات ميتواند ارزيابي کند که برنامه مذاکره کردنش با جمهوري اسلامي درست بوده يا نه؟ موضوع را به فارس و کرد مربوط کردن سؤء استفاده از احساسات قومي براي تحميق مردم است تا اشتباهات خط مشي غلط سياسي توجيه شود.

***

براي من خيلي سخت است که اين نوشتار را بنويسم. عبدالله مهتدي رهبر کومله ايران يکي از کساني بود که سالها به او بعنوان يک مبارز سياسي با سابقه، نظير پيشه وري در دوران رضا شاه، احترام ميگذاشتم. پيشه وري اي که نظير علامه دهخدا ولي در جو جنبش جهاني ديگر بود و نه پيشه وري در زمان فرقه دموکرات. اميدوار بودم روزي عبدالله مهتدي نقش مهمي در متحد کردن جنبش سياسي ايران ايفا کند. ولي وقتي من از کنگره ايران فدرال نقد کردم که طرحي بغايت استعماري و به ضرر اتحاد جنبش سياسي ايران است، ناگهان من مورد حملات راسيستي قرار گرفتم بجاي آنکه موضوعي که بحث ميکنم را دوستان مورد توجه قرار دهند. ناگهان علاوه بر بحث هاي راسيستي که ذکر شد، بحث هاي نادرست ديگري را که فقط افراد بي دانش درباره اين موضوعات به صرف کرد بودن نظير نشان دادن عکس مار براي حمله به من، شروع کردند. مثلاً گوئي بلژيک نمونه فدراليسم قومي است در صورتيکه کشورهائي نظير بلژيک نوعي تعديل فئوداليسم و سلطنت بودند که در پي انقلابات آمريکا و فرانسه، سلطنت هاي اروپا برگزيدند و اينها حتي براي جامعه صنعتي نمونه تحول نيستند.

بحثي که در رابطه با سلطنت طلبان سالهاست طرح کرده ام که اينگونه کشورها را بعنوان سمبل تحول جوامع صنعتي مطرح ميکنند در صورتيکه دو مدل اصلي تحول در جامعه صنعتي انقلاب هاي فرانسه و آمريکا بودند .به همين علت هم من آمريکا را ذکر ميکنم و نه عراق را که اين نويسنده تعجب کرده که چرا از عراق نگفته ام بدون اينکه اقلاً دقيق بخواند تا بفهمد. عراق يک نمونه تحول استعماري در تاريخ است و تازه نه مهمترين آن. انقلاب آمريکا و فرانسه دو تحول اصلي جامعه صنعتي هستند. چرا عوام فريبي و پلميک قومي مينويسيم تا مردم را گمراه کنيم؟ به هر حال اين ها بحث نظري است و من با جريان يافتن اين بحث ها مسأله اي ندارم و تشويق هم کرده ام ولي آنچه باعث انزجار من شد همان برخورد نژادپرستانه مأموران است. در حاشيه هم بگويم که همه انقلاب ها هم لزوماً دوران ترور و خونريزي نداشته اند که برخي ديگر که ربطي به اين بحث ها ندارد در جنبش سياسي ايران متداول کرده اند. مثلاً انقلاب آمريکا دوران ترور بعدي نداشته است. خلاصه فئوداليسم و سلطنت اروپا بعد از آن دو انقلاب سعي کرد انواع اشکال تعديل فئوداليسم و سلطنت را شکل دهد تا از انقلاب در عصر جامعه صنعتي برهند. و همانطور که مفصلاً نوشته ام ما در دوران جامعه فراصنعتي زندگي ميکنيم و بيشتر اين بحث هاي مربوط به دولت ملي جامعه صنعتي دو قرن گذشته تازه خود کهنه است تا چه رسد که دنبال بحث هاي حق تعيين سرنوشت لنين برويم.

بسياري از نظرات عوامانه درباره تاريخ که اين روزها در محافل ايراني مطرح ميشوند مثل اينکه گوئي همه انقلابها مثل انقلاب فرانسه يا ايران بوده اند بخاطر اهداف جريانات سياسي مختلف است و نه تحليل علمي تاريخ. مثلاً خواندن و نوشتن به زبانهاي قومي نه تنها براي کردها بلکه براي آسوري ها و ديگران مطرح است، آيا راه حل آن است که آنها هم خود مختاري در ايران داشته باشند تا به اين حقوق خود دست يابند. يا از کانادا گفته ميشود که گوئي آنجا فدراليسم قومي است. اينها همه عدم درک از اين موضوعات است. يک کشور ميتواند فدرال و حتي متمرکز باشد و به ايالات و حتي شهر ها اجازه دهد زبان اول يا دوم ديگري انتخاب کنند. من در گذشته گفته ام که از همه اين نظرها مدل فدرال که مدلي براي اداره کشور است، بهتر است، وليکن اصل ترجيح من براي مدل فدرال اين موضوعات *نيست* که حتي در دولت غير فدرال هم قابل دسترسي ميتوانند باشند، بر حسب فعاليت قانوني براي اين حقوق. بلکه علت ترجيح من براي فدراليسم اين است که *کنترل و توازن* را در کشور تقويت ميکند که بنفع رشد همه حقوق انساني و مدني در جامعه است. به هرحال بحث هاي انحرافي ما را به بيراهه برده است و راسيسم را با اين بحث ها رواج داده ايم و افراطي گري فارس و کرد را باعث شده ايم و نه آگاه سازي. عراق امروز نظير شوروي ديروز همسايه ايران هستند و ما بايستي با آن کشور در پي روابط حسن همجواري باشيم وليکن يک لحظه هم نبايد فراموش کنيم که آزادي ملت ايران در دست جنبش کل مردم ايران است و بس و ما مردم ايران بايستي فقط روي خومان حساب کنيم و يکديگر را برمبناي مذهب و قوم و جنس جدا نکنيم هرچند براي حقوق و فرصت هاي مساوي براي همه مذاهب، اقوام و جنسيت ها در ايران بايستي کوشش کنيم.

من تا کنون تصور ميکردم که شرکت در سايت کنگره ايران فدرال يک اشتباه از سوي برخي دوستان بوده است ولي بعد از ديدن حملات راسيستي اخير ميبينم که گويا من خيلي خوش خيال بوده ام. اينگونه جريانت تجزيه طلب نه تنها به ضرر کل جنبش ايران بلکه مشخصاً به ضرر مردم کردستان ايران است و من به شدت آن را محکوم ميکنم.


به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
26 خرداد 1386
June 16, 2007


بعدالتحرير 3 تير 1386:
برداشت هاي من از مواضع آقاي عبدالله مهتدي در گذشته درباره مخالفت ايشان با تجزيه طلبي و طرفداري از وحدت ايران مبتني بر مصاحبه هاي خود ايشان با ستار دلدار در تلويزيون بود که لينک آن در زير هست و اگر لينک هاي به سايت بروسکه ديگر کار نميکند من ميتوانم کليپ اين مصاحبه ها را در اختيار سايت ايران گلوبال قرار دهم. در اين مصاحبه ها آقاي عبدالله مهتدي بروشني ميگويند با تجزيه طلبي مخالفند. اگر امروز موضع شان را عوض کرده اند يا آنروز دروغ گفته اند، خودشان هستند که بايد پاسخ دهند. مايه تعجب است که امروز کردستان برزگ تبليغ ميشود! اين هم لينک به آن مصاحبه ها:http://www.ghandchi.com/IONA/Komala/Mohtadi/index.htm


مطلب مرتبط به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm
http://www.ghandchi.com/446-IraqPartitionEng.htm
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIranEng.htm


مطالب مرتبط به زبان فارسي
http://www.ghandchi.com/476-KurdishActivists.htm
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm


---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

Sunday, June 03, 2007

کلامي با فعالين کرد ايران

کلامي با فعالين کرد ايران
سام قندچي

دوستان عزيز در بيش از 25 سال گذشته هم درباره فدراليسم و هم درباره جنبش مردم کردستان به اندازه کافي نوشته ام و نيازي به تکرار همه آن بحث ها نيست. هنوز هم عده اي بحثهاي کهنه شده ملت و مليت را براي بحث موضوعات مورد مناقشه تکرار ميکنند، زمانيکه مفهوم ملت ديگر به مفهومي اتنيک در جهان نتزل يافته است [http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm]. و ديگر آنکه چه کسي فکر کند ايران يک ملت است و چه فکر کند ايران از چندين ملت تشکيل شده است، در هر دو حال ميتواند معتقد باشد که روش درست اداره ايران فدرالي بايستي باشد، و يا بالعکس معتقد باشد که دولت متمرکز راه درست اداره ايران است. همانطور که آمريکا بيش از دو قرن است که فدرالي اداره ميشود با وجود آنکه ايالات آن از نظر قومي اساساً يکسانند. در نتيجه همه اين بحث ها درباره ملت و مليت و اقوام ايران اساساً بحث هاي تاريخي هستند که نه نياز به فدراليسم را اثبات ميکنند و نه عکس آن را، و خود من هم شايد اولين کسي هستم که بحث امتزاج اقوام در شکل گيري دولت ملي در تاريخ ايران را بيش از 25 سال پيش مطرح کردم [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm]، اما اين مناقشات تکرار بحث هائي هستند که بعضاً هم موضوعات جالبي درباره تاريخ ايران ميباشند که برخي تاريخ نگاران ايراني مطرح ميکنند، وليکن اين بحث هاي تاريخي پاسخگوي موضوع مورد اختلاف سياسي در جنبش ما نبوده و نخواهند بود.

تا آنجا که به فدراليسم مربوط ميشود، نظر من و بسياري ديگر از مروجين اين ايده، فدراليسم اداري مشابه آنچيزي است که در آمريکا مشاهده ميکنيم و ابداً هدف ما تقسيم قومي کشور ايران نبوده و نيست. در نتيجه من بدون هيچ شبهه اي هرگونه تقسيم ايران بر مبناي قوميت را رد ميکنم و در اينباره هم باندازه کافي نوشته ام [http://www.ghandchi.com/463-federalismagain.htm]. آيا کسي در ايران منظورش از فدراليسم تقسيم قومي است؟ بنظر من شايد کمتر از پنج درصد طرفداران فدراليسم چنين ميانديشند وليکن درصد مهمي از طرفدران فدراليسم در ايران شايد از نظر تئوريک اين مطلب را به روشني ندانند وگرنه آنچه در درخواست هاي خود ميگويند فدراليسم اداري است و نه قومي و در جهان هم آنچه فدراليسم است همين فدراليسم اداري است و در يکي دو نقطه هم که فدراليسم قومي طرح شد با تجزيه يا شکست پايان يافت و دولت فدرالي از آن نتيجه نشد.

به همين دليل تجمع چند گروه قومي و اعلام آن به عنوان کنگره ايران فدرال [http://www.iranfederal.org/index.php?index:farsi/index] با منشوري مبهم بنظر من اشتباه بزرگي از سوي نيروهاي سياسي پشتيبان آن طرح در ايران بود، چرا که عملاً فدراليسم قومي از آن برداشت ميشود که 95 درصد آنهائي که طرفداران فدراليسم در ايران هستند با آن مخالفند و در نتيجه نيروهاي اصلي جنبش سياسي ايران در چنين طرحي که براي هدف فدراليسم براي کل ايران بود حضور نداشتند، در صورتيکه اگر واقعاً فدراليسم در ايران قرار است روزي شکل بگيرد، ابداً نخواهد توانست از سوي چند گروه قومي بوجود آيد و چنين ائتلافي فقط به تنش بين اقوام ايراني دامن خواهد زد و اين ائتلاف هم در بُِعد کوچک خود به تنش بين فعالين سياسي ايران دامن زد، و نه آنکه راه حلي براي آينده ايران باشد و عملاً هم اين جريان عقيم ماند و فراموش شد.

من در گذشته توضيح داده ام که بنظر من مردم کردستان در دوران جمهوري اسلامي نقش پيش قراولي را در جنبش سياسي ايران ايفا کردند همانگونه که مردم آذربايجان در دوران مشروطيت چنين نقشي را داشتند وليکن از يکسو بحث هاي غلطي که در جنبش سياسي ايران بر سر مسأله فدراليسم به راه افتاده است عملاً فعالين کرد را از بقيه فعالين جنبش سياسي ايران منفرد کرده است و از سوي ديگر تحولات عراق به اين شکاف دامن زده است و اين هردو به ضرر جنبش سياسي ايران و آنيده کشور ما خواهد بود. مثلاً برخي نيروهاي کرد نظير کومله سالها پيش وحدت ناموفقي با يکي از گروه هاي سياسي که در مناطق فارس زبان ايران بود کردند و جدائي بعدي باعث شد که تصور شود حزب کردي داشتن راه موفقيت است. در صورتيکه نيروهاي مناطق فارس زبان هم به کرّات با هم وحدت هاي نا موفق داشته اند و نيروهاي کرد هم به کرّات با هم وحدت هاي ناموفق داشته اند. موضوع علت موفقيت يا عدم موفقيت وحدت در جنبش سياسي ايران و احزاب و جبهه ها و ائتلاف ها موضوع به مراتب بغرنج تري است [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm] و اساساً هم ربطي به مسائل قومي ندارد. در نتيجه بويژه چنين نتيجه گيري غلط از يک وحدت نا موفق و تأکيد بر ايجاد حزب نه بر مبناي پلاتفرم سياسي بلکه بر مبناي قوميت به ضرر جنبش سياسي ايران چه در کردستان و چه در مناطق ديگر ايران است و باعث عقب افتادن موفقيت جنبش خواهد شد.

موضوع دوم هم که به اين انشقاق دامن زده است موضوع عراق است. در واقع کردستان عراق بخشي از کردستان عثماني بود که بعد از پايان جنگ جهاني اول با تقسيم عثماني بين نيروهاي فاتح بين چند کشور تقسيم شد. بسياري از کشورهاي عرب در منطقه در همان زمان بوجود آمدند وليکن کردستان عثماني در پي تکه تکه شدن کشور مادر آن يعني عثماني، کشور مجزائي نشد. در نتيجه موضوع تقسيم کردستان *عثماني* با طرح هاي استعماري هميشه مربوط بوده است و امروز که براي غرب در عراق بخاطر مقابله با اسلامگرائي در منطقه ايجاد کشور کردستان به موضوعي جدي تبديل شده است، کردهاي ديگر قسمتهاي کردستان عثماني سابق برايشان موضوع کردستان بزرگ دوباره مطرح شده است. اينکه اين طرح ها و اين حرکات در کردستان عثماني سابق يا بخشهائي از آن به چه نتيجه اي برسد هنوز روشن نيست و ليکن از هم اکنون آمريکا کنترل نظامي منطقه کردستان عراق را به دولت منطقه اي کرد داده است و به اولتيماتوم ترکيه به کردستان عراق هم پاسخ داده است. به هر حال درباره تقسيم قومي در عراق قبلاً من نوشته ام [http://www.ghandchi.com/446-IraqPartition.htm] که فدراليسم نيست و توضيح داده ام که به نفع عراق هم نيست، وليکن موضوع عراق به مردم عراق مربوط است و نه به جنبش سياسي ايران.

اما بيائيم و فرض کنيم که عملاً کشور کردستان در عراق شکل بگيرد، در آنصورت آيا اين موضوع تأثيري در ايران براي مردم کردستان خواهد داشت؟ بنظر من بله و در اين جا فقط يک مطلب در اينباره را ميخواهم بحث کنم و آن ضررهائي است که از هم اکنون بخاطر نا آگاهي و برخورد احساسي، هم در جنبش کردستان ايران و هم در جنبش سياسي بقيه نقاط ايران، شاهد آن هستيم، يعني رشد شک و ترديد بين دو بخش مهم جنبش سياسي ايران.

کافي است که به برخي نوشته هاي جنبش سياسي ايران در مناطف غير کرد نشين در اين چند روزه نگاه کنيم که بنظر من بخاطر آنکه آمريکا مسؤليت نظامي منطقه کردستان عراق را به دولت منطقه اي کردستان عراق داده است، روي داده است. نوشته هائي که با توهين به نيروهاي کرد ايران و دامن زدن بيشتر به شک و ترديد درباره اهداف آنها برشته تحرير در آمده است. چه بايد کرد؟

بنظر من اول نيروهاي کرد ايران خوب است بخود هيچ شبهه اي ندهند که متحد آنها در آينده، جنبش سياسي ايران است، و نه دولت کردستان عراق. يک بار در زمان شوروي جنبش آذربايجان ايران اشتباه کرد و فکر کرد جمهوري آذربايجان شوروي متحد آن است و به اين صورت بهترين کادرهايش را بعد از توافق شوروي و ايران هم در قلع و قم دولت ايران در داخل کشور و نيز بعد از فرار در همان آذربايجان شوروي، از دست داد. بنظر من کردهاي ترکيه از همين حالا دارند اشتباه مشابهي را در آنکشور مرتکب ميشوند ولي دوباره من ترجيح ميدهم درباره مسائل ايران بحث کنم. ضمناً کردستان ايران بخشي از کردستان عثماني نبوده است که از زمان جنگ اول جهاني جدا شده باشد، و قرن هاست که بخشي از ايران بوده است، و نه آنکه با تقسيم بندي هاي استعماري اينگونه باشد. حتي آذربايجان شمالي از ايران مدت خيلي کمتري است که جدا شده است. در نتيجه بسيار روشن است که سرنوشت کردستان ايران به مراتب بيشتر از موضوع آذربايجان در گرو بقيه ايران است و چنان اشتباهي که در سال 1324 برخي فعالين آذربايجان کردند را امروز به طريق اولي نبايستي هيچ فعال سياسي کرد به فکرش خطور دهد. از آن اشتباه درس بگيريم.

در نتيجه بنظر من همه کوششها براي طرح بحث فدراليسم بايستي در درون جنبش سياسي ايران با روشن کردن رد فدراليسم قومي و نيز با روشن کردن موضع دفاع از تماميت ارضي ايران بويژه در ميان فعالين غير کرد انجام شود. نگذاريم که توهين بعضي ناسيوناليستهاي افراطي مناطق فارس زبان ايران باعث براه غلط رفتن شود و فراموش کنيم که تنها راه موفقيت جنبش مردم در کردستان در گرو موفقيت مبارزات همه مردم ايران در ايجاد يک رژيم دموکراتيک و سکولار است و نه در عمل کردن در جدائي از بقيه ايران. دنبال ايجاد احزاب و جبهه هاي سياسي براي کل ايران باشيم و نه جبهه ها و احزاب کردي و يا جبهه هاي قومي و به انفراد جنبش مردم کردستان پايان دهيم. اين انفراد به ضرر مردم کرد است.

حتي جنبش کردهاي عراق در اتحاد با بقيه عراق به نتيجه رسيد البته اشتباهات عدم تأکيد برروي سکولاريسم به تفرقه ها دامن زد و بالاخره سابقه ساختار استعماري آنکشور و نيز حمله آمريکا مزيد بر علت شد. به هر حال ايران تاريخ خود را دارد و بويژه در دوران جمهوري اسلامي جنبش کردستان نقش پيشقراوي را در مبارزات مردم ايران براي ايجاد دولتي سکولار داشته است و نگذاريم بخاطر اشتباه در بر خورد به موضوعات قومي به بيراهه برويم. يک جنبش سياسي متحد ايراني است که ميتواند دولت واقعي فدرال را بوجود آورد و نه جنبشي تکه پاره شده که فقط براي استعمار از يکسو، و براي بقاي رژيم اسلامگرا از سوي ديگر، ميتواند نويد شادي باشد، و اميدوارم که نظير آدربايجان در جنبش مشروطه، کردستان در تحول آتي ايران، نقش پيشقراول و متحد کننده را ايفا کند.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
13 خرداد 1386
June 3, 2007
بعدالتحرير: خواننده اي بنام "بهمن آزادگر" ياداشت زير را در تاريخ سوم ماه مه 2007 در ارتباط با مقاله بالاي من به سايت ايران گلوبال فرستاده است: "ستم فدراليسم در سطح جهادني هم به عنوان پادزهر ديکتاتوري و هم براي حل مسايل و مشکلات کشورهايي که ساکنين ان از يک تبار نبودند دست اورد هاي زيادي داشته است و اساسا بي توجهي به ان يک نوع جهالت ميباشد. شکلهاي موفق و متفاوتي از ان ( چه اداري وچه قومي) در دنياي امروزي قابل رويت است. بعضي از هم ميهنان فدراليسم "قومي"را رد ميکنند بدون انکه دليلي ارايه کنند و تنها با يکسري بد و بيراه، اين شکل از فدراليسم را به عقب ماندگي محکوم ميکنند شما هم در مقاله تان مينويسيد که " و در جهان هم آنچه فدراليسم است همين فدراليسم اداري است و در يکي دو نقطه هم که فدراليس قومي طرح شد زدود با تجزيه يا شکست پايان يافت و دولت فدرالي از آن نتيجه نشد." براي اينکه ببينيم اين ادعا تا چه حد واقعي است سراغ يکي از کشورهاي همسايه المان (سويس) ميرويم. اين کشور بطورعمده ازسه ملليت(بقول شما قوم) الماني،فرانسوي و ايتاليايي تشکيل شده و تقسيم بندي و اداره کشور هم بر مبناي فدراليسم قومي است و بجاي يک زبان سه زبان رسمي دارد و اساسا يک زبان سراسري هم ندارد وهيچ کس هم اجبار ندارد که زبان ديگري را ياد بگيرد ولي با همه اين اکثر جوانان هر سه زبان را بلد هستند و تا انجاييکه من اطلاع دارم فقط رييس جمهور است که بايد بهر سه زبان مسلط باشد. اين کشور نتنها تجزيه نشد بلکه تماميت ارضي اش محکمتر از همسايه هاش است اين کشور نتنها عقب نماند بلکه يک سرو گردن از بقيه جلو هست کار برد دمکراسي مستقيم نسبت به بقيه نمونه است. اينکه براي جامعه مان کدام شکل فدراليسم مناسب است احتياج به بررسي کارشناسانه مثبت ومنفي از تجارب ملي وجهاني و تحليل مشخص از جامعه مان است." عبارات زير را من در تاريخ ششم ماه مه 2007 در پاسخ به اين خواننده عزيز در ايران گلوبال درج کردم:خيلي ممنون از ياداشت شما. از نظر من سيستم کانتوني يا اتحاد جماهير شوروي، فدراليسم قومي نيست. آنها مانند اتحاد جمهوري هاي مستقل است که در دوراني برخي از روشنفکران اروپا معتقد بودند مدل اتحاد اروپا خواهد شد. به آن معني فدراسيون اروپا آنرا ميناميدند. معني خاص فدراليسم اساساً فدراليسم اداري است. حالا آنگونه اتحاد جماهير که به زور بود، يعني نمونه شوروي از بين رفت. اتحاد مشابه سوئيس داوطلبانه است و دوام آورده است. از نظر من ما هيچگاه جمهوريهاي مستقل نداشته ايم که بخواهيم دنبال اتحاد آنها باشيم. در واقع برخي پان ايرانيستها دنبال چنين اتحاد ايران بزرگ شامل تاجيکستان، جمهوري آذزبايجان، ازبکستان، ترکمنستان و غيره بوده اند. من همانطور که متذکر شدم اين ها را اتحاد جماهير مينامم و نه فدراليسم. به هر حال هدف بازي با لغت نيست. من با چنين مدلي براي آينده ايران مخالفم و فکر ميکنم فقط باعث تکه پاره شدن ايران و سود نيروهاي استعمار خواهد شد ولي فدراليسم اداري قابل دستيابي است. بنظر من همانطور که گفتم بحث هاي تقسيم قومي فقط به ضرر مردم کردستان تا به حال تمام شده است و بس و به هدف تکوين فدراليسم در ايران هم لطمه زده و آنرا با برچسب تجزيه طلبي داده چرا که ايجاد اتحاد جماهير با تاجيکستان و آذربايجان شمالي را کسي جدي نميگيرد و فقط انرا کوششي براي جداکردن خوزستان و کردستان و بلوچستان ميبينند. اشتباه فعالين فرقه دموکرات آذربايجان در سال 1324 را تکرار نکنيم. ما در ايران شرايط جمهوري هائي را که ميخواهند متحد شوند را نداريم ولي همسايگاني داريم که در حافظه نزديک تاريخي خواستند خوزستان را از ايران جدا کنند. با شعارها و طرح هاي غلط به ناسيوناليسم افراطي فارس دامن نزنيم.موفق باشيد، سام قندچي
بعدالتحرير:

خواننده اي بنام "بهمن آزادگر" ياداشت زير را در تاريخ سوم ماه مه 2007 در ارتباط با مقاله بالاي من به سايت ايران گلوبال فرستاده است:

"ستم فدراليسم در سطح جهادني هم به عنوان پادزهر ديکتاتوري و هم براي حل مسايل و مشکلات کشورهايي که ساکنين ان از يک تبار نبودند دست اورد هاي زيادي داشته است و اساسا بي توجهي به ان يک نوع جهالت ميباشد. شکلهاي موفق و متفاوتي از ان ( چه اداري وچه قومي) در دنياي امروزي قابل رويت است. بعضي از هم ميهنان فدراليسم "قومي"را رد ميکنند بدون انکه دليلي ارايه کنند و تنها با يکسري بد و بيراه، اين شکل از فدراليسم را به عقب ماندگي محکوم ميکنند شما هم در مقاله تان مينويسيد که " و در جهان هم آنچه فدراليسم است همين فدراليسم اداري است و در يکي دو نقطه هم که فدراليس قومي طرح شد زدود با تجزيه يا شکست پايان يافت و دولت فدرالي از آن نتيجه نشد." براي اينکه ببينيم اين ادعا تا چه حد واقعي است سراغ يکي از کشورهاي همسايه المان (سويس) ميرويم. اين کشور بطورعمده ازسه ملليت(بقول شما قوم) الماني،فرانسوي و ايتاليايي تشکيل شده و تقسيم بندي و اداره کشور هم بر مبناي فدراليسم قومي است و بجاي يک زبان سه زبان رسمي دارد و اساسا يک زبان سراسري هم ندارد وهيچ کس هم اجبار ندارد که زبان ديگري را ياد بگيرد ولي با همه اين اکثر جوانان هر سه زبان را بلد هستند و تا انجاييکه من اطلاع دارم فقط رييس جمهور است که بايد بهر سه زبان مسلط باشد. اين کشور نتنها تجزيه نشد بلکه تماميت ارضي اش محکمتر از همسايه هاش است اين کشور نتنها عقب نماند بلکه يک سرو گردن از بقيه جلو هست کار برد دمکراسي مستقيم نسبت به بقيه نمونه است. اينکه براي جامعه مان کدام شکل فدراليسم
مناسب است احتياج به بررسي کارشناسانه مثبت ومنفي از تجارب ملي وجهاني و تحليل مشخص از جامعه مان است."

عبارات زير را من در تاريخ ششم ماه مه 2007 در پاسخ به اين خواننده عزيز در ايران گلوبال درج کردم:خيلي ممنون از ياداشت شما. از نظر من سيستم کانتوني يا اتحاد جماهير شوروي، فدراليسم قومي نيست. آنها مانند اتحاد جمهوري هاي مستقل است که در دوراني برخي از روشنفکران اروپا معتقد بودند مدل اتحاد اروپا خواهد شد. به آن معني فدراسيون اروپا آنرا ميناميدند. معني خاص فدراليسم اساساً فدراليسم اداري است. حالا آنگونه اتحاد جماهير که به زور بود، يعني نمونه شوروي از بين رفت. اتحاد مشابه سوئيس داوطلبانه است و دوام آورده . نمونه هائي نظير بلژيک هم تعديل سيستم سلطنتي پس از انقلاب کبير فرانسه است. همانطور که به تفصيل نوشته ام تحول جامعه صنعتي به دو شکل اصلي انقلاب فرانسه و انقلاب آمريکا بوده است و کشورهاي ديگر حتي انگلستان نمونه هاي تعديل سلطنت و يا بهتر است بگويم تعديل فئوداليسم اروپا هستند که چه در بحث هاي مربوط به جمهوري و سلطنت و چه بحث هاي مربوط به فدراليسم گمراه کننده هستند. اينها راهي بود که اين سيستم هاي فئودالي-سلطنتي انتخاب کردند تا نظير فرانسه سقوط نکنند. يا تدريس زبان فرانسوي در کبک کانادا هم به معني فدراليسم قومي نيست. در يک کشور متمرکز يا فدرال ميتوان زبان اول يا دوم را در هر ايالت توسط دولت ايالتي تعيين کرد و اين به معني فدراليسم قومي نيست. از نظر من ما هيچگاه جمهوريهاي مستقل نداشته ايم که بخواهيم دنبال اتحاد آنها باشيم. در واقع برخي پان ايرانيستها دنبال چنين اتحاد ايران بزرگ شامل تاجيکستان، جمهوري آذزبايجان، ازبکستان، ترکمنستان و غيره بوده اند. من همانطور که متذکر شدم اين ها را اتحاد جماهير مينامم و نه فدراليسم. به هر حال هدف بازي با لغت نيست. من با چنين مدلي براي آينده ايران مخالفم و فکر ميکنم فقط باعث تکه پاره شدن ايران و سود نيروهاي استعمار خواهد شد ولي فدراليسم اداري قابل دستيابي است. بنظر من همانطور که گفتم بحث هاي تقسيم قومي فقط به ضرر مردم کردستان تا به حال تمام شده است و بس و به هدف تکوين فدراليسم در ايران هم لطمه زده و آنرا با برچسب تجزيه طلبي داده چرا که ايجاد اتحاد جماهير با تاجيکستان و آذربايجان شمالي را کسي جدي نميگيرد و فقط انرا کوششي براي جداکردن خوزستان و کردستان و بلوچستان ميبينند. اشتباه فعالين فرقه دموکرات آذربايجان در سال 1324 را تکرار نکنيم. ما در ايران شرايط جمهوري هائي را که ميخواهند متحد شوند را نداريم ولي همسايگاني داريم که در حافظه نزديک تاريخي خواستند خوزستان را از ايران جدا کنند. با شعارها و طرح هاي غلط به ناسيوناليسم افراطي فارس دامن نزنيم.

مطلب مرتبط به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/446-IraqPartitionEng.htm


مطالب مرتبط
http://www.ghandchi.com/index-Page16.html



---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/

فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html

Wednesday, December 20, 2006

نکاتي درمورد بحث هاي من درباره فدراليسم

نکاتي درمورد بحث هاي من درباره فدراليسم
سام قندچي

من نميخواهم وقتم با پلميک تلف شود که ثابت کنم نظري که ارائه کرده ام يا نظر مخالفين دليل بر اين است که من يا آنها بر "پروسهء تاریخی و تجربی" اين بحث "تسلط" داريم يا نه. اين را خوانندگان تشخيص ميدهند. چيزي که ياد گرفته ام اين است که برعکس تصور بسياري از فعالين جنبش سياسي ايران در گذشته، خوانندگان خيلي با هوش تر، و با دانش تر از کساني که وقت خود را با پلميک ميگذرانند، هستند، و بجاي آنکه آنها نگران خوانندگان باشند که منحرف نشوند، بهتر است اگر *خود* نظري دارند، ارائه کنند، واگر کرده اند و کسي توجهي نکرده، بدانند که با پلميک و تکرار اسم مخالفينشان نميتوانند مردم را وادار به شنيدن کنند، اکثر اوقات در واقع خوانندگان خوب از بحث ها آگاهند و تصميم گرفته اند و اين نويسندگان هستند که فکر ميکنند خوانندگان حرفشان را نميدانند و به اين علت منحرفند. به هر حال نظراتمان را ارائه کنيم و بگذاريم خوانندگان تصميم بگيرند. متأسفانه در جنبش ما هزاران صفحه پلميک وجود دارد و خيلي کم مطلبي که ارزش خواندن داشته باشد. من هر بار چيزي پلميکي نوشتم از اينکه وقتم را تلف کردم پشيمانم و همين حالا شک دارم اين را بنويسم و منتشر کنم يا نه.

النبه هرفرد و نشريه اي خود ميداند که وقت خود را چگونه صرف کند. اگر زمانهائي زندگي به من فرصت داده، در برخي فوروم هاي بحث شرکت کرده ام و لي مجله با فوروم فرق دارد. در واقع نامه خوانندگان در مجلات و فوروم هاي بحث به همين خاطر وجود دارد. لازم است بگويم کسي که نظراتي را درباره فرد معيني ابراز ميکند، انتظار از نوشته او بيش از يک حرف همين جوري در يک فوروم و يا نامه خوانندگان است، و بهتر است که دقيقاً نظرات فردي که درباره وي مينويسد را خوانده باشد، حال چه درباره ارسطو بنويسد چه درباره حسين آقا.

اما من نميتوانم تصميم بگيرم که هرکسي چگونه بنويسد و اين نوشته هاي ما هم هرچه هست، بالاخره خوانندگان تصميم ميگيرند و من مسؤل آنچيزي هستم که در نوشته هايم هست و نه آنچه هر کسي به من نسبت دهد، وگرنه وقت خود را بايستي صبح تا شب به پاسخ پلميک صرف کنم و ترجيح ميدهم که نکنم.

اما اختلاف نظرات که اصل مسأله همان است حتي وقتي دو موضع متضاد در دولتهائي نظير آمريکا ميبينيم بخاطر بي دانشي نيست، بلکه *اختلاف نظر* است که دلائلش عميق تر است و جامعه ما نيز اين حقيقت را بايد بپذيرد و سعي نکند بر ديگران تحميل کند که همه يکسان بيانديشند. هرکسي نظرش را ارائه کند و اجازه دهد مردم قضاوت کنند. مثلاً اگر فردا يک حزب نئوکان به رهبري رضا پهلوي بعنوان وارث تاج و تخت ايران بوجود آيد، چنان حزبي با يک حزب آينده نگر با پلاتفرمي که من در نظر دارم [http://www.ghandchi.com/348-HezbeAyandehnegar.htm] متفاوت خواهد بود. اين امر هم چيز بدي نيست. اتفاقاً بنظر من يک حزب راست گراي مدرن در ايران جايش خالي است. اختلاف احزاب بيان واقعيت جامعه است و احزاب هم ميتوانند همکاري و رقابت کنند و نيازي به توهين به يکديگر نيست و اتفاقاً احترام به نظرات و قابليت هاي يکديگر ما را موفق به *همکاري* ميکند و نه يکي شدن که با وجود چنين اختلافاتي تصورش هم بي معني است. مطمئن هستم که سلطنت طلباني نظير آقاي هرمز حکمت درباره مطالبي که نظر ميدهند بسيار با دانش و صاحب نظرند هرچند نظرشان با من ميتواند 180 درجه متضاد باشد و من به ايشان نهايت احترام را ميگذارم و فکر ميکنم يکي از با دانش ترين کساني است که ميشناسم و درباره چيزهائي که صاحب نظرند نظر ميدهند و خيلي هم عميق.

من از خوانندگان عزيزي که سالها به خود زحمت داده و نوشته هاي من درباره فدراليسم را دقيقاً خوانده اند عذر ميخواهم که دوباره خود را تکرار ميکنم. آنچه نوشته ام اگر سودي داشته تا به حال بکار رفته است و اگر نداشته اميدوارم ديگران که بهتر از من بتوانند به اين معضل کمک کنند، راگشا باشند.

تا آنجا که به تحقيقات درباره مسأله اقوام ايراني و شکل گَيري دولت مرکزي است، خوانندگان ميتوانند کتاب من درباره کردستان و شکل گيري دولت مرکزي در ايران را مطالعه کنند:

http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

جالب است که نظر من در بازنگري تاريخ ايران در آن کتاب که در سال 1981 يعني 25 سال پيش نوشته ام موضوع نحوه *امتزاج قومي* در شکل گيري *دولت* مرکزي در ايران است که آنزمان طرح کردم، و امروزه اين بحث از سوي بسياري از مخالفين فدراليسم مطرح ميشود، هرچند آنها از اين بحث نتيجه متضاد با من را ميگيرند، ولي اهميت اين بحث من را نشان ميدهد که ايران به اين سادگي قابل انشقاق نيست که مخالفين فدراليسم آنقدر از آن ميترسند.

جائي ديدم ادعا شده بود که من "خواهان تجزیهء مجموعهء کُل سرزمین یکپارچه ایران و تقسیم ملّتِ واحدِ آن به 6 ملّت" شده ام و بعد هم از "پراکنده گوئي" اظهار ناراحتي کرده اند. کسي ميتواند يک نوشته از من نشان دهد که من تقسيم ايران به 6 ملت را نوشته باشم. آيا اين کار نويسنده "پراکنده گوئي" نيست که به ديگران توهين ميکند؟

مگر دست من است که ايران را به چند ملت تقسيم کنم يا آنرا ملت واحد بنامم. من درباره اينکه حکومت قومي و تقسيم قومي به معناي فدراليسم نيست بارها توضيح داده ام و کساني که به اصل بحث من علاقه دارند ميتوانند به خود زحمت داده و آن نوشته ها را بخوانند بجاي آنکه حرف توي دهان من بگذارند:

http://www.ghandchi.com/429-FederalismNotEthnic.htm
http://www.ghandchi.com/446-IraqPartition.htm
http://www.ghandchi.com/453-IranKurd.htm

درباره مقوله قوم و مليت در عصر فراصنعتي و گلوباليسم هم باندازه کافي توضيح داده ام و اصلاً بحث من اين نبوده که نواحي مرزي تجزيه طلب ميشوند بلکه گفتم امکان براي اينکه آنچه جدائي افغانستان از ايران بود امروزه بيشتر است نه اينکه اين به نفع هيچ منطقه ايران باشد، که نوشته ام که *نيست*. لطفاً مقاله من در اين زمينه را دقيق بخوانيد چون بحث خيلي دقيقي درباره تأثير گلوباليسم بر روي موضوع فدراليسم است که اکثراً درست درک نميشود:

http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm

وحتي از نظر تئوريک درباره پلوراليسم و آنالوژي آن با فدراليسم در نوشته هاي ويليام جيمز و ديگران نوشته ام و پيشينه بحث پلوراليسم در تاريخ فلسفه غرب را نيز مفصلاً از نظر خودم بحث کرده ام و نيازي ندارم در هر بحثي درباره 21 آذر همه فيلسوفان غرب و نظرات آنها را دوباره برشمارم. آنچه در زمينه صاحب نظران غرب من حرف تازه اي داشته ام که بزنم را در گذشته نوشته ام و بيشتر از آنهم در کتاب هاي درسي هست:

http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism.htm
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm

اما چرا اين بحث ها دوباره بشکل ديگري با نسبت دادن نظراتي که من هيچگاه نگفته ام بيان ميشوند، به اين خاطر که مخالفين فدراليسم هنوز دربند سيستم فکري 21 آذر [http://www.ghandchi.com/388-Lesson21Azar.htm] هستند و متأسفانه خودشان تاريخ آن رويداد را هنوز نميتوانند درک کنند و بجاي تحقيقات علمي طبق معمول دسيسه خارجي همه چيز را ميبينند. البته من نقش دسيسه هاي خارجي دولت استالين را رد نميکنم ولي آن همه بحث نيست. و باندازه کافي تحقيقات براي کساني که بخواهند تحقيقات مطالعه کنند درباره آن دوران هست و من نيازي به تکرار آنها ندارم. فقط بحث مشروطيت من که متفاوت بوده را نوشته ام وگرنه تحقيقات در کتاب دموکراسي ناقص که در ايران منتشر شده بسيار غني است و سندهاي تازه درباره شوروي در آنزمان هم توسط چند محقق مشهور ايران بتازگي نگاشته شده و من نيازي ندارم که تکرار کنم:

http://www.ghandchi.com/443-mashrootiat.htm

ديگر آنکه تا آنجا هم که به احساسات ناسيوناليستي ايرانيان و مسأله کردستان و فدراليسم مربوط است، من قبلاً توضيح داده ام و مطمئناً اين خود موضوع بسيار حساسي است:

http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm

اما بحث ملت و مليت و قوم که بحث کاذبي است را که بصورت پلميک از سوي اين افراد ارائه ميشود و اصل حرفشان است و تحقيقات و بحث تئوريک جهاني نيست و فقط نوعي توجيه تعصب از سوي اين هاست مجبورم بالاخره درباره اش بنويسم هرچند هيچ اهميت تئوريک ندارد و اصل بحث تئوريک امروز متفاوت است که در گذشته مفصلاً بحث کرده ام که مکانيزم قوميت و دولت ملي در عصر ما از اساس با جامعه صنعتي تفاوت دارد و موضوع ملت به موضوعي اتنيک تنزل پيدا کرده است ولي به هر حال اين در بحث فدراليسم همانطور که توضيح دادم تغييري نميدهد:

http://www.ghandchi.com/434-NationStates.htm

بحث اين ها به اين صورت است که گوئي در ايران فقط يک ملت وجود دارد و به همين علت هم بايستي دولت متمرکز داشت و نه فدرال. اولاً اگر اين دليل ميشد، پس آمريکا هم که ترکيب قومي اش کمرنگ تر است بايستي فدرال نباشد. ولي اصل بحث غلط است. ترکيب قومي دولت و درجه امتزاج اقوام در دولت با ترکيب قومي کشور ودرجه امتزاج اقوام در جامعه فرق دارد. مثلاً در آمريکا چيني نسب ها نسبت به آلماني الاصل ها کمتر با مليت هاي ديگر امتزاج کرده اند. ايراني ها هم چيزي در آن وسط. ولي اين ربطي به ترکيب قومي در دولت ندارد. ربطي هم به اين که يک قومي بخواهد دولت مستقل داشته باشد، ندارد، اقلاً مستقيماً ربطي ندارد. نميشود به ايراني ها گفت در آمريکا به زبان خود حرف نزنند از ترس آنکه مبادا خواهان دولت مستقل بشوند. در ايران هم اگر صدها قوم مختلف باشند و تعدادي از آنها هم بزرگتر باشند و مليت يا ملت ناميده شوند ربطي به تقسيم قومي کشور و دولت آن ندارد. اينکه بگوئيم ايران يک ملت است، مثل فاشيستهائي است که امتزاج قومي در کشور را ميخواستند تحميل کنند تازه باز هم چنين ادعائي فدراليسم را رد نميکند.

ما ميتوانيم بگوئيم که مليت ها و حتي ملت هاي مختلف در ايران هستند ولي خواهان دولت واحد و مرکزي باشيم همانطور که مشروطيت چنين کرد و مسأله نيست. به عکس ميتوانيم بگوئيم در ايران فقط يک ملت وجود دارد و بازهم خواهان دولت فدرال باشيم.

دولت فدرال يعني استانها فرماندار و نمايندگان مجلس مقننه استاني و مقامات قضائي استاني را خود انتخاب ميکنند، به همين سادگي. آيا اين به معني تعدد و سيستمهاي موازي است که مثلاً آلمان نسبت به فرانسه بيشتر دارد؟ بله همين طور است. آيا اينکه آلمان دارد بعضي اين ها را حذف ميکند و ظاهراً تحت لواي نيازهاي گلوباليسم ميکند حقيقت دارد؟ بله چنين است. ولي من فکر ميکنم آلمان اشتباه ميکند ولي من فعال سياسي آلمان نيستم که در آن مورد بنويسم. بنظر من درست است که سيستهاي موازي فدراليسم دست و پاگير هستند ولي تضمين کننده کنترل و توازن هم هستند و درنتيجه تضمين بيشتر براي دموکراسي. همه اين بحث ها در آمريکا هم هست و برخي مثل خانم مرکل فکر ميکنند بسياري از ساختارهاي قدرال بايستي از بين برود چون براي اقتصاد گلوبال دست و پا گيرند و برخي ديگر هم فکر ميکنند به عکس اينکه يک شهر يا يک ايالت مثل کاليفرنيا ميتواند شهر يا ايالت خواهر در نقطه ديگر جهان انتخاب کند و با آن روابط نزديک تجاري ايجاد کند خيلي هم خوبي فدراليسم است و باعث رشد گلوباليسم ميشود. اين ها را ميگويند اختلاف نظر. نه ما بي دانش هستيم و نه مخالفين ما. ما اختلاف نظر داريم.

خلاصه اصل بحث اين است که چه ايران چند قوم و مليت و ملت باشد و چه نباشد اصلاً ربطي به انتخاب مدل فدرال براي اداره کشور ندارد. فدراليسم تقسيم قومي نيست و شيوه اداره مملکت است.

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
30 آذر 1385
December 21, 2006


متن مقالهاي مرتبط به اين مقاله ولي به زبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/446-IraqPartitionEng.htm

مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm

Friday, July 07, 2006

مطالب تازه مرتبط با کردستان

http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2008/10/2008.html

Thursday, May 25, 2006

کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران

کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران-ويرايش دوم
سام قندچي
فهرست مطالب

00. پيشگفتار
01. از سلسله ماد تا حمله اعراب
02. از حمله اعراب تا حمله مغول
03. از حمله مغول تا شکل گيري دولت صفوي
04. کردها در ايران مدرن-تا زمان نادر شاه
05. کردها در ايران مدرن-از نادر شاه تا مشروطيت
06. روحانيت تشيع در مشروطيت -يک توضيح مختصر
07. کردها در ايران مدرن-از مشروطيت تا رضا شاه
08. کردها در ايران مدرن-از رضا شاه تا جمهوري اسلامي
09. تئوري کردستان بزرگ
10. عشاير و روابط عشيرتي
11. گفتار پاياني
ضميمه 1 -کشاورزي در کردستان
ضميمه 2- کومله و کردستان
ضميمه 3- آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟
ضميمه 4- فدراليسم درس 21 آذر است
ضميمه 5- يک بغزش: از پيشه وري تا مهتدي
ضميمه 6- فدراليسم حکومت قومي نيست
ضميمه 7- از حدکا نقد نکنيم تا فدراليسم را رد کنيم
ضميمه 8- آينده نگري و افسانه هاي دولت هاي ملي

00. پيشگفتار 2005

00. پيشگفتار 2005
مقاله زير تحقيقات من درباره تاريخ حضور کردها در دولت هاي مرکزي ايران، از زمان تآسيس دولت ماد است. اين نوشتار براي بررسي جنبش هاي مردمي در کردستان نوشته نشده است، و آن جنبش ها تنها زماني ذکر شده اند، که در ارتباط با موضوع اصلي اين رساله، يعني شکل گيري دولت مرکزي در ايران موثر بوده اند.
مضافاً آنکه، اين تحليل من از تاريخ ايران نشان ميدهد که چرا بعقيده من، دولت فدرال شکل مناسب دولت براي ايران است. من درک خود را از معناي فدراليسم در ضميمه شماره 6 اين کتاب که در اکتبر 2005 نوشتم کاملأ تصريح کرده ام، که منظور از فدراليسم حکومت قومي نيست، بلکه منظور کنترل و توازنchecks and balances در سطوح ايالتي و محلي است هم بصورت دولت ايالتي، هم مجلس ايالتي، و هم دادگاه هاي ايالتي براي چنين تعديل دموکراتيک دولت مرکزي ميباشند.
من اين تحقيقات را مدتها پيش در سال 1981 انجام داده ام، اما هيچگاه اين نوشته را منتشر نکردم من اين را بشکل يک سري در سال 1994 در گروه خبري اس.سي.آيSCI در يوز نت Usenet منتشر کردم. من مطمئن هستم که کارهاي محققانه زيادي درباره اين موضوع شده است. من اميدوارم که کار من قابل استفاده براي محققين کنوني باشد.
تا آنجا که به موضوع ايجاد دولت کردستان بزرگ مربوط ميشود، من معتقدم که حتي اگر کردها از ايران، عراق، ترکيه، سوريه، و غيره جدا شوند، من جداً شک دارم که کردها بتوانند *يک* دولت شکل دهند. حتي اگر جدائي اتفاق افتد، نتيجه تعدادي دولت هاي کرد خواهد شد، همانگونه که ما اکنون تعداد زيادي دولت هاي عرب در منطقه داريم، و تمام تئوري هاي پان-عربيسم هيچگاه نتوانستند که يک دولت متحد عرب ايجاد کنند.
تا آنجا که به جدائي مربوط ميشود، بنظر من کردستان عراق، بخاطر وجود چاه هاي زياد نفت در کردستان عراق، سخت ترين شرايط را خواهد داشت. به عبارتي، کردستان عراق مانند خوزستان ايران است. همانگونه که ايران هيچگاه به خوزستان اجازه جدائي از ايران را نخواهد داد، عراق نيز در صورت اجازه دادن به کردستان براي جدائي، خيلي از دست ميدهد. دوباره بگويم که من باندازه کافي درباره کردستان عراق نميدانم که در اين باره نظر دهم که چگونه توسعه خواهد يافت و يا اينکه چه به نفعش است.
من شخصأ فکر نميکنم که به نفع کردستان ايران است که از بقيه ايران جدا شود. بنظر من اگر چنين جدائي اتفاق افتد، کردستان ايران به کشوري فقير نظير افغانستان کنوني مبدل ميشود. اين به نفع کل ايران است که به دولتي فدرال مبدل شود، و اين به نفع کردستان ايران است که يک دولت در درون آن فدراسيون شود. اين موضعي است که من در تحقيقات زير برايش جدل کرده ام، براي کردستان و بقيه ايران.
همانگونه که در اين رساله نشان داده ام، کردستان هاي ترکيه، عراق، و سوريه، همه بخشهاي امپراطوري عثماني بوده اند و توسعه اقتصادي و سياسي مجزا از کردستان ايران داشته اند، حتي پيش از صفويه، و از مدتها قبل از صفويه، آنها جدا از کردستان ايران زندگي کرده اند. در واقع، حکومت اردلان ها در کردستان ايران به زمان مغولها بر ميگردد، حتي پيش از سقوط عباسيان.
تا آنجا که به کردستان هاي عراق يا ترکيه مربوط ميشود، و اينکه آيا اتحاد آنها در يک کشور واحد بنفعشان باشد، يا که چه راهي برايشان بهترين راه است، من واقعأ نظري ندارم نتيجه گيري هاي من درباره کردستان ايران است، که من معتقدم بيشترين منفعت را از بودن در يک دولت فدرال در ايران خواهند برد، و بسيار ميتوانند از دست بدهند، اگر که بخشي از هر طرحي براي قرار گرفتن در يک کردستان بزرگ بشوند.
به اميد جمهوري آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://iranscope.ghandchi.com/
5 آذر 1384
November 25, 2005

01. از سلسله ماد تا حمله اعراب

01. از سلسله ماد تا حمله اعراب

کردستان مهد يکي از اولين تمدنهاي بشري است. در هزاره اول پيش از ميلاد، با تشکيل دولت ماد، اين منطقه اهميت ويژه اي کسب ميکند. در واقع نواحي کنوني آذربايجان و کردستان ايران، بخش غربي سرزمين ماد، يعني يکي از بخشهاي سه گانه آن سرزمين را تشکيل ميداده اند که بنام "ماد آتروپاتن" ناميده ميشده است [دياکونوف، تاريخ ماد،، ترجمه کشاورز، ص 79].در اين نواحي پيشه ها بر خلاف نواحي غربي و شمال غربي ماد رونق زيادي داشته و تکامل يافته تر بوده است (دامداري و زراعت) [همانجا، ص 182]. دياکونوف مينويسد که "زبان نواحي کنوني آذربايجان و کردستان ايران از قرن نهم تا هفتم قبل از ميلاد غير ايراني بوده و ساکنان آن نقاط به زبانهاي لولوئي، کوتي، و مانند آن تکلم ميکردند و فقط مشرق ماد يعني ناحيه تهران کنوني و اصفهان را کاملأ زبان ايراني ... فراگرفته بود." [همانجا، ص 146] البته پاره اي مورخان ديگر، زبان کوتي را از شاخه هاي زبانهاي ايراني دانسته و زبان کردي کنوني را از ريشه آن ميدانند. بهر حال در زمان تشکيل دولت ماد اين منطقه اهميت بسيار مهمي داشته و حتي پايتخت دولت ماد (همدان) به اين منطقه نزديک بوده است. اقوام ساکن اين منطقه در شکل گيري دولت ماد نقش مهمي داشته اند و شايد به جرئت بتوان گفت که از زمان تأسيس دولت ماد تا کنون، اقوام کرد هيچگاه نقش قابل توجهي در بوجود آوردن دولتهاي مرکزي فلات ايران ايفا نکرده اند.

از زمان پادشاهي هخامنشيان تا حمله اسلام، اقوام ساکن در مرکز ايران (بويژه پارسها) نقش غالب را در دولت مرکزي ايران اشغال ميکنند. البته اين امر به يکباره ضورت نميگيرد. هرودوت درباره جنگ کورش با دولت ماد مينويسد: "پارسيان که از دير باز با ناشکيبائي بار سنگين سلطه مادها را تحمل ميکردند و اکنون پيشوائي يافته بودند با خرسندي يوغ خويش را بدور افکندند" [پيگولوسکايا، تاريخ ايران، ترجمه کشاورز، ص16] اکباتانا پايتخت ماد به دست کورش افتاد (550 ق.م.) و بدينسان سلطنت ماد پايان پذيرفت. بانو نوو.پيگولوسکايا مينويسد: "مادها نيز در رديف پارسيان در دولت جديد مقام مهمي داشتند و اکباتانا (همدان) پايتخت ماد، پايتخت دولت قديم پارسيان نيز بوده و بيش از پيش مستحکم گشت و... به دژي عالي مبدل شد" [همانجا، ص 16].

حمله اسکندر مقدوني به ايران (330 ق. .م) و 83 سال سلطه بونانيان (سلوکيان) بر ايران با بوجود آمدن دولت پارتها (اشکانيان) که از اقوام شمالي ايران بودند خاتمه يافت. پارتها در جنگ با سلوکيان از پشتيباني مردم برخوردار شده، بقدرت رسيدند (250 ق.م.). 474 سال بعد، روم با حملات متوالي به سرزمين پارت، سلطنت پارت را از هم پاشانده و زمينه بقدرت رسيدن مجدد پارسها را اينبار در قاموس ساسانيان فراهم مينمايد (224 ميلادي). در دوران پارت ها، منطقه غرب ايران کنوني اهميت بيشتري کسب ميکند و بخصوص تسخير آسياي ميانه به اين سلسله، اهميت جهاني ميدهد. همدان پايتخت تابستاني پارتيان را تشکيل ميداد [همانجا، ص 56].

با پادشاهي اردشير پاپکان در سال 226 ميلادي، قدرت مرکزي ايران با تکيه به اقوام پارسي احياء دوباره شد. ساسان جد اردشير، مغ معبد آناهيتا و وابسته به خاندان سلطنتي فارس بود. در طي سلطنت ساسانيان نقش اقوام پارسي در دولت مرکزي ايران غلبه کامل داشته و بيش از پيش تثبيت ميشود. هفت خاندان اصلي از جمله خاندان هاي ساسان، کارن، مهران، زنج، اشکانيان، و سورن بر رأس قدرت قرار داشتند. پايتخت دولت ساساني کماکان در مغرب ايران در شهر تيسفون قرار داشته است [همانجا، ص 522].

بنابراين از زمان سقوط دولت ماد تا پيروزي اعراب (642 ميلادي)، دولت مرکزي ايران اساساً از اقوام پارسي تشکيل شده است، وليکن غرب ايران (از جمله کردستان)، همچنان از مناطق اصلي تمدن ايران بوده و اکثراً پايتخت دولتهاي مرکزي در اين مناطق قرار داشته است.

02. از حمله اعراب تا حمله مغول

02. از حمله اعراب تا حمله مغول

با حمله اعراب به ايران، دستگاه دولت مرکزي و روحانيت زرتشتي از هم پاشيد و با بقدرت رسيدن بني اميه، سلطه دولتي متکي به اشرافيت قبيله اي عرب (قبيله بني اميه) در ايران بوجود مي آيد. حکومت بني اميه از يک طرف تسلط مطلق اعراب بر ايران و از طرف ديگر آغاز شکل گيري مجدد جنبشهاي خلق و خاندانهاي فئودالي در ايران است.

ايرانيان نقش بسزائي در سقوط بني اميه (133 ه.) و بقدرت راساندن بني عباس ايفا ميکنند. قيام ابومسلم خراساني در اين دوران زبانزد خاص و عام است. در دوران عباسيان، بغداد در نزديکي ويرانه هاي تيسفون بعنوان پايتخت دولت مرکزي بنا ميشود. عباسيان از سنت هاي دولتي عهد ساساني سود جسته و خاندانهاي ايراني، از قبيل برمکيان، مقام و منزلتي ويژه در دولت عباسي مييبند. از طرف ديگر، نهضت هاي خلق در اواخر اين دوران (اوائل قرن سوم هجري) از هر سوي ايران زبانه ميکشند و بالاخره خاندانهاي فئودالي ايران نيز مجدداً تحکيم ميشوند و به موازات آن، دولت عباسي به سوي فروپاشي ميرود.

فروپاشي دولت بني عباس همزمان است با به قدرت رسيدن ادواري يک سري سلسله هاي فئودالي در ايران. اين سلسله ها از منشاء هاي گوناگون بودند:

دسته اول را خاندانهاي فئودال مناطق مختلف تشکيل ميدادند. مانند طاهريان (206 تا 260 ه.) در خراسان، سامانيان (204 تا 390 ه.) در ماوراءالنهر (آسياي ميانه)، آل زيار (316 تا 434 ه.) در گرگان، آل بويه (324 تا 447 ه.) در مغرب ايران و عراق (بين النهرين) و ...

دسته دوم از اين سلسه ها از نهضت هاي دهقانان برخاسته بودند و بعد به دولت فئودالي تبديل شدند. مانند ضفاريان (247 تا 288 ه.) در سيستان، علويان (216 تا 250 ه.) در طبرستان، اسماعيليان و قرامطه و ...

دسته سوم اين سلسله ها از غلامان ترک دربار عباسيان منشاء داشتند. مانند غزنويان (351 تا 432 ه.)، سلجوقيان (430 تا 530 ه.) و خوارزمشاهيان (530 تا 627 ه.).

اما هر سه دسته فوق بعد از رسيدن به قدرت، دولت خود را با اتکاء به مأموران عاليمقام و روحانيون بلندپايه ايراني شکل دادند، تا جائيکه دربار بعضي سلسله هاي ترک مانند غزنويان به مهد شعر و ادب فارسي تبديل ميشود. ويژگي مشترک اين سلسله ها در مخالفتشان با حکومت اعراب در ايران و کوشش جهات توسعه قلمرو خود بود. ديلميان بغداد را مسخر ميکنند و سلجوقيان تا سوريه پيش ميروند.

در واقع اين سلسله ها محصول کوشش اقوام گوناگون ساکن ايران جهات بر اندازي سلطه اعراب بود و به همين جهات بقدرت رسيدن هر قوم جديد به معني از بين رفتن کامل سلطه ديگران نبوده، بلکه به معني ادغام آنها بود و به همين سبب دولت مرکزي هر چه بيشتر نماينده فئودالها و خانهاي اقوام گوناگون ساکن ايران ميشود.

در اين دوران، بر عکس پيش از اسلام، مرکزيت قدرت سلسه هاي ايراني (به خاطر قدرت اعراب در غرب ايران)، به مشرق ايران منتقل ميشود.

شايان توجه است که حتي حمله مغول هم نتوانست تغيير خيلي عمده اي در ترکيب قومي حکومت مرکزي بوجود آورده و تفوق تمدن پارسي در ايران، همچنان اين عنصر قومي را در قدرت مرکزي از نقش مسلط برخوردار ميکند.

03. از حمله مغول تا شکل گيري دولت صفوي

03. از حمله مغول تا شکل گيري دولت صفوي

از زمان حمله مغول (617 ه.) تا تأسيس دولت صفوي (907 ه.) نيروهاي مولده ايران نابود شده و جامعه سير قهقرائي ميکند. وليکن با تمام اين احوال در دولتهاي هلاکوئيان، الجاتيون و تيموريان، نقش عنصر ايراني در دولت مرکزي افزايش مييابد و قيام هاي سربداران، حروفيه، و ديگر نهضتهاي خلق، بعلاوه سرکشي هاي فئودالهاي ايراني مانند چوپانيان، جلايريان و ديگران، به اين حرکت شتاب بيشتري ميدهد.

عنصر ايراني تمدن، خود را به شکل تفوق زبان ديواني، مذهب رسمي، سيستم هاي مالياتي و حقوقي و کلاً مناسبات اقتصادي-اجتماعي غالب در جامعه مينماياند. دولت صفوي نيز که به وسيله ايلات قزلباش فراري از عثماني تأسيس ميشود، در طول تکامل خود (بويژه بعد از سلطنت شاه عباس) هر چه بيشتر تفوق عنصر ايراني (بويژه اقوام پارس) را در دستگاه دولتي خود بوجود مياورد.

صفويه که از آذربايجان آمده بودند پايتخت خود را ابتدا از تبريز به قزوين و سپس از قزوين به اصفهان منتقل ميکنند. شاه عباس امتيازات فراوان مالياتي براي اصفهان و ديگر نقاط مرکزي ايران قائل ميشود [همانجا، ص522] و از اينجا همزمان با کاهش نفوذ سران ايلات چادرنشين ترک و افزايش قدرت مأموران عاليمقام کشوري پارس، نطفه هاي تبعيض ملي آشکار ميگردد.

در اين دوران همچنين، بخاطر نفوذ روحانيت شيعه در دستگاه دولت مرکزي، در مناطق سني نشين کردستان، ترکمن ضحرا، شيروان، و افغانستان امواج مقاومت مردم در مقابل دولت مرکزي هر از چندگاهي زبانه ميکشد و بالاخره افغانها دولت صفوي را سرنگون ميکنند.

04. کردها در ايران مدرن-تا زمان نادر شاه

04. کردها در ايران مدرن-تا زمان نادر شاه

همانگونه که قبلاً اشاره شد، طي تاريخ ايران برخي از اقوام و از آنجمله اقوام ساکن کردستان، نقش مهمي در تشکيل دولت مرکزي ايفا نکردند . بهمين علت در محدوديت منطقه اي خود باقي ماندند. کردستان بعلت موقعيت طبيعي کوهستاني اش، که امکان يک اقتصاد خود کفا را برايش فراهم ميکرد از يکسو، و موقعيت جغرافيائي بينابيني اش در ميان اعراب، ترکها و فارس ها از سوي ديگر، توانست از استقلال نسبي اي برخوردار باشد و حکومت خاندانهاي فئودالي اين سرزمين مدت طولاني اي دوام آورد.

حکومت خاندان اردلان که پيش از سقوط دولت عباسي بوجود ميآيد، در طي سلطه مغولان و بعد از آن نيز همچنان پا بر جا ميماند. اينان زماني سر سپرده اعراب و مغولان و زماني ديگر سر سپرده صفويه و قاجاريه ميشوند و حدود 500 سال در کردستان حکومت ميکنند.

بعد از جنگ چالدران (920 ه.) و شکست شاه اسماعيل صفوي، معاهده اي بين ايران و سلطان سليم، پادشاه عثماني، بسته شده و کردستان ايران و عثماني از هم جدا ميشوند. از اين تاريخ خاندان اردلان اساساً در کردستان ايران حکومت کرده و سنندج نيز مرکز حکومتي اش را تشکيل ميداده است.

تنها در زمان شاه سلطان حسين است که به تحريکات روحانيون شيعه، والي متعصب شيعه براي کردستان معين ميشود و بعد از جنايات روحانيت شيعه در کردستان، شورش مردم بالا گرفته و خاندان اردلان بقدرت باز ميگردد [شيخ محمد مردوخ، تاريخ کرد و کرستان، ص 114].

درباره زمان آغاز حکومت اردلان نظريات گوناگوني ابراز شده است. شرف خان البدليسي در کتاب شرفنامه مينويسد: "بابا اردلان نام شخصي مدتي در ميانه طايفه گوران ساکن گشت. در اواخر دولت سلاطين چنگيزيه بر ولايت شهره زول که در اواخر بشهر زور اشتهار يافت مستولي گشت و خود را قبادين فيروز ساساني ساخت و وجه تسميه شهر زور بقول حمد الله مستوفي آنست که پيوسته حکامش اکراد بوده اند، هر کس را که زور بيشتر بوده حاکم ميشد." [شرف خان البدليسي، شرفنامه، ص 118]

05. کردها در ايران مدرن-از نادر شاه تا مشروطيت

05. کردها در ايران مدرن-از نادر شاه تا مشروطيت

پ. پتروشفسکي مينويسد "در قرن پانزدهم تکيه گاه عمده صفويه قبايل چادرنشين ترک بودند که بزبان آذربايجاني سخن ميگفتند. منشاء اين قبايل متفاوت بود. بخش اعظم ايشان از آسياي صغير به آذربايجان و ايران کوچ کرده بودند زيرا با سلاطين عثماني و سياست مرکزيت طلبي آنان دشمني ميورزيدند. در آغاز تعداد اين قبايل هفت بود. شاملو، روملو، اوستاجلو، تکه لو، افشار، قاجار، و ذوالقدر. از اين هفت قبيله فقط دو قبيله شاملو و روملو، کاملاً و بالتمام از صفويان اطاعت ميکردند" [پطروشفسکي، تاريخ ايران، ض 471].

بعد ها ايل افشار و بعد ايل زند (از منشاء لر) و سپس ايل قاجار پرچم وحدت ايران و ايجاد دولت مرکزي را بدست گرفتند. اما آنچه بدست آمد دولتي بود از امتزاج اقوام گوناگون ايران وليکن با تفوق هرچه بيشتر عنصر فارسي بخصوص در دستگاه هاي کشوري و نهاد هاي ايدئولوژيک آن. مذهب شيعه نيز با خصوصيات قومي امتزاج يافته و بشکل يک خصوصيت رواني مشترک در زمان شکل گيري ملت فارس در ميايد.

از زمان ناصرالدين شاه قاجار با رشد بورژوازي در ايران و شکل گيري ملت فارس "خود مختاري" کردستان از بين ميرود. اصلاحات ميرزا تقي خان امير کبير، مانند تورگو، اصلاح طلب بورژوا-ملاک فرانسه (قبل از انقلاب کبير)، در جهت مدرنيزه کردن دستگاه حکومتي از بالاست. ميزا تقي خان امير کبير به سرنوشتي بدتر از تورگو دچار ميشود يعني به دستور دربار به قتل ميرسد.

اما بهرحال ملت فارس در اين دوران شکل ميگيرد، در صورتيکه شکل گيري ملت کرد راهي طولاني در پيش دارد. خلاصه به "جدائي" چند صد ساله کردستان براي هميشه پايان داده ميشود و والياني از مرکز به دستور دولت مرکزي به کردستان روانه ميشوند. به حکومت اردلان ها پايان داده ميشود و در تاريخ چهارم ذيقعده 1284 هجري قمري، شاهزاده معتمد الدوله فرهاد ميرزا عموي ناصرالدين شاه، بحکومت کردستان معرفي ميشود [شيخ محمد مردوخ، تاريخ کرد و کردستان، ص 186].

مقاومتهاي مردم کردستان در مقابل دولت مرکزي را عمدتأ ميبايست از اين تاريخ بررسي نمود. نفوذ جنبش باب در کردستان نيز جدا از اين مسأله نيست. بهر حال مبارزه مردم کردستان که هنوز در آنزمان تشکيل ملت کرد را نداده اند، بشکل عصيانهاي دهقاني است که توسط رؤساي عشاير، خانها، و فئودالهاي کرد جهت تضعيف دولت مرکزي و احياء قدرت گذشته شان رهبري ميشوند.

06. روحانيت تشيع در مشروطيت -يک توضيح مختصر

06. روحانيت تشيع در مشروطيت -يک توضيح مختصر

در طي انقلاب مشروطيت، روحانيت شيعه به دو کمپ متضاد تقسيم شدند. يکي اساسأ از روحانيون مقامهاي پائين تشکيل ميشد، که در کنار ديگر مشروطه خواهان از مشروطه دفاع ميکردند، در صورتيکه ديگري، برهبري شيخ فضل الله نوري در زير پرچم "شريعت" با انقلاب ضديت کرده و با استبداد محمد علي شاه متحد بودند.

سازشي بين اين دو صورت گرفت زمانيکه در قانون اساسي مشروطه بند مربوط به انتخاب 5 روحاني "طراز اول " با حق وتو براي عدم تعارض قوانين با اسلام اضافه شد. همچنين شيعه بعنوان مذهب رسمي کشور در قانون جاي گرفت.

از زمان حکومت رضا شاه در سال 1299 تا انقلاب 1357، مذهب در کل نقش پر اهميتي بمثابه ايدئولوژي اجتماعي-سياسي ايفا نکرد. تجديد حيات مذهبي در ايران پس از 57 موضوع بسيار جالبي در خود است که فراسوي موضوع اين رساله است و در مقاله چرا شيعه به پرچم انقلاب 57 مبدل شد و نيز در ترقي خواهي در عصر کنوني مفصلأ بحث کرده ام.

07. کردها در ايران مدرن-از مشروطيت تا رضا شاه

07. کردها در ايران مدرن-از مشروطيت تا رضا شاه

در طول انقلاب مشروطيت، امپرياليسم آلمان و امپراطوري عثماني، با استفاده از اختلافات ملي-مذهبي کردها و ديگر ايرانيان، سعي در نفوذ به ايران از طريق کردستان مينمايند. در دوره اول مشروطيت حرکتي در کردستان در جهت مشروطه ديده نميشود.

بعد از به سلطنت رسيدن محمد عليميرزا، ميرزا اسماعيل خان ثقة الملک به حکومت کردستان منصوب ميشود. وي با شيوخ و روحانيون با نفوذ سنندج تماس گرفته و سعي در اشاعه مشروطه ميکند. آيت الله مردوخ، روحاني فرصت طلب کرد، ابتدا با مشروطه خواهان همکاري کرده و در انجمن صداقت (ذيقعده 1325) فعاليت ميکند. انجمنهاي ديگري نيز به نامهاي کارگران، حقيقت، صلاحيت، و اخوت تشکيل ميشود که اطلاع موثقي درباره آنها نداريم [شيخ محمد مردوخ، تاريخ کرد و کردستان، ص 243-245] .

با شروع استبداد صغير، حکومت کردستان نيز به دست شاهزاده ظفرالسلطنه سپرده ميشود که از طرفداران استبداد بوده و بدنبال آن انجمنهاي کردستان تعطيل ميشوند. کساني مانند آيت الله مردوخ که در ظاهر از مشروطه خواهان بوند، بزدلي خود را اينچنين نشان ميدهند که با مشير ديوان، طرفدار استبداد، وارد قرارداد محرمانه اي به اين شرح ميشوند که بهتر است از زبان خود او بشنويم:

"شب 16 رمضان (1326) محرمانه با مشير ديوان ملاقات نموده قرار داد بستيم که اگر دولت پيش برد او ما را حفظ کند و اگر ملت غالب آمد، ما او را حفظ کنيم" [شيخ محمد مردوخ، تاريخ کرد و کردستان، ص 248].

اينان سمبل صاحبان قدرت در کردستان بودند که زماني با شيخ فضل الله نوري و محمد عليشاه عقد مودت ميبندند، دوباره مشروطه خواه ميشوند، بعد با سالار الدوله و دولت روس همکاري ميکنند، زماني با عثماني و آلمان سازش ميکنند و در آخر به خدمت رضا شاه و انگليس در ميايند. آنچه درباره حرکت اينان ميتوان گفت نزديکي شان با حرکت عشايري در کردستان و قرطاس بازي در سياست است.

کتاب تاريخ مردوخ در رابطه با فعاليت خود وي در زمان مشروطيت، سند تاريخي خوبي براي شناخت حرکت خوانين و بازرگانان آنزمان در کردستان است. البته جريانات مدرن تري به رهبري سيد يونس و شيخ ابراهيم نيز وجود داشته است، که با جرياني بنام "سوسيال دموکرات" مربوط بوده اند [حميد مؤمني-درباره مبارزات کردستان، ص 24].

بهر حال ضعف بازار کردستان، قدرت عشاير اسکان نيافته، عقب ماندگي و خانخاني اين منطقه باعث ميشود که کردستان نقشي واپسگرا در جنبش مشروطيت ايفا کند. سالارالدوله و عوامل ديگر محمد عليشاه به کردستان بعنوان پايگاه خود مينگريستند.

جريانات عشيرتي در طول تاريخ مشروطيت تا زمان رضا شاه در کردستان تشديد شده و به جنبش آذربايجان و نقاط ديگر لطمات زيادي ميزنند از آنجمله است حرکت ايل شکاک برهبري اسماعيل آقا (سيمکو) که با قتل عام آسوريان و ارامنه در خوي و سلماس منتهاي قساوت را اعمال ميکنند. کسروي درباره پرچم باصطلاح "آزادي کردستان" وي مينويسد:

"کنون سيمکو آماده باش گرديده و بيرق افراشته "آزادي کردستان" ميخواهد. چه کار ميکند؟ آيا کنفرانس داده کردان را براي زندگاني آزاد و سر رشته داري آماده ميسازد؟ ..آيا قانون اساسي براي کردستان مينويسد؟ ..آيا به برداشتن پراکندگي ها که در ميان کردانست ميکوشد؟..نه! "آزادي کردستان" که با اينها نيست. پس چه کار ميکند؟..ديه ها را تاراج ميکند، کشت ها را لگدمال ميگرداند، بمردم تاراج ديده و نينواي لکستان پيام فرستاده پول ميخواهد...اينست معني "آزادي کردستان" همين است نتيجه اي که سياستگران اروپا ميخواستند" [احمد کسروي، تاريخ هجده ساله آذربايجان، ص 831].

از آنچه گذشت مشاهده ميکنيد که وجحد عشاير اسکان نيافته در کردستان در اواخر دوران قاجار (يعني دوران انحطاط فئوداليسم ايران) از تکامل بورژوازي کرد جلوگيري ميکند. نوشته هاي مردوخ بخوبي وضع خانخاني در راهها و مشکلات بازرگانان براي حمل محمولات تجارتي را آشکار ميسازد. خلاصه آنکه در آستانه بقدرت رسيدن رضا شاه، ملت کرد هنوز شکل نگرفته و از خانخاني رنج ميبرد، و توسعه جامعه مدرن در کردستان بسيدار بطئي تر از نقاط ديگر ايران است.

08. کردها در ايران مدرن-از رضا شاه تا جمهوري اسلام

08. کردها در ايران مدرن-از رضا شاه تا جمهوري اسلامي

به قدرت رسيدن رضا شاه نقطه پاياني بر هرگونه همزيستي با جريانات خاني و حرکت در جهت تقويت دولت مرکزي است. امپرياليسم انگليس که در اين دوران خواهان دولت متمرکز در ايران است، از ايادي ايلاتي خود مانند اسماعيل آقا شکاک جهت تقويت خانخاني در کردستان ترکيه و بدست آوردن متاطق نفت خيز موصل استفاده ميکند.

لازم بتذکر است که در اين زمان، يعني پس از پايان جنگ جهاني اول، کردستان عثماني بين سه کشور ترکيه، عراق، و سوريه (يا عثماني سابق، انگليس، و فرانسه) طبق معاهده سور (1920) تقسيم ميشود، و از اين زمان به بعد، خواست وحدت سه بخش کردستان عثماني سابق، همواره بشکل بحث وحدت ملي براي آن سه قسمت کردستان طرح شده است، که در بخش تئوري کردستان بزرگ به آن موضوع برخورد خواهم کرد، هر چند اين موضوع مستقيماً مربوط به بحث کردستان ايران که حدود 500 سال از کردستان عثماني جدا بوده است، نيست. تازه بخش هاي کردستان عثماني سابق هم در دوران مدرن، بيش از پيش در اقتصاد کشورهائي که در آن ها قرار گرفتند رشد يافتند، هر چند در ترکيه تعصبات قومي شديد، همواره به ادغام کرد ها، ارامنه، و ديگر اقوام ساکن آن سرزمين لطمه زده است. برگردم به بحث دوران رضا شاه.

از اين تاريخ به علت تضعيف موقعيت خانها و فئودالهاي کرد، گروه بندي هاي اجتماعي مدرن در کردستان تا حدي رشد ميکنند و کم کم ملت کرد ايران شکل ميگيرد. اگر در نقاط ديگر ايران، سرمايه داري بومي عمدتاً تجاري بود، در کردستان سرمايه داري بومي صرفاً تجاري است. اولين سازمان هاي ملي در کردستان نيز در اواخر اين دوران، يعني سالهاي (1318-21) به رهبري دکتر عزيز زندي با نام "حزب آزادي کردستان" تشکيل ميشود.

از آنچه درباره تاريخ ملت کرد در ايران نوشتم آشکار است که جامعه مدرن کرد در پرتو قدرت مرکزي، به همراه جامعه مدرن در کل ايران رشد کرده است و توسعه اش با منافع مدرنيسم در کل ايران گره خورده است، به همين علت گروه بندي هاي اجتماعي مدرن کردستان ايران خواهان جدائي از ايران نبوده، و در مقابل جدائي ايستاده اند و اين واقعيت از يکسو ثمره نزديکي اقتصاد مدرن کردستان با بقيه نقاط ايران است و از ديگر سو به اين دليل است که جدائي به معني قدرت گرفتن خانخاني و نبودن نيروهاي مسلح دولت مرکزي جهت تأمين امنيت است. نوشته هاي آيت الله مردوخ بهترين تصوير را از دوران هاي خانخاني و عدم وجود امنيت راههاي بازرگاني و امثالهم در کردستان ارائه ميکند.

در سالهاي 1324-25 بخاطر وجود ارتش سرخ شوروي و جايگزيني روابط اقتصادي با شوروي، "جدائي" موقت کردستان تا حدي از طرف بورژوازي کرد پذيرفته شد. وليکن بعداً، از يکسو بيرون رفتن ارتش سرخ و محدود شدن آن روابط اقتصادي، و از سوي ديگر قدرت گرفتن عشاير و خوانين در دولت دموکراتها، با عث وحشت بورژوازي کرد شد. توافق قاضي محمد با قوام السلطنه را ميبايست در اين چارچوب ارزيابي کرد و صرفاً از جهت "فريب سياسي" به اين مسأله برخورد کردن، اشتباه است. جامعه مدرن نوپاي کردستان خطر را از جانب سران عشاير احساس ميکرد و از جدائي اقتصادي از ايران وحشت داشت.

09. تئوري کردستان بزرگ

09. تئوري کردستان بزرگ

تئوري کردستان بزرگ در جنبش کردستان ايران بشکل علني اش مانند آنچه در اتحاديه ميهن پرستان عراق (يکتي نيشماني) و کومله رنجدران عراق و يا در کائووه ترکيه مشاهده ميکنيم، وجود نداشته است. دليل اين امر هم، همان جدائي 500 ساله کردستان ايران از بقيه بخش هاي کردستان است، اما در دورانهاي مختلف جنبش، حرکاتي ديده ميشده، که به اين توهم دامن ميزده است و در نتيجه باعث عدم پشتيباني اقشاري از مردم کرد از جنبش ملي کردستان ميشده است.

يک نمونه اين مسأله را در سالهاي جمهوري مهاباد ميتوان مشاهده کرد. در آن سالها، ايل بارزان کردستان عراق نيروهاي مسلح اصلي جمهوري را تشکيل ميدادند و اين امر بطور غير مستقيم "وحدت کردستان بزرگ" را تداعي ميکرد. اين هم يکي از عللي شد که جمهوري مهاباد حتي به اندازه جمهوري آذربايجان قادر به مقاومت در مقابل ارتش شاه نشد. در واقع بورژوازي کرد بعد از خارج شدند ارتش سرخ، خود را در مقابل دو سنگ آسيا احساس ميکرد، از يکطرف قدرت گرفتن مجدد سران عشاير که حتي در جمهوري مهاباد هم ضاحب نفوذ بودند و ثانياً قطع شدن روابط اقتصادي با نقاط ديگر ايران. ارتش سرخ اولاً جلوي خانخاني و قدرت سران عشاير ميايستاد و ثانياً روابط اقتصادي با شوروي را تا حدي جايگزين روابط اقتصادي با نقاط مرکزي ايران ميکرد. با خروج ارتش سرخ هردو اين مزايا براي جامعه مدرن کردستان به خطر ميافتاد.

خلاصه به اينگونه است که پس از خر.ج ارتش سرخ شوروي، جامعه مدرن کرد خواهان مقاومتي در برابر سلطه مجدد قدرت دولت مرکزي نبود و رهبران جمهوري مهاباد راهي بجز کوشش براي راه حل "مسالمت آميز" مسأله نمييابند. گول خوردن قاضي محمد از قوام السلطنه را نيز نميبايست آنگونه که تاريخ نويسان ساده کرده اند، ملاحظه کرد. بلکه همانطور که قبلاً نذکر دادم، اين مسأله در خصلت تاريخي رشد جامعه مدرن در کردستان بود و امثال قاضي محمد که نماينده راديکالترين خواستهاي شهر نشينان بودند، راهي بجز شهامت دلاورانه نداشتند. گروه هاي اجتماعي مدرن حاضر به مقاومت در برابر ارتش شاه نبودند، چرا که نتيجه اش را بازگشت خانخاني و قطع رابطه اقتصادي با بقيه نقاط ايران ميديدند. در نتيجه در صورت عدم توافق قاضي محمد، اين طرفدارانش به او پشت ميکردند. اينکه تشکيلات حزب دموکرات و جمهوري مهاباد چه اشکالات ديگري داشته و بررسي نقش شوروي و سياست آن براي جداکردن بخشهائي از ايران و کشورهاي ديگر در آنزمان، از حوصله اين نوشتار خارج است.

اساسأ وحدت کردستان بزرگ از سوي کردهاي ترکيه و عراق خواسته شده، و باستثنأ برخي افراد ناآگاه، کردهاي ايران چنين خواستي نداشته اند. علت هم اين است که کردستان ايران و عثماني از زمان شاه اسماعيل صفوي (جنگ چالدران )، همانگونه که قبلأ متذکر شدم، از هم جدا شده اند، يعني حدود پنج قرن پيش. و حتي نتيجه آن تقسيم اين شد که کردستان ايران به دولت شبه مستقلي تحت قدرت اردلان ها مبدل شد. بنابراين کردهاي ايران همانقدر آزاد بودند که قابل حصول بود، و علاقه اي به ملحق شدن به بخش هاي ديگر کردستان نداشتند.

اما کردستان عثماني در سال 1920 بين ترکيه، عراق، و سوريه تقسيم ميشود (در واقع بين عثماني آنروز، انگليس، و فرانسه)، در اولين روزهاي بعد از پايان جنگ جهاني اول. اين است دليل آنکه در بخش هاي سابق کردستان عثماني براي اتحاد مجدد تمايل هائي وجود دارد. آنان با هم در دوران توسعه اوليه جامعه مدرن زندگي کرده بودند، که ميتوانست به ايجاد دولت ملي بيانجامد. اما برعکس، کردستان ايران، توسعه اوليه جامعه مدرن را با بقيه ايران انجام داده است، و نه با بخشهاي ديگر کردستان امپراطوري عثماني، آنطور که در اين رساله نشان دادم.

اينکه چقدر خواست اتحاد براي کردهاي ترکيه و عراق واقع گرايانه است، موضوع بحث من در اينجا نيست. اين امر به عوامل زيادي بستگي دارد که در جاي ديگر بحث کرده ام. اما براي ايران، مطمئنأ چنين برنامه اي طرح بدي است. من در اينجا نشان دادم که کردستان ايران همانقدر ايراني است که نقاط ديگر ايران. اما بخاطرسني بودن و فشار مذهبي و فرهنگي، برخي کردهاي ناآگاه ممکن است که، کردستان بزرگ را آرزو کنند، و آنهم بمثابه يک رؤياي شيرين، اما کردهاي آگاه ميدانند که چنين رويدادي بيشتر يک کابوس است تا رويائي شيرين، زمانيکه خوانين، هر ترقي که تا کنون کردها بدست آورده اند را نيز، نابود خواهند کرد

بالاخره آنکه برقراري حقوق دموکرايتک مردم کردستان و نقاط ديگر اين در چارچوب يک نظام فدرالي ربطي به "تئوري کردستان بزرگ" ندارد. دولت عراق حتي در زمان صدام حسين شکلي از خود مختاري را براي کردستان عراق برسميت شناخت و عراق امروز يک رژيم فدرالي است. در واقع، حقوق مشابهي براي همه استانها و مناطق ايران صرف نظر از مليت ، مذهب، و قوميت لازم است.

اين واقعأ مايه تأسف است که نه دولت شاه و نه جمهوري اسلامي چنين حقوقي را براي کردستان ايران و مناطق ديگر ايران برسميت نشناخته اند، مناطقي نظير آدربايجان يا بلوچستان، يا مذاهبي نظير بهائيان يا يهوديان، و ديگران. چرا بايستي يک بچه ارمني وادار شود که وضو بگيرد يا نماز بخواند؟ چرا بايستي يک بچه آذربايجاني حق انتخاب ادبيات ترکي در مدرسه را نداشته باشد.

اين چيزها ارتباطي به تجزيه طلبي و کردستان بزرگ ندارند. اين ها حقوقي است که همه اقليت هاي ايران مي طلبند. بنظر من ايرانياني که 20 سال در آمريکا بوده و به ايران برگشته اند، ممکن است که کلاس انگليسي براي کودکان خود بخواهند، اگر که کودکان آنها در ايران بمدرسه بروند. بنظر من هر گروه سياسي و دولت ايران بايستي اين حقوق را برسميت بشناسد. اين ها تجزيه طلبي يا شکل دادن کردستان بزرگ، آذربايجان بزرگ ، ارمنستان بزرگ، يا کشور بزرگ براي آسوريان و امثالهم نيست، اين ها برسميت شناختن نيازهاي فرهنگي و سياسي مليتها و گروه هاي قومي ايران است.

بالاخره آنکه بنظر من کردهاي ترکيه و ايران، زبان و فرهنگ مشترک دارند، همانگونه که کشورهاي اسپانيائي زبان آمريکاي لاتين، يا دولت هاي عربي خاورميانه چنين اشتراک زباني و فرهنگي با هم دارند، بنابراين فيلم سينمائي بدون زير نويس ميتوانند تماشا کنند، اما صادقانه بايستي.بگويم که اين جائي است که چنين اشتراکي پايان مييابد. کردهاي ايران، با بقيه مردم ايران، در کشور ايران منافع مشترک زيادي دارند، که من شک دارم که هيچگاه حاضر به ترک آن باشند.

10. عشاير و روابط عشيرتي

10. عشاير و روابط عشيرتي

در کتاب "عشاير و مسائل توسعه" ايلات ايران به دوقسمت بزرگ و کوچک تقسيم ميشود. يکي دو ايل از کردهاي کردستان و عشاير ترکمن، شاهسون، بختياري، بوير احمدي و قشقائي از زمره ايلات بزرگند. اين ايلات خود به دو دسته تقسيم ميشوند اول آنانکه 80 درصد جمعيت آنها متحرکند و در سردسير و گرمسير ضاحب مکان معين و ايل راه مشخص ميباشند مانند بختياري ها. دوم آنها که بخش کوچکتري در سردسير و بخش بزرگتري در گرمسير دارند و توليد دامي آنها شيوه متحرک رمه داري است. مثل عشاير ترکمن و کردستان [امير هوشنگ کشاورز و مير سيد علي ناظم رضوي، عشاير و مسائل توسعه، تيرماه 1355، انتشارات دانشکده علوم اجتماعي و تعاون دانشگاه تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي ص 23].

همانطور که در قسمت تاريخي اشاره کردم، با بقدرت رسيدن رضا شاه و تقويت دولت مرکزي، عشاير اسکان نيافته کردستان ضربه شديدي خوردند و بعنوان نمونه ايل شکاک، که سالها در خطه کردستان ، بويژه بعد از مشروطيت، تاخت و تاز ميکرد، تضعيف شده و اسماعيل آقا، رهبر ايل، مجبور به ترک ايران شد.

مالکيت عشيرتي که تضعيف شده بود با فروپاشي دولت رضا شاه و سياست جديد انگلستان در سالهاي 1320-32 که تقويت دوباره عشاير را براي سرکوب جنبش آزاديخواهي لازم ميدانست، حيات دوباره اي بدست آورده و سران عشاير مانند محمد رشيد خان بانه اي، با تقويت دولت انگليس دست به غارت ميزدند و با شکست دادن محمود خان کاني سانان در مريوان به نيروي مهمي در منطقه تبديل شدند.

خان ها در ظاهر طرفدار جمهوري مهاباد بودند، وليکن در زمان حمله ارتش به مهاباد، کنار کشيدند و در طي سالهاي بعد نيز دست در دست انگليسيان در سرکوب جنبش آزاديخواهي شرکت داشتند. اکثر عشاير جوانرود و لهون حيات تازه اي يافتند و ايل بارزان تا بدانجا رفت که نيروي مسلح اصلي جمهوري مهاباد را تشکيل ميداد. در اين دوران سران عشاير زماني طرفدار جمهوري مهاباد بودند، زماني با دولت مرکزي همکاري ميکردند، و بالاخره هم اکثراً با دولت انگليس همراه شدند و در آرزوي بازگشت بدوران استبداد صغير و سالارالدوله، زمان ميگذراندند.

آنچه براي سران عشاير اهميت درجه اول داشت، حفظ و بسط خانخاني و ملوک الطوايفي بود. امپرياليسم انگليس نيز از سران عشاير بعنوان نزديکترين متحدان خود براي مقابله با نيروهاي انقلابي سود ميجست. جنايات و خيانتهاي سران عشاير در خوزستان بهترين سمبل اين "اتحاد مقدس" بود.

بعد از کودتاي 28 مرداد و بويژه بعد از اصلاحات ارضي شاه، ضربه ديگري از لحاظ اقتصادي بر پيکر مناسبات عشيرتي وارد آمد. تقويت دولت مرکزي نيز، از لحاظ سياسي، بمعناي تضعيف نفوذ سران عشاير بود. با اين حال در مناطق مرزي، دزلي، جوانرود، سردشت، و ... دولت شاه بدون اتکاء به سران عشاير قادر به حکومت نبود، و "چريک دولتي" از ميان عشاير تأمين ميشد.

در طي اين دوران عشاير اسکان نيافته بمقدار زيادي تقليل پيدا کردند و مناسبات اقتصادي عشيرتي اساساً نابود شد. در واقع از يکطرف بقاياي مناسبات عشيرتي همانگونه که در بالا نقل کردم بشکلي که "عشايري يکجانشين اند، منتهي شيوه توليد عشايري دارند و توليد دامي آنها شيوه متحرک رمه داري است" پابرجا ماند (نظير منطقه اورامان)، از طرف ديگر از بين رفتن مناسبات اقتصادي عشيرتي، ابداً بمعناي نابودي مناسبات اجتماعي عشيرتي نبود.

مناسبات اجتماعي عشيرتي همچنان از راه آداب و رسوم چه در زمينه کشاورزي و دامپروري، و چه در زمينه عرف و آداب اجتماعي، به حيات خود ادامه ميدهند. بسياري از دهاتي که امروز تحت مالکيت خرده مالکي هستند، هنوز تا حد زيادي تحت تسلط مناسبات عشيرتي قرار دارند. مثلاً در برخي دهات اطراف کامياران هنوز خونخواهي قومي رايج است. يا در دهات خرده مالکي منطقه سردشت، رؤساي قوم داراي نفوذ زيادي بوده، و حتي تعدادي تفنگچي براي خودشان دارند. رسوم عشيرتي در روابط اجتماعي نظير فرار دختر و پسر، و يا دزديدن دختر براي ازدواج، در پاره اي روستاهاي کردستان هنوز معمول است.

با سقوط سلطنت محمد رضا شاه، حرکات گريز از مرکز عشاير تقويت شد. اگر چه رژيم جمهوري اسلامي از هيچ کوششي جهت تقويت سران عشاير در سرکوب جنبش مردم کردستان فروگذار نکرده است. اما بايستي دانست که سران عشاير در درجه اول بدنبال منافع ملوک الطوايفي خود هستند و به اين راحتي نميتوان از آنها بعنوان "سيورغال" روحانيـت شيعه استفاده کرد.

حتي در زمان حاضر نيز دو گرايش اصلي در ميان سران عشاير وجود دارد: اولي نزديکي به دولت مرکزي است که بسيار ضعيف است و ديگري گرايش "استقلال طلبي " است که بخصوص در مناطق جوانرود و پاوه و اورامان در چنوب، و مناطق خوي و سلماس و اشنويه در شمال قوي ميباشد.

سران عشاير براي منافع خود با هرکسي حاضرند همزيستي يا جنگ کنند و بسياري از اينان، از ترس جنبش مقاومت مردم کردستان، طرفدار حزب دموکرات شدند، برخي ديگر هم در گذشته به عوامل رژيم بعثي عراق تبديل شدند، برخي نيز به جاشهاي جمهوري اسلامي تبديل شدند، و البته گروهي از آنها نيز همراه مردم بوده اند.

در دوره هاي گوناگون جنبش کردستان، جريانات عشايري وجود داشته اند، مثلاً نقش ايل بارزان، چه بعنوان نيروي مسلح جمهوري مهاباد و چه موقعيت آن در جنبش هاي سالهاي 1961-75. تشکيلات عشيرتي بارزاني بعد از معاهده 1975 شاه و صدام خلع سلاح شدند. ولي بعداً دوباره تحت رهبري پسران بارزاني تجديد سازمان يافتند و خود را ابتدا "قياده موقت" ناميدند، و بعدًاً "موقت" را از نامشان حذف کرده، و خود را "حزب دموکرات کردستان عراق" نام نهادند و در دولت محلي کنوني عراق هم مسعود بارزاني به رياست سياسي منطقه اي در کردستان عراق برگزيده شد.

بطور خلاصه جريانات عشايري از لحاط اقتصادي ضربه جدي خورده اند، اما در مناسبات اجتماعي کماکان به حيات خود ادامه ميدهند و با تکيه به يک سري علائق قومي-مذهبي عمل ميکنند. خود مختاري مورد علاقه سران عشاير، با فدراليسم مورد درخواست جامعه مدرن کردستان، متفاوت است. اولي يعني تخريب، احياء مناسبات ملوک الطوايفي، انزوا، و نابودي کردستان، در صورتيکه دومي يعني کنترل و توازن براي تأمين حقوق دموکراتيک در سطوح ايالتي و محلي.

11. گفتار پاياني

11. گفتار پاياني

بالاخره بايستي ذکر کنم که من خيزش هاي روشنفکري و دهقاني در دوره هاي پاياني حکومت شاه و آغاز جمهوري اسلامي را بررسي نکرده ام. بنظر من اولي چندان با بقيه ايران تفاوت نداشته است و بايستي بعنوان بخشي از بررسي انديشه روشنفکري ايراني بررسي شود، و دومي از حوزه اين رساله بيرون است. در اينجا توجه من اساسأ تفحص در باره حضور کردها در دولت مرکزي ايران بوده است.

تا آنجا که به جمهوري اسلامي مربوط ميشود، من اطلاعات دقيق از اليتelite ايران در زمان حاضر ندارم، و در واقع نميتوانم درباره ساختار اتنيک (قومي) جمهوري اسلامي قضاوت کنم.

من ميدانم که روحانيوني نظير مفتي زاده در کردستان در اوائل جمهوري اسلامي از آن پشتيباني کردند، و برخي ديگر نظير شيخ عزالدين حسيني از جمهوري اسلامي پشتيباني نکردند. اما من شک دارم که بشود هيچکدام از آنان را بخشي از اليت ايران بحساب آورد.

من نميدانم که جمهوري اسلامي و گروه هاي مختلف اجتماعي، فرهنگي، و سياسي ايران، در حال حاضر در کردستان، چه عملکردهائي دارند. من تنها ميدانم که عدم بردباري در ابتداي تأسيس جمهوري اسلامي باعث کشته شدن بسياري مردم بي گناه از هردو طرف شد، چه از پشتيبانان جمهوري اسلامي و چه از مخالفين آن.

من اميدوارم که اين رساله و کوششهاي فرهنگي از اين نوع به ديالوگ بين مليت هاي ايران کمک کند، و در نتيجه به بردباري و تنوع دولت ايران در حال و آينده کمک کند. کردها، آذري ها، بلوچ ها، عرب ها، لرها، بختياري ها، قشقائي ها، آسوري ها، ارامنه، يهوديان، زردشتيان، سني ها، بهائي ها، زنان، و تمام ديگر گروه هاي قومي، ملي، فرهنگي، يا مذهبي، آنچه امروز ايران هست را ميسازند.

اگر هر دولت مرکزي در ايران، در حال و آينده، اين تمايلات بحق گروه هاي مختلف را برسميت نشناسد، من شک دارم که چنان دولتي بتواند مدعي نمايندگي کردن آنچه ما ايران ميناميم باشد.

ضميمه 1-کشاورزي در کردستان

ضميمه 1-کشاورزي در کردستان

وضعيت عمومي کشاورزي کردستان

کليه آمارهائي که در اين قسمت ميايد، از کتاب "نتليج آمارگيري کشاورزي مرحله دوم سرشماري ، 1353" از انتشارات سازمان برنامه و بودجه مرکز آمار ايران مورخ اسفندماه 1355 گرفته شده است، و بهمين دليل منعکس کننده وضعيت کنوني منطقه نيست، اما در عين حال تصوير کلي اي از نتايج اصلاحات ارضي رژيم شاه در منطقه ميدهد. همجنين لازم به تذکر است که در اينجا آمار مربوط به کردستان شمالي، که در تقسيم بندي کشوري جزء آذربايجان غربي ذکر ميشود، بررسي نشده است.

1- کار مزدوري

تعداد خانوارهاي روستائي کردستان 112129 خانوار است. از اين عده 85% بهره بردار و 15% غير بهره بردارند. براي جزئيات بهره برداري در کردستان و مقايسه با نقاط ديگر ايران و معدل کل ايران به جدول زير مراجعه کنيد:


توسعه کار مزدوري در خانوارهاي بهره بردار زمين:

کردستان (شاخص کار مزدوري):
-57% کليه کارها توسط اعضاء خانوار انجام ميشود
-40% عمده کارها توسط اعضاء خانوار انجام ميشود
-3% عمده کارها توسط کارگران مزد و حقوق بگير انجام ميشود

معدل کل کشور (شاخص کار مزدوري):
-66%
-29%
-5%

بنابراين درصد کار مزدوري در کردستان حتي از درصد بسيار پائين کل کشور هم کمتر است.

2-بازار فروش محصولات

الف-فروش محصولات ساليانه (گندم و جو و ...)

کردستان (گندم و. جوو ..):
-66/1% توليدات بفروش نميرسد
-22/3% کمتر از نصف بفروش ميرسد
-11/6% نصف يا بيشتر بفروش ميرسد

معدل کل کشور (گندم و جو):
-51/0%
-26/7%
-22/3%

بنابراين فروش محصولات از معدل کل کشور به اندازه 10 درصد پائين تر است.

ب- فروش دام

کردستان (گاو)
-90/3% بفروش نميرسد
-8/8% کمتر از نصف بفروش ميرسد
-0/9% نصف يا بيشتر بفروش ميرسد

معدل کل کشور (گاو)
-80/3%
-16/0%
-3/7%

کردستان (گوسفند)
-56/8% بفروش نميرسد
-39/0% کمتر از نصف بفروش ميرسد
-4/2% نصف يا بيشتر بفروش ميرسد

معدل کل کشور (گوسفند)
-52/9%
-36/9%
-10/2%

بازهم توليد براي فروش از معدل کل کشور پائين تر است.

3-آبياري، کود شيميائي، تکنيک و بازدهي کشاورزي

الف-آبياري

مساحت کل زير کشت در کردستان 1328932 هکتار، يعني 8% کل اراضي زير کشت ايران است. از اين مقدار 17/5% آبي و 82/5% ديم است. در کل کشور 37% آبي و 63% ديم است. در کردستان 80 % اراضي زير کشت گندم است که ار آن 14% آبي است. در صورتيکه در کل کشور 60% اراضي زير کشت گندم است و از آن مقدار 35% آبي است.

بنابراين کشت آبي در کردستان نسبت به معدل کل کشور خيلي پائين تر است.

ب-کود شيميائي

در کردستان فقط 4% بهره برداري ها از کود شيميائي استفاده کرده اند در صورتيکه در کل کشور 39% بهره برداري ها از کود شيميائي استفاده کرده اند.

ج-تکنيک

در کردستان بيش از 5% تراکتورهاي ايران و حدود 12% کمباين هاي ايران استفاده شده است (1859 تراکتور و 295 کمپاين). اين رقم حتي از تراکتورهاي استفاده شده در استان اصفهان نيز بيشتر است. شايد دليل اين امر وجود اراضي وسيع ديم در دشت اوباتو، سنگلاخي بودن منطقه و بالاخره خريدن تراکتور از طرف خرده مالکان اطراف سنندج باشد (بجاي اجاره تراکتور که در اکثر نقاط ايران مرسوم است).

4-بازدهي کشاورزي

عملکرد متوسط گندم در کردستان 223 کيلوگرم در هکتار است که بعد از زنجان پائين ترين رقم است. در صورتيکه همين رقم براي يزد 1913، کرمان 1857، مازندران 1538، فارس 1004، و بالاخره معدل کل کشور 483 کيلوگرم در هکتار است.

عملکرد گندم (آبي و ديم) از قطعات کوچک به بزرگ، اساساً مسير نزولي داشته است. مثلاً در اراضي تا 10 هکتار عملکرد 1102 کيلوگرم در 147 کيلوگرم در هکتار بوده است.و اين تنزُل فاحش، نشانه بقاياي سر سخت فئوداليسم و عدم اداره زمينهاي بزرگ بشيوه توليد صنعتي است.

در استان مازندران که در زمينهاي بزرگ تا حدي شيوه توليد سرمايه داري رشد کرده است، عملکرد گندم در زمينهاي تا 10 هکتار 1402 کيلوگرم در هکتار است، در صورتيکه در اراضي 100 هکتاري و بيشتر اين رقم به 1999 کيلوگرم در هکتار ميرسد. يعني در مازندران 142 درصد بازدهي زمين بزرگ بيشتر از زمين کوچک است، اما در کردستان بازدهي زمين بزرگ 750 درصد کمتر از زمين کوچک است.

خلاصه کنم:

1. درصد کار مزدوري حتي از در صد معدل کل کشور پائين تر است.
2. بازار فروش محصولات محدود بوده و درصد بزرگي از روستاها خود کفا هستند.
3. آبياري مدرن توسعه نيافته و کشت غالب ديم است .و نسبت زمين ديم و عدم استفاده از کود شيميائي از معدل کل کشور نيز بسيار پائين تر است.
4.بازدهي زمين هاي بزرگ بطرز وحشتناکي پائين است و اين امر دلالت بر مالکيت فئودالي در اراضي بزرگ دارد.
6. در نتيجه، توسعه توليد مدرن و جامعه صنعتي در روستاي کردستان بسيار ضعيف است.

ضميمه 2-کومله و کردستان

ضميمه 2-کومله و کردستان

مقدمه
اگر اروپاي شرقي نشاني از چگونگي تحول مسأله ملي در زمان ما باشد، ما شاهد بوديم که چگونه مليت هاي مشابه، در يک کشور استقلال را گزيدند، در صورتيکه در کشوري ديگر، جدائي را انتخاب نکردند. عامل اصلي هم توجه به دموکراسي در کشور مورد نظر، در ميان مليتهائي بود، که در کنار هم زندگي ميکردند. مردم در شرايط آزاد، با يکديگر بر اساس انتخاب زندگي ميکنند، و نه بر مبناي زور، و تهديد. در واقع تجزيه طلب خواندن مليت ها، آنان را از اينکه راه جدائي پيشه گيرند ممانعت نکرده، بلکه ممکن است باعث شود که زودتر آن راه را برگزينند.

عراق
اگر در عراق دموکراسي توسعه يابد، کردها نيروي اصلي در دولت مرکزي کل عراق خواهند بود، و چنين موقعيتي براي آنان بسيار مهم تر است تا آنکه تبديل به يک دولت ملي در شمال شوند. البته اگر اسلامگرايان شيعي در جنوب، موفق به ايجاد جمهوري اسلامي شوند، در آنصورت ميتوانند تجزيه را به عراق تحميل کنند.

معهذا، من شک دارم که اسلامگرايان شيعي، بتوانند عراق را، از گزينش دولت سکولار زياد دور کنند. آنها از همه نيروي خود با کمک جمهوري اسلامي ايران استفاده ميکنند، تا جاي پاي محکمي در عراق، پس از خروج ژوئن 2004 آمريکا، براي خود تعبيه کنند. اما اسلامگرايان شيعي در رويا هستند، اگر فکر ميکنند بتوانند دولت خميني عراق شوند. انها ميتوانند همه تهديد هاي خود را ادامه دهند ، تا افکار عمومي را وادار کنند اسلامگرايان شيعي را تجسم خواستهاي شيعيان عراق تصور کنند، اما اين صحنه سازي ها قانع کننده نخواهند بود.

شيعيان عراق بخوبي درباره تجربه اسلامگرائي در منطقه ميدانند، و بويژه از نوع شيعي اسلامگرائي در جمهوري اسلامي ايران مطلع هستند، همانگونه که همسايگان شوروي بخوبي ميدانستند کمونيسم چيست، و از آن رويگردان، و بنابراين رهبران شيعي نميتواتند مردم را گول بزنند، تا قدرت بيشتري در دولت آينده عراق بدست آورند، وکردها بهترين شانس را براي پر کردن خلأ موجود دارند.

همچنين امريکا در حال استخدام ژنرال هاي سني صدام است، و به عبارتي دارد رژيم صدام را احيا ميکند، بدون شخص صدام، تا که اسلامگرايان شيعي را خنثي کند. بنابراين براي جمهوري اسلامي ايران، ايفاي نقشي در عراق، نظير نقش سوريه در لبنان، خالي از چالش هاي جدي نيست.

ترکيه
تا آنجا که به ترکيه مربوط ميشود، کردهاي ترکيه بهترين کانديدا براي دولت مجزا هستند، و تمام تمايلات براي راه حل کردستان بزرگ، بيشتر از کردهاي ترکيه سرچشمه ميگيرد، چرا که نژاد پرستي بر عليه کردها، از سوي *مردم* يک سرزمين، واقعيتي در ترکيه است. بيشتر آنکه، در هردو عراق و ايران، مسدله کردها، اساسأ مسأله با *دولت* بوده است، و نه با مردم. درست است که تبعيض در ميان مردم هم هست، اما بسيار کم است.

مثلأ، ايرانيان همانقدر براي رشتي ها و اصفهاني ها جوک ميسازند که براي کردها،. در واقع کمتر براي کردها، و بيشتر براي رشتي ها. و هيچکدام هم قابل مقايسه با رفتار فاشيستي نسبت به کردان، که در ترکيه قابل رويت است، نيست. يعني رفتارهاي شبيه حملات نژادپرستانه که به قتل عام ارامنه در 1914 درترکيه زمان عثماني انجاميد. بنابراين من اميدوارم کردهاي ترکيه تجربه خود را به کردهاي ايران تعميم ندهند، تا که احساسات ضد فارس در کردستان ايران را دامن زنند.

برخي کردهاي ترکيه، ايرانيان غير کرد را، پشبيبانان ملايان مينامند. ايرانيان غير کرد دهها سال است که بر عليه جمهوري اسلامي مبارزه کرده اند، و اين درست نيست که کساني که با مشکل بزرگ نژاد پرستي در ترکيه مواجه هستند، تصور کنند که شرايط ايران مشابه است، و در رابطه بخش هاي کرد و غير کرد جنبش دموکراسي خواهي ايران آتش بر افروزند.

ايرانيان غير کرد، بر عکس ترکيه، دولت ملايان جمهوري اسلامي را، دوشادوش اپوزيسيون کرد، طي اين سالها به چالش کشيده اند.

کردستان ايران در مقايسه با عراق و ترکيه
کردستان ايران، در مقايسه با بخشهاي کردستان عثماني سابق، به مثابه بخشي از ايران توسعه يافته است.

مهمتراينکه، کردستان ايران، با کردستان عثماني توسعه نيافته است، حتي قبل از صفويه و معاهده چالدران، در 920 هجري.

حتي در زمان مغولها، کردستان ايران تحت قدرت اردلانها بوده است، و در زمان صفويه، حکومت اردلان ها، با پايتختي سنندج ادامه يافته، و کردستان شبه خودمختاري در چارچوب ايران داشته است، و اين وضعيت کاملأ با کردستان عثماني متفاوت است.

پس از جنگ جهاني اول، کردستان عثماني بين چند کشور تقسيم شد، و آن اجزاي کردستان عثماني سابق، ممکن است براي اتحاد مجدد، تمايلاتي داشته باشند. مثلأ کردستان عراق و ترکيه. اما آنگونه که ذکر کردم، حتي کردهاي عراق، براي خود موقعيت هاي زيادي را در عراق متحد مي بينند، اگر که دموکراسي سکولار در آن کشور پيروز شود، و ممکن است که اتحاد باکردستان ترکيه را دنبال نکنند. کساني نظير جلال طالباني، از انحاديه ميهني PUK، نقش مهمي در مبارزه براي جمهوري دموکراتيک وفدرال در سراسر عراق، ايفا کرده اند.

مضافأ آنکه، کردستان ايران، اصلأ با تقسيم کردستان عثماني پس از جنگ اول جهاني ارتباطي نداشته است. همجنين کردها ايراني هستند، نظير تاجيک ها، و زبان کردي از زبانهاي ايراني است. بنابراين مسأله کردستان در ايران بسياربا ترکيه و عراق متفاوت است و اساسأ موضوعش، ستم ير مردم کرد توسط دولت ايران است و نه نژاد پرستي. همانطور که ذکر کردم، من آرزويم اين است که، ناسيوناليست هاي کرد ترکيه، وضعيت خود را به کردهاي ايران تعميم ندهند.

کردهاي ايران و جمهوري اسلامي
کردهاي ايران اساسأ با وضعيتي مشابه بقيه ايرانيان مواجه هستند. در حقيقت، گروههاي کرد، پيشقراول و رهبر اپوزيسيون جمهوري اسلامي بوده اند، و آنهم مدتها قبل از بسياري بخش هاي ديگر ايوزيسيون کنوني ايران.

من مطمئن هستم، همانگونه که در عراق ديديم، کردها در دولت بعد از جمهوري اسلامي در ايران، از موقعيت والائي برخوردار خواهند شد، چرا که طي همه اين سالها، آنها يکي از بخش هاي مهم اپوزيسيون ضد جمهوري اسلامي، براي ايجاد جمهوري سکولار، بوده اند.

در مورد اختلاف ايران و عثماني، و نقش کرد ها در رابطه با شکل گيري دولت مرکزي در ايران، من به تفصيل در کتاب خود در باره کردستان نوشته ام، و مرکز توجه ام نيز در آن نوشته، کردستان ايران بوده است.

واقعيت اين است که گلوباليسم، جدائي ملت هاي کوچک را ساده کرده است، و ملت هاي کوچک امروزه، با هم ميمانند اگر که بخواهند، نه جون مجبورند، همانگونه که در مقاله گلوباليسم و فدراليسم توضيح داده ام.

در چرا فدراليسم براي کردستان و بقيه ايران بحث کرده ام که فدراليسم بهترين راه حل براي اجتناب از تجزيه ايران دموکراتيک بعد از جمهوري اسلامي است. تجزيه اي آنگونه که در يو گسلاوي مشاهده شد.

توهين به مليت هاي مختلف نظير کردها، بدترين کاري است که اپوزيسيون ايران ميتواند انجام دهد، که ميتواند باعث خشمگين کردن اين مليتها شود، و باعث شود که آنها اميد خود را براي آزادي درچارچوب يک ايران متحد، از دست داده، و به جستجوي جدائي روند.

در واقع، من بندرت چنين رفتاري را در اپوزيسيون ايران ديده ام، و جنبش دموکراسي خواهي ايران احترام والائي را براي اپوزيسيون کرد قائل است و بسياري ايرانيان غير کرد، جان خود را در دفاع از مبارزات مردم کردستان در برابر جمهوري اسلامي، از دست داده اند، و اين پيوند را استحکام بخشيده اند.

حمله به کردها از سوي مردم ايران نبوده است، و از سوي جمهوري اسلامي بوده است، زمانيکه پاسداران و بسيجي هاي جمهوري اسلامي، به کردها اهانت کرده، و مادران و دختران کرد را مورد تجاوز قرار ميدادند.

جنبش هاي مردمي در کردستان
در ميان گروه هاي کرد، من تعداد انگشت شماري را در هر گروه ديده ام، که ممکن است با عبارات نژاد پرستانه به فارس ها برخورد کنند، و همه ايراينان غير کرد را، مساوي با ملايان قلمداد کنند، اما اينگونه افراد يک اقليت خيلي خيلي کوچک، در ميان گروههاي کرد هستند.

گروه هاي کرد نظير کومله، بخش مهم کل اپوزيسيون ايران هستند، و آنها بخش هاي ديگر اپوزيسيون ايران را، بشکل نژاد پرستانه مورد خطاب قرار نميدهند. کومله براي موفقيت دموکراسي و حقوق بشر در کل ايران کوشش ميکند، و آنها خود را بخشي از جنبش دموکراسي خواهي کل ايران ميدانند، و در توسعه و رهبري آن، طي 25 سال گذشته، شرکت موثر داشته اند.

گرايشات تجزيه طلبانه در کردستان ايران، بخش کوچکي از طيف سياسي است، و بيشتر مردم در کردستان ايران، آينده خود را در پيوند نزديک با بقيه ايران ميبينند. همانطور که ذکر کردم، من اين موضوع را در کتاب خود درباره شکل گيري دولت مرکزي در ايران، با ارائه تحقيقات مبسوطي ارائه کرده ام، وقتي مرکز توجه ام بر روي کردستان در تاريخ ايران بوده است.

پس از پايان رژيم شاه، کردستان از جمله اولين مناطقي بود که بر عليه جمهوري اسلامي برخاستند. علت اين امر هم ساده است. طي دوران صفويان هم، که دولت ايران رژيم شيعي اسلامي بود، هرچند سلطنتي ولي با حضور قدرتمند ملايان در دولت، اولين اپوزيسيون اصلي را مناطق سني نشين ايران، نظير بجنورد و قوچان، تشکيل دادند.

حتي افغانان که به ايران حمله ميکنند، و به اصفهان ميتازند، قيام خود را زماني آغاز کردند، که فتواي شيعي ملايان ايران اعلام ميشود، که تجاوز به زنان سني در افغانستان را توصيه کرده، و ميگويند عاملين چنان جناياتي، به بهشت خواهند رفت. و اين فتوا افغان ها را بر آشفته ميکند، تا آنجا که آنان به ايران در زمان شاه سلطان حسين حمله ور ميشوند، و سلسله صفوي را منقرض ميکنند.

بنا براين کردهاي ايران که اقليتي نيرومند بودند، اولين بخش عمده جامعه ايران بودند، که به مخالفت با دولت اسلامگراي شيعي در ايران به پا خاستند. در واقع عزالدين حسيني و مفتي زاده، که ايادي جمهوري اسلامي، آنها را چپي يا شاهي خوانده اند، سمبل مخالفت مذهبي سنيان شافعي کرد، با جمهوري اسلامي بوده اند. عزالدين حسيني و مفتي زاده ، حتي در زمان شاه، در کردستان فعال بوده اند، و برخلاف تصويري که جمهوري اسلامي از آن ها ساخته است، آن ها مأمور شاه نبودند.

در واقع عزالدين حسيني و مفتي زاده در زمان شاه با گسترش صوفيگري در کردستان، که سياست شاه در کردستان بود، به مقابله بر خاسته بودند، و عامل شاه نبودند. حتي مفتي زاده که در ابتداي جمهوري اسلامي با آن همکاري کرد، بعدأ توسط جمهوري اسلامي به قتل رسيد، به اين خاطر که وي حکومت شيعه را نمي پذيرفت. بنابراين مسأله حکومت مذهبي شيعه همواره وحشت بزرگ کردهاي سني مذهب بوده است.

سپاه پاسداران جمهوري اسلامي، به کردها، با همان زبان لعن و نفرين ضد سني حمله ور شد. پاسداران نفرت مذهبي از کردهاي سني داشتند، و آنان را عمري ميخواندند، و مردم بي گناه کردستان را، مورد تجاوز قرار دادند، زمانيکه اولين تظاهراتهاي ضد حکومت شيعي در کردستان، در سال 1358 آغاز شدند.

مردم کردستان نيز فقط براي دفاع از خود به اسلحه دست بردند، و نه آنکه چريک باشند، که نبودند. اين نکته مهمي است که دقت کنيم که جنبش مسلحانه در کردستان *هرگز* يک جريان چريکي نبوده است، حتي در زمان شاه.

جنبش ملا آواره و شريف زاده در 1345، در زمان شاه، يک جنبش مسلحانه *مردمي* بود، و جرياني چريکي نبود، و دهقانان بر عليه رژيم شاه برخاسته بودند، و برخي گروه هاي روشنفکري و افراد منفرد هم از خارج، *بعد ها* به آن ها پيوسته بودند. برخي از ميان آن جريانات، نظير پرويز نيکخواه، در زندان شاه، به جنبش خيانت کردند، اما اين گروه هاي خارج، اساسأ بخش مهمي از آن جنبش مردمي را تشکيل نميدادند.

کومله Komala
تاريخ کومله در واقع، از زمان شاه، از جنبش ملا آواره و شريف زاده در سال 1345 شروع ميشود. فواد مصطفي سلطاني که در زمان رژيم جمهوري اسلامي کشته شد، و رهبران کنوني کومله نظير عبدالله مهتدي، از آن زمان هستند، که ملا آواره و شريف زاده کشته شدند. رهبري کومله نظير بسياري گروه هاي سياسي ديگر ايران، از دانشگاه آريامهر تهران آغاز شدند.

قبل از سالهاي 60، بسياري از رهبران جنبش سياسي ايران، از دانشکده فني دانشگاه تهران بودند. کساني نظير پسر عموي خود من، احمد قندچي، که در 16 آذر سال 1332 کشته شد و از نسل سالهاي 1320-32 بود. با هوش ترين دانشجويان نظير دانشجو.يان دانشکده فني و آريامهر، در ميان بنيانگذاران گروه هاي اصلي اپوزيسيون بودند.

کومله به دوران آغاز دانشگاه آريامهر بر ميگردد، و در واقع اين فعالين، مسأله دموکراسي در کردستان را از بقيه ايران جدا نمي ديدند. آنها حتي به حزب دموکرات کردستان هيچ ربطي نداشتند. آنها به گروه هاي سياسي همفکرغير کرد، در نقاط ديگرايران، نزديک تر بودند، تا به حزب دموکرات کردستان، که در کردستان بود.

کومله نظير گروه هاي روشنفکري سالهاي 60 و 70، بيشتر يک تشکيلات چپ جديد بود، با اين تفاوت که پايگاهش در روستاهاي کردستان بود. همچنين بخاطر مخالفتش با مشي چريکي، کومله در آن سالها، با مائو سمت گيري کرد، و با موفقيت به بسيج سياسي مردم پرداخت، در مقايسه با همه گروه هاي ديگراپوزيسيون در نقاط ديگر ايران که روشنفکري باقي ماندند، و در ايجاد پايگاه مردمي اساسأ موفقيت چشمگيري نداشتند.

با گذشت زمان، کومله موضوع ديکتاتوري در کشورهاي سوسياليستي را مشاهده کرد، و چين و آلباني را نيز رد کرد، و به جستجو در فراي سوسياليسم موجود پرداخت، هرچند کماکان خود را سوسياسياليست ميخواند و هنوز هم چنين ميخواند. من بايستي ذکر کنم که حتي در زماني که آنها کمو نيست بودند، آنها با اتحاد شوروي به روشني مخالف بودند، و حتي پشتيباني آنها از چين، به معني آن نبود که سر سپرده کمونيسم چين باشند. رهبري کومله هميشه متفکرين مستقلي بودند.

در سالهاي پس از 1360، آنها با گروه بسيار کوچکي بنام سهند، که در نقاط غير کرد بود، وحدت کردند، و حزب کمونيست ايران را بنياد نهادند. اما بزودي در يافتند که اين آنچه انها ايده ال خود ميخواهند نيست. يک انشعاب داشتند، که گروه قبلي که به آنها پيوسته بود جدا شد، و حزب کمونيست کارگري خود را ناميد، که اساسأ لنينيسم را دنبال ميکند. در مدت کوتاهي، کومله خود نيز از حزب کمونيست ايران جدا شد، و دوباره خود را کومله ناميد.

در انشعاب اول، چند نفري از کومله، در حزب کمونيست کارگري باقي ماندند. همچنين در انشعاب دوم، تعدادي از تيم اوليه کومله، خود را کوملهKomalah (ولي با حرف "h" در انتهاي نام خود) ناميدند ، و در حزب کمونيست ماندند، و با کوملهKomala تجديد حيات شده نرفتند، و اکنون کماکان بخشي از حزب کمونيست ايران هستند.

بيشتر تيم اوليه امروز با کوملهKomala است، که پس از کنار گذاشتن چين و آلباني، به جستجو در فراسوي کمونيسم پرداخته اند. حتي وقتي خود را سوسياليست خطاب ميکنند، در مصاحبه هاي خود امروز، بروشني ميگويند که ايده الهاي آنهادر تطابق با آنچه در هيچ کشور سوسياليستي مي بينند، نيست. در ايده ال هايشان، دموکراسي، حقوق بشر، و عدالت اجتماعي در چارچوب توسعه جهاني و ترقي در عصر حاضر، تأکيد ميشود، وآنها از ايجاد جمهوري دموکراتيک فدرال در ايران پشتيباني ميکنند.

پس از مطالعه نوشته هاي موجود، آنچه در بالا نوشتم، ارزيابي من از کومله و تحول آن است. براي خواندن نظرات خود کومله، در مورد اين موضوعات، لطفأ به سايت کومله مراجعه کنيد.

فدراليسم و جمهوري اسلامي
مسأله کردها و فدراليسم، يکي از آن موضوعاتي است که بر تمام منطقه اثر ميگذارد، و جمهوري اسلامي ميخواهد اين توهم را دامن زند که گوئي گروه هاي سياسي غير کرد، فدراليسم را نميخواهند، و سعي ميکند مدافعين فدراليسم را تجزيه طلب بنماياند، در صورتيکه اکثريت اپوزيسيون ايران امروز، شروع کرده است که با فدراليسم سمت گيري کند، و ناسيوناليسم افراطي فارس، اقليت بسيار کوچکي بيش نيست.

همانگونه که به کرات توضيح داده ام ، آنان که خود را ناسيوناليست نمايانده، و برنامه هاي فدراليستي را تجزيه طلبي ميخوانند، بيشتر مبلغين جمهوري اسلامي هستند، و نه ناسيوناليست هاي ايراني، و وحشت آنها از اين است که پذيرش فدراليسم، در را بروي مردمي که حقوق بيشتر دموکراتيک براي همه ايرانيان و ايران بخواهند، باز کند.

اين جمهوري اسلامي است که از ظاهرسازي ناسيوناليسم افراطي سود جسته، و نظير دوران جنگ عراق، از اين راه سعي در توجيه استبداد خود دارد. شعار هاي ناسيوناليستي افراطي، پرچم دروغيني براي اسلامگرايان است، زمانيکه آنان طي اين سالها، به کوچکترين خواستهاي ملي ايرانيان احترامي نگذاشته اند، و اسلامگرائي را بر مردم ايران تحميل کرده اند، تا حدي که سعي در حذف جشن نوروز از ايران داشتند، جشن سال نوئي که کردها به اندازه ديگر ايرانيان، اگر نه بيشتر، جشن ميگيرند، وارج مي نهند.

بتازگي در ايران، مأمورين جمهوري اسلامي يک اعلاميه کاذب، بر عليه حقوق مليت ها در آموزش و پرورش در ايران، با جعل امضأ رهبري جبهه ملي انتشار دادند. در نتيجه اين موضوع خيلي مهم است که بدانيم، که چگونه جمهوري اسلامي، با اين نيرنگ هاي موهن، با ظاهر ناسيوناليسم افراطي، سعي در حمله به جنبش کردها ي ايران را دارد.

واقعيت آن است که، قصابي چپ ايران در سالهاي 1360 و 1367، و کشتار چپ ايران در رژيم شاه، به اين خاطر بوده است که چپ استوار ترين نيروي اپوزيسيون ايران در برابر رژيم شاه در سالهاي 1320-57، و در برابر رژيم جمهوري اسلامي در سالهاي 60 و 70 بوده است. به همين خاطر است که حتي فعاليني که فقط يک سال زندان داشتند و در زندان هاي جمهوري اسلامي بودند، در درون زندان، در سال 1367، با دستور خميني، به قتل رساندند.

جمهوري اسلامي در سال 1367 به صلح ننگين با صدام، با شرايط صدام تن داد، در صورتيکه سالها امکان امضأ صلح با شرايط بهتر را داشت. خميني با قتل جمعي نيروهاي چپ و ديگران در سپتامبر 1988، سعي کرد تا سکوت جامعه را پس از امضأ معاهده صلح تضمين کند. و جمهوري اسلامي به کشتار نيروهاي چپ هم بسنده نکرده ، و از قتل فروهر ها در سالهاي بعد، که هيچگاه چپ نبودند هم، فرو گذار نکرد.

اجازه دهيد ذکر کنم که مخالفت خود من با چپ اصلأ بخاطر مبارزه آنها با استبداد جمهوري اسلامي ورژيم شاه نيست. در حقيقت، از آن نظر، من از چپ کاملأ پشتيباني ميکنم، و بنظر من آنان بيشترين تعداد قرباني را، در جنبش دموکراسي خواهي ايران داده اند، چه در زمان شاه و چه در زمان جمهوري اسلامي، و به اين خاطر مأمورين اطلاعاتي شاه و جمهوري اسلامي، بيشترين نفرت را از نيروهاي چپ دارند.

مخالفت من با چپ به اين دليل است که بنظر من برنامه آنها، در دوران گلوباليسم و توسعه فراصنعتي در دنيا، عقب مانده است. من درباره نظراتم درباره چپ در گذشته نوشته ام، و نيازي به تکرار در اينجا نيست.

گروه هاي ديگر در کردستان
گروه هاي بسياري از حضور خود در کردستان ميگويند، و تعدادي طرفدار نيز در آنجا ممکن است داشته باشند. معهذا، کومله، به نظر من، تنها نيروي سياسي جديد، نه تنها در کردستان، بلکه در سراسر ايران سالهاي پس از 1332 است، که از پايگاه مردمي برخوردار بوده و هست، ايتدا در روستا و سپس در شهر ها.

اين درست است، که طي سالهاي 1320-32، قبل از کودتاي 28 مرداد، حزب توده و جبهه ملي، هردو از پايگاه مردمي در ايران برخوردار بودند. و در کردستان در آن دوران، حزب دموکرات کردستان چايگاه مردمي داشت. اما پس از 28 مرداد، اساسأ ميتوانم بگويم که همه گروه ها، از جمله مجاهدين و چريکها، که بزرگترين بودند، بسختي پايگاه مردمي اي داشته اند، و اساسأ جريانات روشنفکري بوده اند.

حتي بسختي بتوان از وجود پايه مردمي حزب توده و جتهه ملي در دوران 1332-1357 حرفي زد. اما بعقيده من، کومله تنها استثنأ است، که يک حزب مردمي بوده است، که بنظر من موضوع خوبي براي مطالعه بيشتر است، که چگونه آنها در بسيج مردم عادي توانسته اند اينچنين موفق باشند، زمانيکه ديگران در نقاط ديگر ايران، اساسأ در بسيج مردم موفقيت چشمگيري نداشته اند.

زمانيکه کومله با جمهوري اسلامي مبارزه ميکرد، تقريبأ 90 در صد چپ در نقاط ديگر ايران، نه تنها از خميني در 1357 پشتيباني کردند، بلکه اکثريت چپ بعدأ نيز از گروگانگيري و سقوط دولت بازرگان حمايت کردند. و متأسفانه 90 درصد جنبش مترقي ايران نيز، در آنزمان، چپ بود.

درست است که برخي گروه هاي کوچک چپ، خرداد 1360 را يک کودتاي ارتجائي نظير حمله محمد علي شاه به مجلس قلمداد کرده، و سعي کردند با قيام در آن سال، جلوي موفقيت کودتا را بگيرند، که موفق هم نشدند، و بدون نتيجه قلع و قمع شند. اما اين ها جريان اصلي نبودند. جنبش مترقي، و از جمله خود اين نيروها، اشتباه بعد از اشتباه، در راضي کردن اسلامگرايان طي آن سالها کردند، و اين بود که کشتار 1360 جمهوري اسلامي از چپ، در نقاط مختلف ايران، باستثنأ کردستان، براحتي انجام شد.

لازم به تذکر نيست که در سال 1360، در ايران، حتي خود من توسط يک گروه چپ، بخاطر زير سوال بردن مارکسيسم، به مرگ تهديد شدم. معهذا، من جنايات و اعمال متعصبانه ضد کمونيستي جمهوري اسلامي را محکوم ميکنم، و نقض حقوق بشرفعالين چپ، توسط جمهوري اسلامي را، محکوم ميکنم، همانگونه که سرکوب حقوق بشر تملم فعالين جنبش دموکراسي خواهي ايران را محکوم ميکنم.

اشتباهات زيادي در جنبش مترقي ايران انجام شد. من اين موضوعات را به تفصيل بحث کرده ام، وبه گرايش هاي اصلي در برهه هاي تاريخي 25 سال گذشته، در کتاب ايران آينده نگر اشاره کرده ام.

نتيجه گيري
من چندان اهميتي براي اصلاح طلبان جمهوري اسلامي، نطير پرزيدنت خاتمي قائل نيستم، هر چند من از تغيير صلح آميز به يک جمهوري دموکراتيک فدرال و سکولار در ايران پشتيباني ميکنم.

ايران و ايرانيان، از جمهوري اسلامي و مقامات ج.ا.، جدا هستند. ايران و ايرانيان مدرن هستند، و ما انقلاب مشروطه که خواهان قانون مدني و جامعه مدرن، مبتني بر قانون اساسي بود را، صد سال پيش انجام داده ايم.

در واقع تئوکراسي اسلامي، امروزه باعث شده است، که در*سطح ريشه اي* جامعه ايران، خشم بر عليه ملايان، و خواست سکولاريسم و مدرنيته آينده نگرانه را رشد دهد، و خواست براي رفراندوم براي قانون اساسي جديد، و تغيير رژيم، در عميق ترين سطوح جامعه، به طرز بي سابقه اي، در مقايسه با کشورهاي ديگر خاورميانه، در ايران مطرح شده است.

گروههاي سياسي ايران بايستي راه حل فدرالي براي ايران را، قبل از پاشيدن جمهوري اسلامي، به رسميت بشناسند، وگرنه ايران ميتواند به يوگسلاوي ديگري تبديل شود. حزب کومله ميتواند نقش مهمي براي کمک به موفقيت اين راه حل دموکراتيک براي ايران انجام دهد.

ضميمه 3-آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟

ضميمه 3-آيا فدراليسم اجازه سلب حقوق انساني را به ايالات ميدهد؟

يکي از دلائل مخالفت بخش مهمي از جنبش مترقي ايران با فدراليسم براي ايران، درک غلط از موضوع اختيارات دولت هاي ايالتي در محدود کردن حقوق انساني شهروندان مقيم ايالت مطبوع آنها است. بسياري تصور ميکنند که اگر در ايران فدراليسم بوجود آيد، مثلأ يک دولت ايالتي در آذربايجان ميتواند تصميم بگيرد که مثلأ اهالي ايالت حق دسترسي به اينترنت را نداشته باشند.

من براي آنکه موضوع را بهتر توضيح دهم، ميخواهم از مثال ايالات جنوب در دوران جنگ داخلي در آمريکا استفاده کنم، وقتي آن ايالات تصور ميکردند که فدراليسم به آنها حق حفظ سيستم برده داري در ايالات خود را ميدهد، و تصور ميکردند دولت فدرال حق ندارد آنها را به الغاي برده داري وادار کند. در عمل اين تنها موردي بود که فدراليسم در آمريکا، از طريق جنگ، به اختلافي ميان ايالات معيني و دولت فدرال انجاميد. مسأله چه بود؟

در پي استقلال آمريکا دو جريان اصلي سياسي در ارتباط با موضوع فدراليسم شکل ميگيرند، و اتفاقأ هردو هم در شمال در نقاط مهد اوليه ايالات متحده بودند. اولي ها متعلق به حزب فدراليست بودند و دومي ها هوادار حزب دموکرات بودند، که البته در آنزمان حزب دموکرات-جمهوريخواه خوانده ميشد و موسس آن توماس جفرسون بود. تا دوره دوم رياست جمهوري جرج واشنگتن، حزب فدراليست شکل گرفته بود، و واشنگتن در انتخابات دوره دوم خود، کانديداي حزب فدراليست بود، و جان ادامز دومين پرزيدنت آمريکا هم از آن حزب بود.

برعکس درک رايج در جنبش سياسي ايران از اصطلاح فدراليسم، که به کساني که حقوق ايالات را بيشتر در مد نظر دارند اتلاق ميشود، در آمريکا کاربردن اصطلاح فدراليست، منظور کساني است که تأکيدشان بر حقوق دولت مرکزي بوده است، چرا که دولت مرکزي دولت فدرال ناميده ميشود. از سوي ديگر طرفداران حزب دموکرات، بر عکس طرفدارن حزب فدراليست دوران ابتداي ايالات متحده آمريکا، تأکيدشان بر حقوق ايالات بود.

يکي از شخصيتهاي اصلي حزب فدراليست الکساندر هاميلتون بود، که به همراه مديسون، نوشتارهاي فدراليسم را نوشته است، که من قبلأ در کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان آنرا بحث کرده ام. در واقع آن نوشته ها، کوشش هائي جهت توضيح ساختارهاي قضائي کنترل و توازن، در درون يک سيستم فدرالي است، چرا که آمريکا خود در ابتدا، از الحاق تعدادي کولوني هاي نسبتأ مجزا بوجود آمده بود، و نه آنکه از يک رژيم متمرکز قبلي حاصل شده باشد، و وظيفه مقابل پايه گذاران آمريکا آنقدر شکل دادن ارگان هاي ايالتي نبود، که اساسأ موجود بودند، بلکه شکل دادن ساختارهاي دولت فدرال بود، که بعد از انقلاب شکل گرفتند.

در نتيجه بسياري از تأکيدهاي فدراليست ها برروي اختيارات دولت مرکزي، حتي باعث سو ظن کساني نظير جفرسون شد، که تا مدتها فکر ميکرد هاميلتون در پي ايجاد يک رژيم سلطنتي در آمريکا است. البته بعدها هاميلتون، در زمان کانديتاتوري جفرسون براي رئيس جمهوري، از جفرسون پشتيبباني کرد، با اينکه جفرسون از حزب رقيب بود. همچنين مديسون نيز بعدها بسيار به جفرسون نزديک شد، و به عنوان نامزد حزب دموکرات آن زمان، رئيس جمهور شد.

شايسته ذکر است که در دوران رياست جمهوري مديسون است که انگليس شهر واشنگتن را در سال 1814 تسخير کرده و کاخ سفيد و ساختمان کنگره را آتش زد، و مديسون به ويرجينيا رفت. يعني نيروي استعمارگر انگليس، نه از فدراليست ها راضي بود، که بر دولت مرکزي تأکيد داشتند، و نه از دموکراتها که تأکيدشان بر حقوق ايالات بود، و نبايستي برنامه هيچکدام از آنها را برنامه استعمار دانست. در مورد ايران هم به همينگونه زمانهائي بوده است که استعمار خواهان تجزيه ايران بوده است، و زمانهائي هم خواهان تمرکز بوده است. در نتيجه نسبت دادن برنامه دولت متمرکز يا برنامه سيستم فدرالي به استعمار غلط است.

حدود يک صد سال بعد از دوران پايه گذاران ايالت متحده، موضوع برده داري در ارتباط با فدراليسم در آمريکا طرح ميشود. ايالات برده دار، ادعا ميکردند که اين حق ايالتي آنها در سيستم فدرال است، که در ايالت خود بتوانند برده داري را حفظ کنند. در واقع علت آنکه حزب دموکرات، اساسأ نتوانست براي الغاي برده داري موثر باشد، بخاطر آن بود که بخش بزرگي از آن حزب به اين اشتباه افتادند، که گوئي ايالات حق دارند حقوق انساني آزادي بشر از بردگي را، از شهر وندان ايالت خود سلب کنند، در صورتيکه حقوق بشر بالاتر از حقوق ايالت است.

ابراهام لينکلن يعني رئيس جمهور حزب جمهوريخواه، که در آنزمان حزب جواني بود، به روشني موضع الغاي برده داري را در فراسوي حقوق ايالات طرح کرده، و براي آن مبارزه کرد، در صورتيکه حزب دموکرات نتوانست در اين برهه از زمان موضوع ارجحيت حقوق بشر بر حقوق ايالات را درک کند.

در جهان امروز نيز، در ارتباط با ايران، ما با مسأله مشابهي روبرو هستيم. آنها که درکشان از فدراليسم، حکومت هاي خانخاني قومي است، که بتوانند حقوق بشر را تابع حقوق ايالات کنند، درک غلطي از فدراليسم دارند، و از سوي ديگر نيز عده اي اين درک غلط از فدراليسم را مساوي خواست طرفدارن فدراليسم براي ايران مينمايانند، و با رد اين موضع غلط، سعي در بي اعتبار کردن برنامه حکومت فدرالي براي ايران دارند، و خواهان بازگشت استبداد به ايران بوده و در جهت ضديت با حقوق مليت هاي ايران کوشش ميکنند.

اشتباه امثال پيشه وري و فرقه دموکرات آذربايجان، نه دفاع آنان از حقوق مليت هاي ايران بود، بلکه پيوستن آنها به يک نيروي بيگانه بود، آنچه که اتفاقأ بسياري از مخالفين فدراليسم امروز دارند تکرار ميکنند، و آنها خواست براي حمله يک نيروي ببگانه به ايران، يعني حمله آمريکا به ايران را، براي رسيدن به قدرت در ايران طرح ميکنند.

در واقع اشتباه اينان نظير اشتباه پيشه وري است. پيشه وري آنروز با ساده انديشي درباره متجاوزين خارجي آنزمان، و اينان امروز با ساده انديشي در ارتباط با متجاوزين خارجي، و هردو فراموش کرده و ميکنند که بهترين راه حل براي همه مردم ايران را، خود مردم ايران هستند که ميسازند، و آنهم در يک حکومت آزاد، و حمله هيچ نيروي تجاوزگر به ايران، راه حل آزادي و عدالت و ترقي آينده ايران نيست.

همانطور که در کردها و شکل گيري دو.لت مرکزي در ايران نوشته ام، آنچه مخالفين فدراليسم بيش از هر چيز از آن هراس دارند، ميتواند نتيجه عدم توجه آنها به خواستهاي سياسي ايالات ايران شود، و آنهم تجزيه ايران نظير يوگسلاوي است. در واقع در دنياي کنوني، نه تنها دولت مرکزي ميتواند و بايد در برابر دولت هاي ايالتي بخاطر زيرپا گذاشتن حقوق بشر بايستد، نظير تجربه جنگ داخلي در آمريکا، بلکه نهادهاي گلوبال نيز ميتوانند و بايستي در برابر دولتهاي ايالتي، فدرال، و يا متمرکز، بخاطر سلب حقوق بشر بايستند.

ضميمه 4-فدراليسم درس 21 آذر است

ضميمه 4-فدراليسم درس 21 آذر است

مقدمه نوامبر 2008-دوستان عزيز، با اينکه منظورم از فدراليسم
براي ايران، فدراليسم استاني است و هرگونه
حکومت اتنيکي در کل ايران با هر بخشي از ايران
را واپسگرائي محض ديده و نظير حکومت مذهبي که
امروز در ايران حاکم است، محکوم ميکنم، ولي از
نظر من طرفداران حکومت مذهبي يا قومي يا حکومت
متمرکز چه جمهوري و چه سلطنتي و يا هر نظر
ديگري بايد هميشه ازاد باشند که نظرات خود را
در جامعه بحث کنند. اين يعني آزادي عقيده و
آزادي بيان. دقيقاً وقتي آزادي بيان سد شود،
تنفر قومي يا تنفر مذهبي يا تنفر سياسي به
خشونت ميکشد چه نيروئي در پوزيسيون باشد نظير
جمهوري اسلامي چه در اپوزيسيون باشد نظير
آنهائي که حتي در اينترنت با نام مستعار در
ليستهاي ايميلي مخالفين فکري يا سياسي خود را
ترور شخصيت ميکنند و اسم اين کار را ميگذارند
مبارزه سياسي و وقتي با نام حقيقي حرف ميزنند
درباره آنچه با نام مستعار خود و هوادراانشان
ميکنند حرفي نميزنند و به دروغ ادعاي وحدت
طلبي و دموکراسي خواهي ميکنند وقتي با نام
مستعار خود و دوستانشان دست کمي از سعيد امامي
ها ندارند که بخاطر اختلاف سياسي مخالفين خود
را مستحق هر مجازاتي از جمله سلاخي ديدند. در
سايت ايران گلوبال هميشه آزادي بيان وجود
داشته است و آن دوستاني که با نام حقيقي در اين
سايت حتي در مديريت سايت کمک کرده اند و
نظراتشان را در هر زمان بيان داشته اند،
شايسته تحسين هستند. هيچ کسي کامل نيست و وقتي
کسي قانع شد موضعي غلط بوده و جسارت آن را داشت
که با همان نام حقيقي تغيير موضع خود را اعلام
کند مايه افتخار است. اگر هم کساني در موضع
مخالف اکثر خوانندگان بوده و در مديريت هستند
و روشن هم نام حقيقي خود را نوشته اند و هم
مواضع سياسي شان را گفته اند، اتفاقاً کمترين
لطمه را به يک سايت يا مجله ميزنند و شايسته
تقدير هستند. يک ژورناليست واقعي چعندر نيست
که موضعي نداشته باشد. اتفاقاً هنر آن است که
موضع خود را روشن بگويد ولي بتواند منصفانه در
کارهاي مديريت و اديتوري انجام وظيفه کند.
لطفاً نخواهيم که کساني در مديريت سايت باشند
که نظراتشان جنجال برانگيز نباشد يا به
اصطلاح به دروغ بي نظر باشند ولي در عمل همه
گونه اجحافي به مخالفين خود بکنند هرچند با
ظاهر بي نظري. حتي در صورت واقعيت بي نظري و
داشتن سايتي مثل مجله دانشمند، يک سايت بي خطر
و در عين حال کسالت آور خواهيم داشت. البته از
نظر من بهتر است که مديران سايت با نام واقعي
باشند چرا که حق خوانندگان است که بدانند
اطلاعات خصوصي تر آنها را چه کساني دريافت
ميکنند. اينکه مواضع سياسي مديران يا اديتور
ها روشن باشد الزامي نبايد باشد ولي اگر مايل
باشند اعلام کنند مفيد است ولي به هر حال
تصميم شخصي هر فرد در مديريت است. در رابطه با
کنگره ايران فدرال نيز ، قبلاً هم نوشته ام،
که بنظر من آن جريان به تنفر قومي دامن زده، و
به طرح و رشد نظريه اداره کشور ايران به شکل
فدرالي نه تنها کمک نکرده است بلکه ضرر هاي
جبران ناپذيري زده است؛ و اميدوارم که
تشکيلات قوم گرا ي ايران فدرال تا ضرر بيشتري
نزده و به تنفر قومي در جنبش سياسي ما بيشتر
دامن نزده است، هر چه زودتر منحل شود. به هر
حال ايران گلوبال مسؤل آن جريان و سايت نيست و
اگر ايران گلوبال آگهي از آنها قبول کرده است
به معني تأييد مواضع آن تشکيلات نبوده و نيست.
به اصل مقاله برگرديم...

*********************************

بيش از نيم قرن است که در سالروز 21 آذر، دو بخش
سياسي متخاصم ايرانيان، وقايع سالهاي 1324-25 در
آذربايجان و کردستان ايران را بخاطر مياورند،
و تمرکزگرايان خودمختاري گرايان را تجزيه طلب
ميخوانند، و خودمختاري گرايان هم
تمرکزگرايان را قاتل و ديکتاتور خطاب ميکنند.

تمرکز گرايان، وقتي که از قتل عام خودمختاري
گرايان توسط ارتش شاه در 21 آذر ميگويند، تصور
ميکنند که خود ميهن پرستان واقعي هستند، و در
مقابل از نظر خودمختاري گرايان، تمرکزگرايان
از انسانيت بوئي نبرده اند، که اينگونه قسي
القلب از زندگي هاي نابود شده در آن وقايع سخن
ميگويند.

همچنين خود مختاري گرايان تصور ميکنند که
تمرکزگرايان بي عاطفه هستند، که نياز و حقوق
مناطق و گروه هاي قومي و ملي ايران را درک
نميکنند، و در مقابل تمرکزگرايان هم خود
مختاري گرايان را، به عنوان تجزيه طلباني
مينگرند که ميخواهند مناطق مختلف ايران را به
نيروهاي خارجي تسليم کنند.

نيم قرن گذشته است و ما هنوز اين شعائر و
رسومات شنيع را هر سال مشاهده ميکنيم. اين
تقسيم بي معني ايرانيان که در صبحگاه قرن بيست
و يکم تنها مايه تأسف است، بويژه وقتي که
ادامه يافتن آن فقط بعلت ناداني است.

عده اي سعي ميکنند اين تصوررا القا کنند که خط
فاصل بر مبناي ناسيوناليسم در برابر کمونيسم
ترسيم شده است، و مرتب سعي ميکنند که نام پيشه
وري را در اين رابطه تکرار کنند، تا که که
تحليل خود را موجه جلوه دهند. در صورتيکه اين
مسأله در ايران مدرن، به زمان طرح انجمن هاي
ايالتي و ولايتي در قانون اساسي مشروطيت بر
ميگردد.

عده اي ديگر هم سعي ميکنند خط فاصل را بر مبناي
استبداد پارس و ملت هاي ستمديده ترسيم کنند،
در صورتيکه مدل تمرکزگرا، آن مدلي است که در
دوران مشروطيت، بر مبناي مدل تمرکز گراي
فرانسه از دولت مدرن برگزيده شده است، بجاي
آنکه از مدل هاي ديگر دولت مدرن، نظير مدل
فدرال آمريکا براي ايران مدرن الهام گرفته
شود.

اين يک حقيقت غير قابل کتمان است، که
پشتيبانان دولت تمرکز گرا در ايران، منحصر به
سلطنت طلبان نبوده اند، و در واقع چپ گرايان و
ناسيوناليستهاي جبهه ملي ايران نيز اساسأ
پشتيبانان سيستم تمرکزگرا بوده اند، که ارثيه
مشروطيت، در انتخاب مدل فرانسوي دولت مدرن
است، و همگي اينان، از طريق يک ناسيوناليسم
کور ( http://www.ghandchi.com/342-KurdFed.htm )، بيش از يک قرن
است که فدراليسم را نفي کرده اند. البته
نيروهاي غير سلطنت طلب، دولت تمرکز گراي خود
را ميخواستند بنياد گذارند، و نه دولت شاه را.

از سوي ديگر، آنها که از خود مختاري گرائي
پشتيباني کرده اند، به چپي ها يا
ناسيوناليستهاي قومي محدود نبوده اند. در
واقع بسياري از نيروهاي طرفدار سلطنت در
کردستان، در 26 سال گذشته، خود مختاري گرا بوده
اند، مثلأ در کامياران کردستان در سال 1359،
مردم وقتي با جمهوري اسلامي ميجنگيدند،
شعارشان "يا شاه يا صديق کمانگر" بود. صديق
کمانگر از رهبران آنزمان کومله بود، که بعدأ
در جنگي با جمهوري اسلامي کشته شد.

حال با اين زمينه تاريخي، از خود بپرسيم که
موضوع مناقشه دراين جا چيست؟

واقعيت ايران اين است که حتي تحت امپراطوري
پارس، ساتراپ ها بيشتر به يک سيستم فدرال شبيه
بوده اند، تا به يک سلطنت تمرکزگرا، و
امپراطوري پارس يک سيستم تمرکز گرا نظير
سلطنت فرانسه قبل از انقلاب نبوده است. پس چرا
سلطنت طلبان و جمهوري خواهان ايران،
ناسيوناليستها و چپي ها، و حتي متفکرين
مذهبي، نميتوانند اين واقعيت ايران را
بپذيرند، و از برنامه هاي دولت تمرکزگراي خود
براي ايران دست بردارند؟ بنظر من علت ناداني و
ترس است.

نه تمرکز گرائي و نه تجزيه طلبي، پاسخ به
مسأله ملي در ايران نيست، و حتي در زمان
مشروطيت، ما ميبايست که يک مدل نظير سيستم
فدرال آمريکا را انتخاب ميکرديم، و نه مدل
فرانسه را، که بعدأ با انجمن هاي ايالتي و
ولايتي تعديل کرديم، که هيچگاه هم کار نکرد. و
تا آنجا هم که به دخالت دولتهاي خارجي مربوط
شود، هر دو مدل قابل سؤ استفاده بوده و هستند.

سياستمداران ما ميترسيدند که اگر دولت فدرال
را برگزينند، ايالات مختلف هر يک براه خود
بروند، و از بقيه ايران جدا شوند. حقيقت اين
است که در اين عصر و زمان، اگر دولت مرکزي
نيازهاي ايالات مجزا را برسميت نشناسد، نتيجه
نهائي ميتواند آنچيزي شود که مروجين دولت
تمرکزگرا از آن بيشترين ترس را دارند، يعني
اقليت هاي ملي جدائي را انتخاب کنند،
همانگونه که در يوگسلاوي کردند، و تهديد و
ناميدن آنها بعنوان تجزيه طلب، حرکت آنها را
کند نخواهد کرد، و در واقع آنها را براي
دستيابي به جدائي سريعتر مصمم تر ميکند.

تصور کنيد که فردا کردستان عراق، دولت خود را
درست کند، با منابع نفتي فراوانش، و تصور کنيد
ايران هنوز در بند يک دولت ديکتاتوري، نظير
تئوکراسي جمهوري اسلامي کنوني باشد، آيا سخت
است درک کنيم يک کرد ايراني در چنان شرايطي
بخواهد به آن دولت ملحق شود؟ البته، همانگونه
که قبلأ نوشته ام، کردستان ايران تاريخ مجزاي
خود را از چهار بخش ديگر کردستان، که بخشي از
امپراطوري عثماني بوده اند، داشته است، و
کردستان ايران همراه بقيه ايران توسعه يافته
است، و نه با کردستان عثماني. اما امروزه روز،
براي فرار از ديکتاتوري، مردم به نقاطي حتي به
دوري آمريکا، که در آنجا زبان و فرهنگ مشترکي
هم ندارند، مهاجرت ميکنند، تا که در آزادي
براي جستجوي خوشبختي زندگي کنند، پس نبايستي
تعجب کرد که شخصي براي کشور همسايه تمايل
داشته باشد، اگر که آن کشور آزادي و ترقي
بيشتر از خانه را ارائه دهد.

بخاطر مياورم يک فرد عادي وقتي وضع
هواپيماهاي روسي و استفاده از سوخت پهن گاو در
سالهاي آخر شوروي را ميديد از من پرسيد اين
توده اي ها چطور آنقدر احمق بودند که نميديدند
چه چيزي ميخواستند براي مردم ايران به ارمغان
بياورند. به عبارت ديگر مردم عادي خيلي از
روشنفکران، که بر مبناي يک سري سيستم هاي
فکري، دنبال يک ايدئولوژي را ميگيرند، سريعتر
حرکت ميکنند، حال آن ايدئولوژي روشنفکران
سلطنت باشد، يا ناسيوناليسم يا کمونيسم. مردم
به شرايط زندگي واقعي همسايگان ايران نگاه
ميکنند و تصميم ميگيرند. به اصل بحث برگردم.

اينکه چرا من مثال عراق را ذکر کردم، به اين
خاطر است که نشان دهم فدراليسم، به اين معني
نيست که مليت هاي ايران به جدائي فکر نخواهند
کرد. برعکس، عدم وجود سيستم فدرالي، انتخاب
مردم را به دو انتخاب ميرساند، ماندن و زجر
کشيدن، يا جدائي و "آزاد" شدن. اين امر بضرر
هردو طرف است. من از زاويه تاريخي و تئوريک اين
موضوع را در چند رساله خود در گذشته بحث کرده
ام. در يک مطالعه توسعه دولت مرکزي در ايران،
با عطف توجه به کردستان هم
(http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm)، من نشان دادم که
فدراليسم از هر طرح ديگري بيشتربراي ايران
معني ميدهد، نه فقط براي پاسخ به معضلات
کردستان، بلکه براي آزادي و دموکراسي براي
همه ايران.

همچنين من موضوع تقدم حقوق را در سيستم فدرالي
به گونه طرح شده توسط مديسون بحث کردم
(http://www.ghandchi.com/117-Madison.htm). مثلأ نشان دادم که يک
ايالت معين، نميتواند تصميم بگيرد منطقه خود
را، در وضع تحت کنترل قدرت بيگانه قرار دهد،
يا نيروهاي واپس گرا را در منطقه خود تقويت
کند، چرا که حقوق بشر بر حقوق ايالت تقدم
دارد، همانگونه که ايالات جنوب در آمريکا،
نتوانستند برده داري در ايالت خود را بر مبناي
حقوق ايالت حفظ کنند، چرا که برده داري واپس
گرا بود، و در تضاد با اصل تقدم حقوق بشر بر
حقوق ايالات بود ( http://www.ghandchi.com/362-FederalismRights.htm
).

من فکر ميکنم يک علت ضديت روشنفکران ايران با
فدراليسم در گذشته، جدا از سلطنت طلب بودن يا
ناسيوناليست يا کمونيست بودن، به اين خاطر
بوده است که همه آنها در ايدئولوژي هاي خود
بسيار مونيست بوده اند. در مقايسه خوشبختانه
يک ويژگي اپوزيسيون ايران امروز، اين است که
همه آنها پلوراليستي تر ميانديشند تا مونيستي
تر، و پلوراليسم ( http://www.ghandchi.com/301-Pluralism.htm )
ميتواند عامل مثبتي براي کمک به همه ما براي
دستيابي به يک برنامه فدرالي براي ايران باشد.

مضافأ آنکه، همانگونه که در "گلوباليسم و
فدراليسم" ( http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm ) توضيح
دادم، توسعه هاي کنوني جهان، براي يک مدل
فدرال بسيار بيش از مدل تمرکزگرا مناسب است، و
آنها که در عصر کنوني، نظير صرب ها و روس ها،
سعي در تحميل مدل تمرکزگرا کردند، به نتيجه
معکوس رسيدند و دولت هاي سابقشان کاملأ از هم
پاشيد، و هنوز هم از نتايج مخرب روش ديکتاتوري
خود در مسأله ملي، در مشقت هستند.

ديگر زمان آن رسيده است که ما ايرانيان، درس
واقعي 21 آذر را بياموزيم، و ببينيم که نه دولت
تمرکزگرا، و نه تجزيه طلبي، پاسخ براي ايران
نيستند، و اينکه ايران به يک دولت فدرال واقعي
نياز دارد، تا که به خواستهاي دموکراتيک مردم
ايران جامه عمل پوشاند. برخي ميپرسند که آيا
در صورت داشتن دولت فدرال، ريسک جدائي بخش
هائي از ايران وجود دارد يا نه؟ پاسخ من اين
است که نداشتن فدراليسم ريسک بزرگتري است، و
اين بحث دوباره نظير همه جنبه هاي ديگر
دموکراسي است، که حاکمان با قبول دموکراسي،
در واقع ريسک بيشتر از دست دادن قدرت را
ميپذيرند، اما در عين حال، آزادي به اين معني
است که مردم با آنها، از روي انتخاب ميمانند،
و نه از روي ترس، و اينگونه گزينش، چيزي است که
ثابت شده است رابطه پايدارتري بوجود مياورد.

در اين عهد و زمان، هيچکس و ملتي، نميتواند
مدت خيلي زيادي، با زور در درون هيچ دولتي نگه
داشته شود. اگر چنين نبود، رژيم هائي نظير
شوروي، اروپاي شرقي، ديکتاتوري هاي آمريکاي
لاتين، طالبان و صدام، و امروز ايران و سوريه،
يکي پس از ديگري سقوط نميکردند. دوران ما، يک
آينده فدرال براي ايران را فرا ميخواند، و
مايه تأسف بسيار است که اکثريت روشنفکران ما،
چه سلطنت طلب، چه چپ گرا، چه ناسيوناليست هاي
جبهه ملي ايران، همه در پشتيباني از يک برنامه
فدرالي براي ايران تعلل ميکنند، و وقت خود را
با شعائر تفرقه افکنانه 21 آذر تلف ميکنند،
بحاي آنکه در جستجوي اتحاد فدرالي براي آينده
ما باشند.

ضميمه 5-يک لغزش: از پيشه وري تا مهتدي

ضميمه 5-يک لغزش: از پيشه وري تا مهتدي

سام قندچي

من اين مقاله را با اندوه زياد مينويسم. با همانقدر اندوه که روزي درباره وقايع 21 آذر 1324 نوشتم.

امروزه بسياري پيشه وري را بخاطر همکاري کلي با استالين و نيز بخاطر همکاري با استالين جهت جدا کردن آذربايجان از ايران محکوم ميکنند و يک خائن ميخوانند، در صورتيکه بنظر من وي فرد شريفي بوده است هرچند در يک برهه مهم در تاريخ ايران اشتباهي کرد که حتي بيش از بسياري از خائنين و نوکران نيروهاي استعماري به ايران، مردم آذربايجان، و خود وي لطمه زد. در واقع تا آنجا که به همکاري کلي در آن سالها با استالين و شوروي مربوط ميشود اکثر نيروهاي مترقي در ايران و نقاط ديگر جهان در آن سالها نظير وي عمل کردند و تا آنجا هم که مربوط به برنامه استالين براي جدا کردن آذربايجان از ايران بوده است، امروز با اسناد بدست آمده از شوروي سابق، اين واقعيت شوم تاريخي مستدل است، ولي هيچ دليلي در دست نيست که پيشه وري از آن طرح مطلع بوده است. وليکن من پيشه وري را سرزنش ميکنم نه به اين خاطر که آگاهانه در طرح استالين شرکت داشته است بلکه به اين خاطر که در يک لحظه تاريخي نتوانست تشخيص دهد که برنامه او براي آذربايجان در عمل به نفع ايران نبود و در برابر جنبش مردم ايران بوده و باعث شکاف در جنبش سياسي ايران شده و بعوض بنفع يک دولت خارجي بود، هرچند که آن دولت کعبه آمال او و بسياري ديگر در آنزمان تلقي ميشود، اما بازهم دولتي خارجي بود با منافع خود و پيشه وري آنرا درک نکرد که او بخشي از جنبش سياسي ايران بود، و در نتيجه وي بسياري از فعالين سياسي آذري و مردم آذربايجان را به خاطر اين لغزش در آن برهه مهم تاريخ ايران به نابودي کشاند. دست آخر هم که خودش به آذربايجان شوروي فرار کرد و بدست مأمورين استالين کشته شد، چرا که ديگر پس از امضاء توافق قوام السطنه و استالين، شوروي را سياستي ديگر بود که نه تنها اجازه داد فرقه دموکرات آذربايجان در داخل ايران توسط نيروهاي ارتش شاه قلع و قم شود بلکه در خارج ايران هم کساني نظير شخص پيشه وري که در عين وفاداري به استالين، آدمي نبودند که بدون چون و چرا سياستهاي شوروي را دنبال کند، ديگر تاريخ مصرفش براي روسها به پايان رسيده بود و از ميان برداشته شد. او را سرزنش نميکنم که استالينيسم و طرح هاي شوروي را در آنزمان تشخيص نداد ولي سرزنش ميکنم که چرا کل جنبش سياسي ايران را با برنامه قوم گرايانه ترک کرد و جنبش آذربايجان را از بقيه نقاط ايران منفرد کرد و اجازه داد فعالين آذربايجان براحتي پشتيباني جنبش سياسي بقيه ايران را از دست بدهد. من نميگويم وي بخاطر خيانت بسياري از بهترين فرزندان ايران را براي هيچ به کشتن داد بلکه ميگويم بخاطر يک اشتباه، يک لغزش، در يک لحظه حساس تاريخي باعث اين نابودي شد. نيروهاي ملي ايران هم که امروز نقش قوام السطنه را در سال 1331 همکار انگليس و خائن به ايران ميشمارند کماکان از عمل احمد قوام در سال 1324 براي حفظ تماميت ارضي ايران پشتيباني ميکنند. در واقع در آنزمان با اشتباه قوم گرائي پيشه وري دو بخش مهم جنش سياسي ايران در برابر هم قرار گرفتند و هنوز هم در ارتباط با آن رويداد چنين است.

آيا پيشه وري هميشه اينگونه ميانديشيد؟ خير. پيشه وري مانند بسياري ديگر از روشنفکران ايران سالهاي بعد از حکومت رضا شاه، چپ بود و از فعالين حزب کمونيست ايران بود، وليکن اين حرف ابداً به اين معني نبود که بخواهد ايران را مستعمره شوروي کند. آنروز ها چپي هاي مستقل انديش ايران در حزب کمونيست ايران بودند. حتي فعاليت او در آنسالها محدود به آذربايجان نبود و پس از سقوط رضا شاه هم در سالهاي بين 1320 و 1324 که اکثريت چپ ايران در حزب توده بودند، پيشه وري روزنامه آژير را منتشر ميکرد که بيشتر به نشريات عصر روشنگري دوران مشروطيت ايران نظير صور اسرافيل شباهت داشت تا نشريات احزاب برادر دوران بعد از انقلاب اکتبر شوروي. اما در يک لحظه تاريخي پيشه وري که از فعالين سياسي کل ايران بود به خطا رفت و به تنگ نظري قومي افتاد. او ميتوانست بخاطر مخالفت با حزب توده، حتي حزب چپي ديگري بسازد ولي بر مبناي برنامه سياسي و اقتصادي و نه حزبي قومي. اما به عوض برنامه قومي را به جاي برنامه حزبي نشاند و اينگونه فرقه دموکرات به انزواي فعالين سياسي آذربايجان از بقيه جنبش سياسي ايران کامل شد و از يکسو در مدت کوتاهي توانست با استفاده غلط از احساسات قومي سريعاً رشد کند ولي بعداً هم بخاطر همين پاشنه آشيل سريعاً سقوط کرد و با از دست دادن کمک شوروي بعد از توافق قوام و استالين، در برابر حمله دولت مرکزي به راحتي نابود شد.

بله احساسات قومي ميتواند بسيار فريبنده باشد. آذربايجان که يک جمهوري آذربايجاني در شمال ايران وجود دارد را فراموش کنيد. حتي آسوريهاي ايران يا عراق يا کشورهاي ديگر ميتوانند تهييج شوند اگر در نقطه اي از جهان کشوري بنام آن قوميت بوجود آيد. آسوريها زبان دارند، خط بسيار تکامل يافته دارند تاريخي طولاني دارند ولي دولت آسوري صدها سال است که وجود نداشته است. آيا افق يک کشور آسوري نه تنها براي آسوريان ايران يا عراق بلکه حتي براي يک آسوري در آمريکا نميتواند فريبنده باشد؟ آيا حتي يک گيلکي مقيم آمريکا دوست ندارد جمهوري گيلاني بود تا او ميتوانست وقتي ميخواهد تعلق قومي خود را به ديگران يا به بجه اش توضيح دهد بگويد کشوري اين چنين در نقطه اي از جهان هست همانگونه که ارامنه ايران يا ارامنه مقيم لوس انجلس ممکن است کشور ارمنستان را به عنوان مثالي درباره قوميت خود در دنيا ذکر کنند. در واقع جمهوري گيلان هم زماني در ايران در دوران ميرزا کوچک خان در پيش از رضا شاه مدت کوتاهي وجود داشته است. بنابراين چنين احساسات قومي براي هر قوميتي قابل درک است بويژه آنها که نظير آسوريان زبان و خط و تاريخ کهني دارند. ولي آيا چنين برنامه دولت سازي بنفع هيچيک از قوميت هاي ايران هست؟ بنظر من نه. تاريخ ايران نشان داده است که امتزاج قومي در شکل گيري دولت مرکزي در ايران بسيار قوي است، گرچه برخي اقوام کمتر در اين ساختار دولتي بوده اند. اما مهمتر آنکه امتزاج قومي در جامعه ايران آنقدر قوي است که به ضرر هر کدام از قوميت هاي ايران است که راه جدائي را در پيش گيرند که نتيجه اي هم جز تشديد تشنج هاي قومي نخواهد بود. هرچند ترکيب قومي برخي نقاط تک قومي تر است ، اما شهرهائي نظير اروميه آشکارا اين امتزاج قومي و راه يابي درست ايران را نشان ميدهند که هم کرد و هم ترک و هم فارس و هم آسوري و هم ارمني در کنار هم زندگي ميکنند. در نتيجه کسانيکه از حق تعيين سرنوشت ميگويند و از آن حق جدائي آذربايجان و کردستان را نتيجه ميگيرند مثل آنست که کسي فکر کند ارامنه در اصفهان يا آسوريان در کردستان بايد دولت جداگانه درست کنند تا به حقوقشان احترام گذاشته شود. اينجا بحث حق نيست، بحث استراتژي معين براي ايران است و بحث حق فقط استفاده کور از احساسات قومي است.

من در مقاله اي دو هفته پيش در اين باره هشداري به فعالين سياسي کرد نوشتم. به عوض توجه برخي رهبران دستور دادند و مأمورينشان شروع به حمله شخصي و راسيستي کردند. من تجربه مشابهي با يکي دو جريان ديگر در جنبش سياسي ايران داشته ام که رهبران خيلي پاکيزه مينشينند و مأمورين حمله شخصي ميکنند و وقتي من از خود دفاع کنم، آن رهبران ديپلماتيک و زيبا صحبت ميکنند. من اين بازي ها را به اندازه کافي ديده ام که بدانم چيست و جنبش سياسي ما هم نيز اين بازي ها را ميشناسد و ممکن است اول توجه ها منحرف شود ولي بعداً همه دوباره به اصل بحث خواهند پرداخت.

اين مأمورين ابتدا خيلي مودبانه به من خطاب کردند ولي در عين حال نژادپرستانه و راسيستي گفتند که من حق ندارم درباره کردستان بنويسم. من نوشته بودم که از اولين کساني هستم که در کتاب درباره کردستان گفته ام دولت مرکزي در ايران از امتزاج اقوام گوناگون تشکيل شده. فوري مأمورين نوشتند که شايد در ميان فارس ها شما اول بوديد. اصلا انگار بحث من درباره مسابقه بوده آنهم مسابقه راسيستي . اگر به مقاله من رجوع کنيد من اين حرف را در برابر کسانيکه از امتزاج اقوام ضديت با فدراليسم را مطرح ميکنند بيان کردم و گفتم که اينها اين بحث را حالا ميکنند در صورتيکه من سالهاست کرده ام و منظور بحثم اين بود که اين تحليل دليل بر *رد* فدراليسم *نيست*. در نتيجه مشخص است که اين مأمورين حتي درست نخوانده اند که منظور من از اين جمله چه بوده است. به همين شکل هم وقتي من درباره عثماني بعنوان کشور مادر کردستان عثماني نوشته ام منظورم روشن است که مقايسه بيش از 500 سال جدائي آن بخش کردستان از کردستان ايران در برابر جدا بودن جهار بخش کردستان عثماني سابق است که کمتر از صد سال است از هم جدا هستند و همه اين ها در کتاب من روشن نوشته شده است و اين مأمورين فقط دوست دارند احساسات قومي بر انگيزند که گويا علم تاريخ هم قومي است.

مأمور ديگرشان در پاسخ مق